Showing posts with label شاهنامه فردوسی. Show all posts
Showing posts with label شاهنامه فردوسی. Show all posts

Thursday, 11 March 2021

شاهنامه‌خوانی در منچستر 267

در قرنطینه  ماه مارس 2021  این بخش را از طریق زوم  در کنار هم خواندیم
چهل و چهارمین جلسه در قرنطینه 
در دوران پادشاهی یزدگرد هستیم
 

داستان را تا آنجا دنبال کردیم که یزدگرد به سمت خراسان رفته و می خواهد به ماهوی که صاحب منصب مرو است بپیوندد. نامه ای هم به به بزرگان طوس می نویسد و از آنها کمک می خواهد و می گوید که این همه نعمت در این منطقه هست ما چرا در تنگنا باشیم. برای ما و سپاه از هر چه در اختیارتان هست بیاورید و به اصطلاح کمکهای مردمی را جمع می کند. جالب اینجاست که کمک ها را به زور نمی خواهد. می گوید که از چیزهایی که به ما می دهید در دو نسخه ریز آن را بنویسید. یک نسخه را به گنجور دهید و یکی را هم پیش خود نگه دارید و نهایتا به جای آن جامه ی پارسی پنج عدد و سربندی زرپیکر بگیرید. چند برابر آنچه در روزگار تنگی بما کمک کرده اید به شما بر خواهد گشت

شیندیم زین مرزها هرچ گفت
بلندی و پستی و غار و نهفت
 دژ گنبدین کوه تا خرمنه 
دگر الژوردین ز بهر بنه
ز هر گونه بنمود آن دل گسل
  ز خوبی نمود آنچ بودش به دل
وزین جایگه شد بهر جای کس
پژوهنده شد کارها پیش وپس
چنین لشکری گشن ما را که هست
برین تنگ دژها نشاید نشست
نشستیم و گفتنیم با رای زن
همه پهلوانان شدند انجمن
ز هر گونه گفتیم و انداختیم
سر انجام یکسر برین ساختیم
که از تاج و ز تخت و مهر و نگین
همان جامهٔ روم و کشمیر و چین
ز پر مایه چیزی که آمد بدست
ز روم و ز طایف همه هرچ هست
همان هرچه از ماپراگند نیست
گر از پوشش است ار ز افگند نیست
ز زرینه و جامهٔ نابرید
ز چیزی که آن رانشاید کشید
هم از خوردنیها ز هر گونه ساز
که ما را بیاید برو بر نیاز
ز گاوان گردون کشان چل هزار
که رنج آورد تا که آید به کار
به خروار زان پس ده و دو هزار
به خوشه درون گندم آرد ببار
همان ارزن و پسته و ناردان
بیارد یکی موبدی کاردان
شتروار زین هریکی ده هزار
هیونان بختی بیارند بار
همان گاو گردون هزار از نمک
بیارند تا بر چه گردد فلک
ز خرما هزار و ز شکر هزار
بود سخته و راست کرده شمار
ده و دو هزار انگبین کندره
بدژها کشند آن همه یکسره
نمک خورده سرپوست چون چل هزار
بیارند آن راکه آید به کار
شتروار سیصد ز زربفت شاه
بیارند بر بارها تا دو ماه
بیاید یکی موبدی با گروه
ز گاه شمیران و از را به کوه
به دیدار پیران و فرهنگیان
بزرگان که‌اند از کنارنگیان
به دو روز نامه به دژها نهند
یکی نامه گنجور ما را دهند
دگر خود بدارند با خویشتن
بزرگان که باشند زان انجمن
همانا بران راغ و کوه بلند
ز ترک و ز تازی نیاید گزند
شما را بدین روزگار سترگ
یکی دست باشد بر ما بزرگ
هنرمند گوینده دستور ما
بفرماید اکنون به گنج‌ور ما
که هرکس این را ندارد به رنج
فرستد ورا پارسی جامه پنج
یکی خوب سربند پیکر به زر
بیابند فرجام زین کار بر
بدین روزگار تباه و دژم
بیابد ز گنجور ما چل درم
به سنگ کسی کو بود زیردست
یکی زین درمها گر اید بدست
از آن شست بر سرش و چاردانگ
بیارد نبشته بخواند به بانگ
بیک روی برنام یزدان پاک
کزویست امید و زو ترس وباک
دگر پیکرش افسر و چهر ما
زمین بارور گشته از مهر ما
به نوروز و مهر آن هم آراستست
دو جشن بزرگست و با خواستست
درود جهان بر کم آزار مرد
کسی کو ز دیهیم ما یاد کرد
بلند اختری نامجوی سواری
بیامد به کف نامهٔ شهریار

 بعد یزدگرد به جایگاه ماهوی می روند. ماهوی که خبر دریافت می کند که سپاه در راه است به استقبال می رود. از اسب پایین میاید و زمین را می بوسد
 
وزان جایگه برکشیدند کوس
ز بست و نشاپور شد تا به طوس
خبر یافت ماهوی سوری ز شاه
که تا مرز طوس اندر آمد سپاه
پذیره شدشت با سپاه گران
همه نیزه داران جوشن وران
چو پیداشد آن فرو آورند شاه
درفش بزرگی و چندان سپاه
پیاده شد از باره ماهوی زود
بران کهتری بندگیها فزود
همی‌رفت نرم از بر خاک گرم
دو دیده پر ا زآب کرده زشرم
زمین را ببوسید و بردش نماز
همی‌بود پیشش زمانی دراز

فرخ زاد سپس یزدگرد را به ماهوی می سپارد و می گوید که جان تو و جان شاه. من باید به سمت ری بروم و بجنگم ولی تو مراقب شاه باش. من معلوم نیست که آیا از این جنگ برمی گردم یا نه. این نیزه داران تعداد زیادی از ما را هلاک کرده اند حتی رستم که سواری بی همتا بود به دست همین مردمان کشته شده و بخت ما هم از آنجا برگشته شد

فرخ زاد چون روی ماهوی دید
سپاهی بران سان رده برکشید
ز ماهوی سوری دلش گشت شاد
برو بر بسی پندها کرد یاد
که این شاه را از نژادکیان
سپردم تو را تا ببندی میان
نباید که بادی برو بر جهد
وگر خود سپاسی برو برنهد
مرا رفت باید همی سوی ری
ندانم که کی بینم این تاج کی
که چون من فراوان به آوردگاه
شد از جنگ آن نیزه‌داران تباه
چو رستم سواری به گیتی نبود
نه گوش خردمند هرگز شنود
بدست یکی زاغ سرکشته شد
به من بر چنین روز برگشته شد
که یزدان و را جای نیکان دهاد
سیه زاغ را درد پیکان دهاد

ماهوی به فرخ زاد پاسخ می دهد که نگران نباش، من از یزدگرد مراقبت خواهم کرد. فرخ زاد هم از آنجا با سپاهش می رود. مدتی می گذرد و ماهوی زیر قول و قرارش با فرخ زاد می زند. خود را به مریضی می زند و از رسیدگی به شاه به این بهانه شانه خالی می کند

بدو گفت ماهوی کای پهلوان
مرا شاه چشمست و روشن روان
پذیرفتم این زینهار تو را
سپهر تو را شهریار تو را
فرخ زاد هرمزد زان جایگاه
سوی ری بیامد به فرمان شاه
برین نیز بگذشت چندی سپهر
جداشد ز مغز بد اندیش مهر
شبان را همی تخت کرد آرزوی
دگرگونه‌تر شد به آیین و خوی
تن خویش یک چند بیمار کرد
پرستیدن شاه دشوار کرد

بیژن نامی از پهلوانان طرخان نژاد بود که در سمرقند زندگی می کرد. ماهوی به او نامه ای می نویسد که اگر اکنون با سپاهی به اینجا بیایی شاه در چنگال توست. یزدگرد به اینجا آمده و تو می توانی به آسانی گنج و چتر سیاهش را تصاحب کنی و انتقام نیاکانت را بگیری
 
یکی پهلوان بود گسترده کام
نژادش ز طرخان و بیژن بنام
نشستش به شهر سمرقند بود
بران مرز چندیش پیوند بود
چو ماهوی بدبخت خودکامه شد
ازو نزد بیژن یکی نامه شد
که ای پهلوان زادهٔ بی‌گزند
یکی رزم پیش آمدت سودمند
که شاه جهان با سپاه ای درست
ابا تاج و گاهست و با افسرست
گرآیی سر و تاج و گاهش تو راست
همان گنج و چتر سیاهش تو راست

بیژن که نامه را می خواند با وزیرش مشورت می کند و می گوید که اگر من اینکار را بکنم فغفور چین از من روگردان می شود و این به صلاح من نیست و اگر به یاری ماهوی نروم می گویند که از ترس پا پس کشید. وزیرش می گوید که خوبیت ندارد تو به آنجا بشتابی بهتر است به برسام بگویی که برود اینگونه نه مستقیم به فرمان ماهوی عمل کردی و به کام دلت هم رسیدی

چو بیژن نگه کرد و آن نامه دید
جهان پیش ماهوی خودکامه دید
به دستور گفت ای سر راستان
چه داری بیاد اندرین داستان
بیاری ماهوی گر من سپاه
برانم شود کارم ایدر تباه
به من برکند شاه چینی فسوس
مرا بی‌منش خواند و چاپلوس
وگرنه کنم گوید از بیم کرد
همی‌ترسد از روز ننگ و نبرد
چنین داد دستور پاسخ بدوی
که ای شیر دل مرد پرخاشجوی
از ایدر تو را ننگ باشد شدن
به یاری ماهوی و باز آمدن
ببرسام فرمای تا با سپاه
بیاری شود سوی آن رزمگاه
به گفتار سوری شوی سوی جنگ
سبکسار خواند تار مرد سنگ

بیژن هم این راهنمایی وزیر را قبول می کند و به برسام می گوید که ده هزار مرد جنگی را همراهت ببر و به کمک ماهوی بشتاب. یک هفته ی بعد سپاه برسام به مرو رسید

چنین گفت بیژن که اینست رای
مرا خود نجنبید باید ز جای
ببرسام فرمود تا ده هزار
نبرده سواران خنجرگزار
به مرو اندرون ساز جنگ آورد
مگر گنج ایران به چنگ آورد
سپاه از بخارا چوپران تذرو
بیامد به یک هفته تا شهر مرو
شب تیره هنگام بانگ خروس
از آن مرز برخاست آواز کوس

یزدگرد هیچ خبر نداشت که این همه نقشه ی ماهوی هست و در واقع در تله میفتد. سپیده دمان ماهوی نزد یزدگرد می رود و می گوید که چه فرمان می دهی به ما حمله شده و اینها از جانب فغفور چین برای جنگ با ما آمده اند. یزدگرد می گوید که ما با آنها می جنگیم

جهاندار زین خود نه آگاه بود
که ماهوی سوریش بدخواه بود
به شبگیر گاه سپیده دمان
سواری سوی خسرو آمد دوان
که ماهوی گوید که آمد سپاه
ز ترکان کنون برچه رایست شاه
سپهدار خانست و فغفور چین
سپاهش همی بر نتابد زمین
بر آشفت و جوشن بپوشید شاه
شد از گرد گیتی سراسر سیاه

یزدگرد که سپاه دشمن را می بیند جوشن می پوشد و تیغش را می کشد و جلوی سپاه به صف دشمن می تازد. به محض اینکه یزدگرد به سپاه دشمن نزدیک می شود سپاهیان ماهوی که پشت او بودند پشتش را خالی می کنند و یزدگرد می ماند در وسط صف دشمن. آن موقع است که متوجه می شود که گول خورده و این در واقع نقشه ی خود ماهوی بوده

چو نیروی پرخاش ترکان بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
به پیش سپاه اندر آمد چو پیل
زمین شد به کردار دریای نیل
چو بر لشکر ترک بر حمله برد
پس پشت او در نماند ایچ گرد
همه پشت بر تاجور گاشتند
میان سوارانش بگذاشتند
چو برگشت ماهوی شاه جهان
بدانست نیرنگ او در نهان
چنین بود ماهوی را رای و راه
که او ماند اندر میان سپاه

یزدگرد تا جایی که می تواند در مقابل سپاه دشمن می جنگد و خیلی از آنان را هم از پای می اندازد. نهایتا چاره ای جز فرار ندارد. به آسیابی می رسد و در همانجا پنهان می شود. سواران که به دنبال او آمده بودند جر اسب و سلاحش چیزی به کف نمیآورند و برمی گردند

شهنشاه در جنگ شد ناشکیب
همی‌زد به تیغ و به پای و رکیب
فراوان از آن نامداران بشکت
چو بیچاره‌تر گشت بنمود پشت
ز ترکان بسی بود در پشت اوی
یکی کابلی تیغ در مشت اوی
همی‌تاخت جوشان چو از ابر برق
یکی آسیا بد برآن آب زرق
فرود آمد از باره شاه جهان
ز بدخواه در آسیا شد نهان
سواران بجستن نهادند روی
همه زرق ازو شد پر از گفت و گوی
ازو بازماند اسپ زرین ستام
همان گرز و شمشیر زرین نیام
بجستنش ترکان خروشان شدند
از آن باره و ساز جوشان شدند
نهان گشته در خانهٔ آسیا
نشست از بر خشک لختی گیا

فردوسی اینجا باز به همه ی ما هشدار می دهد که از این داستان درس بگیرید. این همان یزدگردی است که بر تخت پادشاهی تکیه زده بود و اکنون روی گیاهی خشک در آسیابی بی یار و یاور نشسته. ما هم تا بجنبیم خروشی میاید که موقع رفتن هست و بعد از آن تختمان دخمه ی گور می شود

چنین است رسم سرای فریب
فرازش بلند و نشیبش نشیب
بدانگه که بیدار بد بخت اوی
بگردون کشیدی فلک تخت اوی
کنون آسیابی بیامدش بهر
ز نوشش فراوان فزون بود زهر
چه بندی دل اندر سرای فسوس
که هم زمان به گوش آید آواز کوس
خروشی برآید که بربند رخت
نبینی به جز دخمهٔ گور تخت

 حال در این اسیاب بر یزدگرد چه خواهد آمد، می ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما. خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید
کلماتی که آموختم
کندره  = مرغی که در یان آب نشیند یک نوع صمغی شبیه به مصطکی که نشواره و نشوره و به تازی لبان گویند. کندر رومی 
انپبین = شهد، عسل

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
چنین است رسم سرای فریب
فرازش بلند و نشیبش نشیب
بدانگه که بیدار بد بخت اوی
بگردون کشیدی فلک تخت اوی
کنون آسیابی بیامدش بهر
ز نوشش فراوان فزون بود زهر
چه بندی دل اندر سرای فسوس
که هم زمان به گوش آید آواز کوس
خروشی برآید که بربند رخت
نبینی به جز دخمهٔ گور تخت

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان ---هرمزد  پسر نوشین روان، --- خسرو پسر هرمزد --- بهرام چوبین (فرمانده خسرو که ادعای شاهی کرد و به عنوان شاه  مدتی بر تخت نشسته --- خسرو پرویز مجدد بر تخت می نشیند --- شیرویه پسر خسرو پرویز --- گراز (با عنوان فرایین) --- پوران دخت ---آزرم دخت --- فرخ زاد --- یزدگرد

قسمت های پیشین

 1960 دهان ناچریده دودیده پرآب

© All rights reserved

Wednesday, 30 September 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 241

قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه سپتامبر این بخش را از طریق زوم  در کنار هم خواندیم
بیست ودومین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی هرمزد پسر نوشین روان هستیم
 

در قسمت قبل دیدیم که چگونه سپاه ایران به فرماندهی بهرام چوبینه در مقابل سپاه عظیم ساوه شاه صف آرایی کرده 
امروز به ماجرای جنگ با ساوه شاه می پردازیم. از اول صبح به آرایش جنگ یپرداخته اند و چپ و راست سپاه را تنظیم کردند که چه گروهی کجا باشد.

چو بر زد سراز چشمه شیر شید
جهان گشت چون روی رومی سپی
بزد نای رویین و برشد خروش
زمین آمد از نعل اسبان بجوش
سپه را بیاراست و خود برنشست
یکی گرز پرخاش دیده بدست
شمردند بر میمنه سه هزار
زره دار و کارآزموده سوار
فرستاده بر میسره همچنین
سواران جنگی و مردان کین
بیک دست بر بود آذر گشسب
پرستنده فرخ ایزد گشسب
بدست چپش بود پیدا گشسب
که بگذاشتی آب دریا براسب
پس پشت ایشان یلان سینه بود
که با جوشن و گرز دیرینه بود
به پیش اندرون بود همدان گشسب
که درنی زدی آتش از سم اسب
ابا هر یکی سه هزار از یلان
سواران جنگی و جنگ آوران

بهرام به سربازان اعلام میکند که هر اتفاقی هم بیفتد نباید سر از جنگ بتابید و فرار کنید. هر کس که بگریزد سرش را از تن جدا میکنم و ییکرش را در آتش میندازم. به خاطر داریم که سپاه بهرام دوازده هزار بود در مقابل ارتش سیصد هزار نفری ساوه شاه به همین خاطر بهرام نگران بود که مبادا سربازان بگریزند. راه گریز آنها هم که از دو سمت لشکر بود، بهرام دستور میدهد تا دیواره ای به ارتفاع ده رش از گل بسازند تا فرار میسر نباشد و خودش هم در میان سپاه فرار میگیرد 

خروشی برآمد ز پیش سپاه
که ای گرزداران زرین کلاه
ز لشکر کسی کو گریزد ز جنگ
اگر شیر پیش آیدش گر پلنگ
به یزدان که از تن ببرم سرش
به آتش بسوزم تن و پیکرش
ز دو سوی لشکرش دو راه بود
که بگریختن راه کوتاه بود
برآورد ده رش بگل هر دو راه
همی‌بود خود در میان سپاه

 دبیر پیش او میاید و میگوید ما اصلا به حساب نمیاییم  در این جمعیت لشکر دشمن. اکر وارد این جنک شویم قطعا ایرانی ها شکست میخوردند

دبیر بزرگ جهاندار شاه
بیامد بر پهلوان سپاه
بدو گفت کاین را خود اندازه نیست
گزاف زبان تو را تازه نیست
زلشکر نگه کن برین رزمگاه
چو موی سپیدیم و گاو سیاه
بدین جنگ تنگی به ایران شود
برو بوم ما پاک ویران شود
نه خاکست پیدا نه دریا نه کوه
ز بس تیغ داران توران گروه

بهرام عصبانی میشود و در پاسخ به دبیر میگوید که تو کارتبا قلم و دوات هست کی به تو گفت که بری سربازها را بشمری. او هم اول شکایتش را نزد خراد برزین میبرد و سپس به همراه دبیر دیگری به بالای یک بلندی میروند تا از خطر دور باشند و از آنجا به نظاره مینشینند

یکی بر خروشید بهرام سخت
ورا گفت کای بد دل شوربخت
تو را از دواتست و قرطاس بر
ز لشکر که گفتت که مردم شمر
بیامد بخراد بر زین بگفت
که بهرام را نیست جز دیو جفت
دبیران بجستند راه گریز
بدان تا نبیند کسی رستخیز
ز بیم شهنشاه و بهرام شیر
تلی برگزیدند هر دو دبیر
یکی تند بالا بد از رزم دور
بیکسو ز راه سواران تور
برفتند هر دو بران برز راه
که شاییست کردن بلشکر نگاه
نهادند برترگ بهرام چشم
که تاچون کند جنگ هنگام خشم

بهرام به نیایش مشغول میشود و میگوید که خداوندا اگر در چنگی که پیش گرفتم در کارم بیداد هست و ساوه را بر من برگزیدی دلم را از این رزم برگردان وگر من بر حقم و به خاطر تو این کار را میکنم من و سپاهم را پیروزی ده. بعد از نیایش بلند میشود و گرزه ی گاو سر(یادداشتی به خود: گرز رستم؟ به خاطر داریم که پرچم رستم را از هرمزد شاه در آغاز گرفته بود) را بدست میگیرد و راهی میشود

چو بهرام جنگی سپه راست کرد
خروشان بیامد ز جای نبرد
بغلتید درپیش یزدان بخاک
همی‌گفت کای داور داد و پاک
گرین جنگ بیداد بینی همی
زمن ساوه را برگزینی همی
دلم را برزم اندر آرام ده
به ایرانیان بر ورا کام ده
اگر من ز بهر تو کوشم همی
به رزم اندرون سر فروشم همی
مرا و سپاه مرا شاد کن
وزین جنگ ما گیتی آباد کن
خروشان ازان جایگه برنشست
کی گرزهٔ گاو پیکر بدست

از طرف دیگه ساوه شاه به جادوگرانش میگوید که دست به کار بشوید. آنها هم با جادو در هوا آتش راه انداختند 

چین گفت پس با سپه ساوه شاه
که از جادوی اندر آرید راه
بدان تا دل و چشم ایرانیان
بپیچد نیاید شما را زیان
همه جاودان جادوی ساختند
همی در هوا آتش انداختند
برآمد یکی باد و ابری سیاه
همی تیر بارید ازو بر سپاه

بهرام فریاد میزند که به این اتفاقات که در اطراف شما میفند توجه نکنید که اینها همه جادوست به فکر رزم با سپاه مقابل باشید 

خروشید بهرام کای مهتران
بزرگان ایران و کنداوران
بدین جادویها مدارید چشم
به جنگ اندر آیید یکسر بخشم
که آن سر به سر تنبل وجادویست
ز چاره برایشان بباید گریست
خروشی برآمد ز ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان

ساوه شاه سپاهش را به راه میاندازد. سپاه ایران از سمت چپ سپاه صدمه میبیند و لشکر ساوه شاه پیشروی میکنند  به سمت قلبگاه و جایی که بهرام در آنجا بود. بهرام خودش بر سپاه دشمن می تازد و سپس به سمت راست رفت و با اینکه موقعیت آنها خیلی بد است به سربازانش میگوید از خداوند ناامید نشوید

نگه کرد زان رزمگه ساوه شاه
که آن جادویی را ندادند راه
بیاورد لشکر سوی میسره
چو گرگ اندر آمد به‌پیش بره
چویک روی لشکر به‌هم برشکست
سوی قلب بهرام یازید دست
نگه کرد بهرام زان قلب‌گاه
گریزان سپه دید پیش سپاه
بیامد به‌نیزه سه تن را ز زین
نگون‌سار کرد و بزد بر زمین
همی‌گفت زین سان بود کارزار
همین بود رسم و همین بود کار
ندارید شرم از خدای جهان
نه از نامداران فرخ مهان
و زان پس بیامد سوی میمنه
چو شیر ژیان کو شود گرسنه
چنان لشکری رابه‌هم بردرید
درفش سپه‌دار شد ناپدید
و زان جایگه شد سوی قلب‌گاه
بران سو که سالار بد با سپاه
بدو گفت برگشت باد این سخن
گر ای دون که این رزم گردد کهن
پراکنده گردد به جنگ این سپاه
نگه کن کنون تا کدامست راه
برفتند وجستند راهی نبود
کزان راه شایست بالا نمود
چنین گفت با لشکر آرای خویش
که دیوار ما آهنینست پیش
هر آنکس که او رخنه داند زدن
ز دیوار بیرون تواند شدن
شود ایمن و جان به ایران برد
به نزدیک شاه دلیران برد
همه دل به خون ریختن برنهید
سپر بر سر آرید و خنجر دهید
ز یزدان نباشد کسی ناامید
و گر تیره بینند روز سپید

ساوه شاه دستور میدهد تا پیلهای جنگی را بیاورند در اول صف. بهرام هم که فیل ها را میبیند دستور میدهد تا کمانداران  چاچی کمان ها را به زه کنند و ترگ بر سرشان بگذارند و به سوی خرطوم فیل ها تیر بیندازند و بعد گرزها را بردارند و به جنگ دشمن بروند

چنین گفت با مهتران ساوه شاه
که پیلان بیارید پیش سپاه
به انبوه لشکر به جنگ آورید
بدیشان جهان تا رو تنگ آورید
چو از دور بهرام پیلان بدید
غمی گشت و تیغ از میان برکشید
از آن پس چنین گفت با مهتران
که ای نام‌داران و جنگ آوران
کمانهای چاچی بزه برنهید
همه یکسره ترگ برسرنهید
به‌جان و سر شهریار جهان
گزین بزرگان و تاج مهان
که هرکس که بااو کمانست و تیر
کمان را بزه برنهد ناگزیر
خدنگی که پیکانش یازد به‌خون
سه چوبه به‌خرطوم پیل اندرون
نشانید و پس گرزها برکشید
به جنگ اندر آیید و دشمن کشید
سپهبد کمان را بزه برنهاد
یکی خود پولاد بر سر نهاد
به‌پیل اندرون تیر باران گرفت
کمان را چو ابر بهاران گرفت
پس پشت او اندر آمد سپاه
ستاره شد از پر و پیکان سیاه

اینگونه خرطوم پیلان به خون آلوده شده و پیلان زخمی به همه طرف میزنند و کلی از سپاه ساوه شاه زیر دست و پای فیل ها کشته میشوند

بخستند خرطوم پیلان به‌تیر
ز خون شد در و دشت چون آب‌گیر
از آن خستگی پشت برگاشتند
بدو دشت پیکار بگذاشتند
چو پیل آن‌چنان زخم پیکان بدید
همه لشکر خویش را بسپرید
سپه بر هم افتاد و چندی بمرد
همان بخت بد کام‌کاری ببرد
سپاه اندر آمد پس پشت پیل
زمین شد بکردار دریای نیل
تلی بود خرم بدان جایگاه
پس پشت آن رنج دیده سپاه

ساوه شاه که نظاره گر جنگ بود این صحنه را میبیند روی اسب مینشیند و فرار میکند. بهرام هم تا این را میبیند به دنبال او راهی میشود. تیری که چهار پر عقاب در اطراف آن زده بودند به دست میگیرد و با کمان چاچی تیر را به سمت ساوه شاه میاندازد. تیری را که از انگشتان او رها شده سر از مهره پشت شاه درمیاورد و او را نگونسار میکند

یکی تخت زرین نهاده بروی
نشسته برو ساوهٔ رزم‌جوی
سپه دید چون کوه آهن روان
همه سر پر از گرد و تیره روان
پس پشت آن زنده پیلان مست
همی‌کوفتند آن سپه را بدست
پر از آب شد دیدهٔ ساوه شاه
بدان تا چرا شد هزیمت سپاه
نشست از بر تازی اسب سمند
همی‌تاخت ترسان ز بیم گزند
بر ساوه بهرام چون پیل مست
کمندی به بازو کمانی بدست
به لشکر چنین گفت کای سرکشان
زبخت بد آمد بر ایشان نشان
نه هنگام رازست و روز سخن
بتازید با تیغ‌های کهن
بر ایشان یکی تیر باران کنید
بکوشید وکار سواران کنید
بران تل بر آمد کجا ساوه شاه
همی‌بود بر تخت زر با کلاه
و را دید برتازیی چون هزبر
همی‌تاخت در دشت برسان ابر
خدنگی گزین کرد پیکان چو آب
نهاده برو چار پر عقاب
بمالید چاچی کمان را بدست
به چرم گوزن اندر آورد شست
چو چپ راست کرد و خم آورد راست
خروش از خم چرخ چاچی بخاست
چو آورد یال یلی رابه‌گوش
ز شاخ گوزنان برآمد خروش
چو بگذشت پیکان از انگشت اوی
گذر کرد از مهرهٔ پشت اوی
سر ساوه آمد بخاک اندرون
بزیر اندرش خاک شد جوی خون
شد آن نامور شاه و چندان سپاه
همان تخت زرین و زرین کلاه

بهرام خودش را به او میرساند و سرش را از تن جدا میکند و تورانیان هم که میبینند که شاه آنها کشته شده به داد و فغان می نشینند. لشکر توران شکست میخورد و آن همه سرباز تورانی یا کشته و یا اسیر میشوند

چنینست کردار گردان سپهر
نه نامهربانیش پیدا نه مهر
نگر تا ننازی به‌تخت بلند
چو ایمن شوی دورباش از گزند
چو بهرام جنگی رسید اندروی
کشیدش بر آن خاک تفته بروی
برید آن سر شاه‌وارش ز تن
نیامد کسی پیشش از انجمن
چوترکان رسیدند نزدیک شاه
فگنده تنی بود بی‌سر به راه
همه برگرفتند یکسر خروش
زمین پر خروش و هوا پر ز جوش
پسر گفت کاین ایزدی کار بود
که بهرام را بخت بیدار بود
ز تنگی کجا راه بد بر سپاه
فراوان بمردند زان تنگ راه
بسی پیل بسپرد مردم به‌پای
نشد زان سپه ده یکی باز جای
چه زیر پی پیل گشته تباه
چه سرها بریده به‌آوردگاه
چو بگذشت زان روز بد به زمان
ندیدند زنده یکی بد گمان
مگرآنک بودند گشته اسیر
روان‌ها به غم خسته و تن به تیر
همه راه برگستوان بود و ترگ
سران را ز ترگ آمده روز مرگ
همان تیغ هندی و تیر و کمان
به هرسوی افگنده بد بدگمان
ز کشته چو دریای خون شد زمین
به هرگوشه‌ای مانده اسبی به زین

بهرام به کشتگان سپاه نکاه میکند و خراد را انتخاب میکند تا ببیند که از ایرانیان چه کسانی کشته شده اند. خراد برزین هم طبق آماری که در اختیارش بوده همه را حاضر و غایب میکند تا اینکه میبیند از ایرانیان بهرام نامی ناپدید شده نه در میان زنده ها و زخمی هاست و نه در میان کشته ها

همی‌گشت بهرام گرد سپاه
که تا کشته ز ایران که یابد به راه
از آن پس بخراد برزین بگفت
که یک روز با رنج ما باش جفت
نگه کن کز ایرانیان کشته کیست
کزان درد ما را بباید گریست
به هرجای خراد برزین بگشت
به هر پرده و خیمه‌ای برگذشت
کم آمد زلشکر یکی نامور
که بهرام بدنام آن پرهنر
ز تخم سیاوش گوی مهتری
سپهبد سواری دلاور سری
همی‌رفت جوینده چون بیهشان
مگر زو بیابد بجایی نشان
تن خسته و کشته چندی کشید
ز بهرام جایی نشانی ندید
سپهدار زان کار شد دردمند
همی‌گفت زار ای گو مستمند

تا اینکه بعد از مدتی خود بهرام پدیدار میشود و همراهش اسیری از تورانیان را به همراه دارد که نزد بهرام میبرند. بهرام از او میپرسد تو کیستی و او میگوید که من از جادوگران ساوه شاه هستم و ان شب که در خواب دیدی که شکست خوردی من آن خواب را با جادو در سرت انداختم. بعد از بهرام امان میخواهد

زمانی برآمد پدید آمد اوی
در بسته را چون کلید آمد اوی
ابا سرخ ترکی بد او گربه چشم
تو گفتی دل آزرده دارد بخشم
چو بهرام بهرام را دید گفت
که هرگز مبادی تو با خاک جفت
از آن پس بپرسیدش از ترک زشت
که ای دوزخی روی دور از بهشت
چه مردی و نام نژاد تو چیست
که زاینده را برتو باید گریست
چنین داد پاسخ که من جادوام
ز مردی و از مردمی یک‌سوام
هران کس که سالار باشد به جنگ
به کارآیمش چون بود کارتنگ
به شب چیزهایی نمایم بخواب
که آهستگان را کنم پرشتاب
تو را من نمودم شب آن خواب بد
بدان گونه تا بر سرت بد رسد
مرا چاره زان بیش بایست جست
چو نیرنگ‌ها را نکردم درست
به‌ما اختر بد چنین بازگشت
همان رنج با باد انباز گشت
اگر یابم از تو به جان زینهار
یکی پر هنر یافتی دست‌وار

بهرام قدری فکر میکند که ایا او را زنده نگه دارد یا نه ولی بعد میبیند که بودن او در کنار ساوه شاه به او کمکی نکرد. پس دستور میدهد او را بکشند و فقط به نیروی خداوند تکیه کنند

چو بشنید بهرام و اندیشه کرد
دلش گشت پر درد و رخساره زرد
زمانی همی‌گفت کین روز جنگ
به کار آیدم چو شود کار تنگ
زمانی همی‌گفت برساوه شاه
چه سود آمد ازجادویی برسپاه
همه نیکویها ز یزدان بود
کسی را کجا بخت خندان بود
بفرمود از تن بریدن سرش
جدا کرد جان از تن بی‌برش
چو او رابکشتند بر پای خاست
چنین گفت کای داور داد وراست
بزرگی و پیروزی و فرهی
بلندی و نیروی شاهنشهی
نژندی و هم شادمانی ز تست
انوشه دلیری که راه توجست

دبیر بزرگ نزد او میاید و شروع به تمجید از او میکند که همچو تو هیچ یک از پادشاهان قبل پهلوانی نداشتند

و زان پس بیامد دبیر بزرگ
چنین گفت کای پهلوان سترگ
فریدون یل چون تویک پهلوان
ندید و نه کسری نوشین روان
همت شیرمردی هم او رند و بند
که هرگز به جان‌ت مبادا گزند
همه شهر ایران به تو زنده‌اند
همه پهلوانان تو را بنده‌اند
بتو گشت بخت بزرگی بلند
به‌تو زیردستان شوند ارجمند
سپهبد تویی هم سپهبدنژاد
خنک مام کو چون تو فرزند زاد
که فرخ نژادی و فرخ سری
ستون همه شهر و بوم و بری
پراگنده گشتند ز آوردگاه
بزرگان و هم پهلوان سپاه
شب تیره چون زلف را تاب داد
همان تاب او چشم را خواب داد
پدید آمد آن پردهٔ آبنوس
بر آسود گیتی ز آواز کوس
همی‌گشت گردون شتاب آمدش
شب تیره را دیریاب آمدش
بر آمد یکی زرد کشتی ز آب
بپالود رنج و بپالود خواب

بهرام عده ای را مامور می کند تا در میان کشته شدگان تورانیان بگردد و هر که از صاحب منصبان و بزرگان تورانیان را میبینند، سرش را ببرند و سر ساوه شاه و بزرگان دیگر را هم بر نیزه میکنند و به همراه نامه ای که مهران نوشته و  جریان جنگ را مفصلا شرح داده به سوی هرمزد میفرستد

سپهبد بیامد فرستاد کس
به‌نزدیک یاران فریادرس
که تا هرک شد کشته از مهتران
بزرگان ترکان و جنگ آوران
سران‌شان ببرید یکسر ز تن
کسی راکه بد مهتر انجمن
درفشی درفشان پس هر سری
که بودند از آن جنگیان افسری
اسیران و سرها همه گرد کرد
ببردند ز آوردگاه نبرد
دبیر نویسنده را پیش خواند
ز هر در فراوان سخن‌ها براند
از آن لشکر نامور بی‌شمار
از آن جنبش و گردش روزگار
از آن چاره و جنگ واز هر دری
کجا رفته بد با چنان لشکری
و زان کوشش و جنگ ایرانیان
که نگشاد روزی سواری میان
چو آن نامه بنوشت نزدیک شاه
گزین کرد گوینده‌ای زان سپاه
نخستین سر ساوه برنیزه کرد
درفشی کجا داشتی در نبرد
سران بزرگان توران زمین
چنان هم درفش سواران چین
بفرمود تا برستور نوند
به‌زودی برشاه ایران برند
اسیران و آن خواسته هرچ بود
همی‌داشت اندر هری نابسود
بدان تا چه فرمان دهد شهریار
فرستاد با سر فراوان سوار
همان تا بود نیز دستور شاه
سوی جنگ پرموده بردن سپاه
ستور نوند اندر آمد ز جای
به‌پیش سواران یکی رهنمای

از طرف دیگر عده ای از  تورانیان بدون اسب و سپاه برگشتند به توران وقتی خبر شکست سپاه توران و کشته شدن ساوه شاه به بزرگان توران رسید همه نالان شدند. پرموده پسر ساوه شاه میپرسد آخر چگونه ممکن است که همچو سپاهی شکست بخورد. یکی از تورانیان از جنگ بازگشته میگوید ما آن سپاه را خوار دانستیم ولی بهرام خود پهلوانی است برتر از رستم
 
وزان روی ترکان همه برهنه
برفتند بی‌ساز واسب و بنه
رسیدند یکسر به‌توران زمین
سواران ترک و دلیران چین
چ وآمد بپرموده زان آگهی
بینداخت از سر کلاه مهی
خروشی بر آمد ز ترکان به‌زار
برآن مهتران تلخ شد روزگار
همه سر پر از گرد و دیده پر آب
کسی رانبد خورد و آرام و خواب
ازآن پس گوان‌را بر خویش خواند
به‌مژگان همی خون دل برفشاند
بپرسید کز لشکر بی‌شمار
که در رزم جستن نکردند کار
چنین داد پاسخ و را رهنمون
که ما داشتیم آن سپه را زبون
چو بهرام جنگی بهنگام کار
نبیند کس اندر جهان یک سوار
ز رستم فزونست هنگام جنگ
دلیران نگیرند پیشش درنگ
نبد لشکرش را ز ما صد یکی
نخست از دلیران ما کودکی
جهان‌دار یزدان و را برکشید
ازین بیش گویم نباید شنید

پرموده صد هزار سوار داشته که همه را به سمت جیحون میکشد

چو پرموده بشنید گفتار اوی
پر اندیشه گشتش دل از کار اوی
بجوشید و رخسارگان کرد زرد
به‌درد دل آهنگ آورد کرد
سپه بودش از جنگیان صدهزار
همه نامدار از در کارزار
ز خرگاه لشکر به‌هامون کشید
به نزدیکی رود جیحون کشید

هرمزد از طرفی با موبدان نشسته و میگوید چرا خبری از بهرام نیامد. در همان موقع شهنشاه را مژده میدهند که فرستاده آمد. فرستاده بهرام  وارد میشود و خبر پیروزی سپاه بهرام را به هرمزد میدهد و میگوید که سر ساوه شاه و  فغفور پسرش نیز بر نیزه جلوی درگاه گذاشته شده

وزان پس کجا نامه پهلوان
بیامد بر شاه روشن روان
نشسته جهان‌دار با موبدان
همی‌گفت کای نامور بخردان
دو هفته بدین بارگاه مهی
نیامد ز بهرام هیچ آگهی
چه گویید ازین پس چه شاید بدن
بباید بدین داستان‌ها زدن
همانگه که گفت این سخن شهریار
بیامد ز درگاه سالار بار
شهنشاه را زان سخن مژده داد
که جاوید بادا جهان‌دار شاد
که بهرام بر ساوه پیروز گشت
به رزم اندرون گیتی افروز گشت
سبک مرد بهرام را پیش خواند
وزان نامدارانش برتر نشاند
فرستاده گفت ای سر افراز شاه
به کام تو شد کام آن رزم‌گاه
انوشه بدی شاد و رامش‌پذیر
که بخت بد اندیش توگشت پیر
سر ساوه شاهست و کهتر پسر
که فغفور خواندیش وی‌را پدر
زده بر سرنیزه‌ها بر درست
همه شهر نظاره آن سرست

هرمزد به نیایش و سپاس از خداوند برمی خیزد. بعد صد و سی هزار میاورند یک سوم آنرا به نیازمندان، یک سوم به آتشکده و یک سوم را برای آبادانی رباط ها و منازل بین راه صرف میکند و به شکرانه پیروزی هرمزد چهار سال مالیات را بر همگی چه نیازمند باشند و چه توانا می بخشد 

شهنشاه بشنید بر پای خاست
بزودی خم آورد بالای راست
همی‌بود بر پیش یزدان به‌پای
همی‌گفت کای داور رهنمای
بد اندیش ما را تو کردی تباه
تویی آفریننده هور و ماه
چنان زار و نومید بودم ز بخت
که دشمن نگون اندر آمد ز تخت
سپهبد نکرد این نه جنگی سپاه
که یزدان بد این جنگ را نیک خواه
بیاورد زان پس صد و سی هزار
ز گنجی که بود از پدر یادگار
سه یک زان نخستین بدرویش داد
پرستندگان را درم بیش داد
سه یک دیگر از بهر آتشکده
همان بهر نوروز و جشن سده
فرستاد تا هیربد را دهند
که در پیش آتشکده برنهند
سیم بهره جایی که ویران بود
رباطی که اندر بیابان بود
کند یکسر آباد جوینده مرد
نباشد به راه اندرون بیم و درد
ببخشید پس چار ساله خراج
به درویش و آن را که بد تخت عاج

نامه ای می نویسند و خبر این پیروزی را به کشورهای مختلف می دهند. هفت روز هرمزد به نیایش مشغول میشود و روز هشتم فرستاده را با تخت و نعلین زرین و پاسخ نامه بهرام راهی میکند. از هیتال تا رود برک را هم به بهرام میدهد همراه چک (یادداشتی به خود معنی چک= قباله) پیام فرستاده شده به بهرام میگوید که آنچه غنیمت گرفتی بین سپاه تقسیم کن و گنج ساوه شاه را برای من بفرستد و خود در تدارک جنگ با پرموده پسر ساوه شاه باش. بهرام هم اینچنین میکند 

نبشتند پس نامه از شهریار
به هرکشوری سوی هرنامدار
که بهرام پیروز شد بر سپاه
بریدند بی‌بر سر ساوه شاه
پرستنده بد شاه در هفت روز
به هشتم چو بفروخت گیتی فروز
فرستادهٔ پهلوان رابخواند
به مهر از بر نامداران نشاند
مر آن نامه را خوب پاسخ نبشت
درختی به باغ بزرگی بکشت
یکی تخت سیمین فرستاد نیز
دو نعلین زرین و هر گونه چیز
ز هیتال تا پیش رود برک
به بهرام بخشید و بنوشت چک
بفرمود کان خواسته بر سپاه
ببخش آنچ آوردی از رزم‌گاه
مگرگنج ویژه تن ساوه شاه
که آورد باید بدین بارگاه
وزان پس تو خود جنگ پرموده ساز
ممان تا شود خصم گردن فراز
هم ایرانیان را فرستاد چیز
نبشته به هر شهر منشور نیز
فرستاده را خلعت آراستند
پس اسب جهان پهلوان خواستند
فرستاده چون پیش بهرام شد
سپهدار از و شاد و پدرام شد
غنیمت ببخشید پس بر سپاه
جز از گنج ناپاک دل ساوه شاه
فرستاد تا استواران خویش
جهان‌دیده ونام‌داران خویش
ببردند یک‌سر به درگاه شاه
سپهبد سوی جنگ شد با سپاه

حال اوضاع جنگ چگونه پیش میرود،  می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید

کلماتی که آموختم
رش = واحد طول و آن برابر است با فاصله ٔ هر دو دست چون از هم باز کنند. گز. _ از فرهنگ فارسی معین 
تل = تپه، کوه پست و پشته بلند
نبیل = تیزدستی
خدنگ = درختی محکم که از آن تیغ و نیزه میسازند
چوبه = با معدود اعداد کلمه ٔ تیر بکار رود: یک چوبه تیر و دوچوبه تیر
بسپریدن = لگدکوب کردن
چک = قباله

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
ز یزدان نباشد کسی ناامید
و گر تیره بینند روز سپید

چنینست کردار گردان سپهر
نه نامهربانیش پیدا نه مهر
نگر تا ننازی به‌تخت بلند
چو ایمن شوی دورباش از گزند

همه نیکویها ز یزدان بود
کسی را کجا بخت خندان بود

شب تیره چون زلف را تاب داد
همان تاب او چشم را خواب داد
پدید آمد آن پردهٔ آبنوس
بر آسود گیتی ز آواز کوس
همی‌گشت گردون شتاب آمدش
شب تیره را دیریاب آمدش
بر آمد یکی زرد کشتی ز آب
بپالود رنج و بپالود خواب

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان ---هرمزد  پسر نوشین روان

قسمت های پیشین

 ازو چون بپرموده شد آگهی ص 1716

© All rights reserveded

Monday, 21 September 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 238

قرنطینه  2020، با راحت تر شدن قوانین قرنطینه  این بخش را در منزل "ا" عزیز خواندیم
نوزدهمین جلسه در دوران قرنطینه

در دوران پادشاهی هرمزد پسر نوشین روان هستیم
  

خب دیدیم که هرمزد بر خلاف قولی که پدرش به او داده بود از راه عدل و داد خارج شد و اگرچه جاهایی سعی در اعمال داد داشت دست به خون آلود و خیلی از بزرگانی که در دوران پادشاهی پدرش (نوشین روان) مشاور و همراه او بودند را به زندانیان سیاسی تبدیل کرد و نهایتا آنها را در زندان کشت. اینگونه تعداد زیادی از مغزها از کشور گریختند و همه کشور بهم ریخت

 از هر طرف هم قوای بیگانه به کشور حمله میکردند از جمله ساوه شاه با سپاهی عظیم و متحدان بسیار به سمت ایران میامد
 
چو ده سال شد پادشاهیش راست
ز هرکشور آواز بدخواه خاست
 بیامد ز راه هری ساوه شاه
ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه 
 گر از لشکر ساوه گیری شمار
 برو چارصد بار بشمر هزار
ز پیلان جنگی هزار و دویست
توگفتی مگر برزمین راه نیست
ز دشت هری تا در مرورود
سپه بود آگنده چون تار و پود
وزین روی تا مرو لشکر کشید
شد از گرد لشکر زمین ناپدید
بهر مز یکی نامه بنوشت شاه
که نزدیک خود خوان ز هر سو سپاه
برو راه این لشکر آباد کن
علف سازو از تیغ ما یادکن
برین پادشاهی بخواهم گذشت
بدریا سپاهست و بر کوه و دشت

وقتی هرمزد متوجه شد که از سمتی ساوه شاه و از سمتی قوای روم به ایران میایند ناراحت شد

چو برخواند آن نامه را شهریار
بپژمرد زان لشکر بی‌شمار
وزان روی قیصر بیامد ز روم
به لشکر بزیر اندر آورد بوم
سپه بود رومی عدد صد هزار
سواران جنگ آور و نامدار
ز شهری که بگرفت نوشین روان
که از نام او بود قیصر نوان
بیامد ز هر کشوری لشکری
به پیش اندرون نامور مهتری
سپاهی بیامد ز راه خزر
کز ایشان سیه شد همه بوم و بر
جهاندیده بدال درپیش بود
که با گنج و با لشکر خویش بود
ز ارمینیه تا در اردبیل
پراگنده شد لشکرش خیل خیل

قبائل عرب هم سپاهی تا نزدیکی رود فرات آمده بود

ز دشت سواران نیزه گزار
سپاهی بیامد فزون از شمار
چوعباس و چو حمزه شان پیشرو
سواران و گردن فرازان نو
ز تاراج ویران شد آن بوم ورست
که هرمز همی باژ ایشان بجست
بیامد سپه تابه آب فرات
نماند اندر آن بوم جای نبات
چو تاریک شد روزگار بهی
ز لشکر بهرمز رسید آگهی

این اخبار که به هرمزد میرسد خیلی نگران میشود و ایرانیان را فرامیخواند و اخبار را به آنها میدهد. بزرگان ایران هم میگویند چاره ای بیندیشید. نگهبان ما و سرزمین ما کیست

چو بشنید گفتار کارآگهان
به پژمرد شاداب شاه جهان
فرستاد و ایرانیان را بخواند
سراسر همه کاخ مردم نشاند
برآورد رازی که بود از نهفت
بدان نامداران ایران بگفت
که چندین سپه روی به ایران نهاد
کسی در جهان این ندارد بیاد
همه نامداران فرو ماندند
ز هر گونه اندیشه‌ها راندند
بگفتند کای شاه با رای و هوش
یکی اندرین کار بگشای گوش
خردمند شاهی و ما کهتریم
همی خویشتن موبدی نشمریم
براندیش تا چارهٔ کار چیست
برو بوم ما را نگهدار کیست

موبد وزیر هرمزد میگوید  با رومیان سازش میکنیم و تازیان را هم که به آسانی حریفیم. تازیان سوار جنگی نیستند. ساوه شاه به ما از همه نزدیک تر است و کار جنگ با انها از همه در حال حاضر مهم تر. از راه خراسان وارد میشوند و سپاه ما را ویران میکنند. از طرف جیحون هم تورانیان میتازند و هیچ فرصت درنگ نداریم 

چنین گفت موبد که بودش وزیر
که ای شاه دانا و دانش پذیر
سپاه خزر گر بیاید به جنگ
نیابند جنگی زمانی درنگ
ابا رومیان داستانها زنیم
زبن پایه تازیان برکنیم
ندارم به دل بیم ازتازیان
که ازدیدشان دیده دارد زیان
که هم مارخوارند وهم سوسمار
ندارند جنگی گه کارزار
تو را ساوه شاهست نزدیکتر
وزو کار ما نیز تاریکتر
ز راه خراسان بود رنج ما
که ویران کند لشکر و گنج ما
چو ترک اندر آید ز جیحون به جنگ
نباید برین کار کردن درنگ

هرمزد به موبد میگوید خب با ساوه شاه اکنون چطور مقابله کنیم. موبد میگوید شروع به جمع کردن سپاه میکنیم. همه مردم را بخواه و سان ببین تا ببینیم چه تعدادی مرد جنگی داریم

به موبد چنین گفت جوینده راه
که اکنون چه سازیم با ساوه شاه
بدو گفت موبد که لشکر بساز
که خسرو به لشکر بود سرفراز
عرض را بخوان تا بیارد شمار
که چندست مردم که آید به کار
عرض با جریده به نزدیک شاه
بیامد بیاورد بی‌مر سپاه
شمار سپاه آمدش صد هزار
پیاده بسی در میان سوار

موبد همچنین گفت که با این سپاه که جمع میکنی به جنگ ساوه شاه نمیتوانیم برویم ولی میتوانی آنطور که از پادشاهان انتظار میرود مردم ستیزی را کنار بگذاری و راه راست پیشه کنی و بزرگان در بند را آزاد کنی (زندانیان سیاسی را آزاد کن) و بعد داستانی از زمان ارجاسپ میگوید و میگوید شنیدی که به خاطر دین و به اسم دین چه ظلمی روا شد و این کشور در تاریکی بود تا زمانی که اسفندیار آزاد شد. یادداشتی به خود_ تا زمانی که زندانیان سیاسی آزاد نشوند همین آش و همین کاسه هست

بدو گفت موبد که با ساوه شاه
سزد گر نشوریم با این سپاه
مگر مردمی جویی و راستی
بدور افگنی کژی و کاستی
رهانی سر کهتر آنرا ز بد
چنان کز ره پادشاهان سزد
شنیدستی آن داستان بزرگ
که ارجاسب آن نامدارسترگ
بگشتاسب و لهراسب از بهر دین
چه بد کرد با آن سواران چین
چه آمد ز تیمار برشهر بلخ
که شد زندگانی بران بوم تلخ
چنین تا گشاده شد اسفندیار
همی‌بود هر گونه کارزار
ز مهتر بسال ار چه من کهترم
ازو من باندیشه بر بگذرم

هرمزد میگوید که قیصر با ما نخواهد جنگید. شهرهایی را که تاکنون گرفته به او می سپارم و باج هم از روم نمیخواهم. قیصر هم قبول میکند و سپاهش را برمیگرداند  

به موبد چنین گفت پس شهریار
که قیصر نجوید ز ما کارزار
همان شهرها راکه بگرفت شاه
سپارم بدو بازگردد ز راه
فرستاده‌ای جست گرد و دبیر
خردمند و گویا و دانش پذیر
به قیصر چنین گوی کزشهر روم
نخواهم دگر باژ آن مرز و بوم
تو هم پای در مرز ایران منه
چو خواهی که مه باشی و روزبه
فرستاده چون پیش قیصر رسید
بگفت آنچ از شاه ایران شنید
ز ره بازگشت آن زمان شاه روم
نیاورد جنگ اندران مرز و بوم

سپس سپاهی به فرماندهی خراد جمع میکند و به رزم با سپاه خزر  میپردازد 

سپاهی از ایرانیان برگزید
که از گردشان روز شد ناپدید
فرستادشان تا بران بوم و بر
به پای اندر آرند مرز خزر
سپهدارشان پیش خراد بود
که با فر و اورنگ و با داد بود
چو آمد بار مینیه در سپاه
سپاه خزر برگرفتند راه
وز ایشان فراوان بکشتند نیز
گرفتند زان مرز بسیار چیز
چو آگاهی آمد به نزدیک شاه
که خراد پیروز شد با سپاه
بجز کینهٔ ساوه شاهش نماند
خرد را به اندیشه اندر نشاند

نستوه نامی پیش هرمزد میرود و میگوید که بد نیست که مشورتی هم با مهران ستاد داشته باشیم و از او در مورد گذشته بپرسیم. من با این پیر صحبت میکردم و از ساوه شاه گفتم و از او پرسیدم از روزگار قدیم چه به یاد داری و او گفت فقط برای پادشاه خواهد گفت

یکی بنده بد شاه را شادکام
خردمند و بینا و نستوه نام
به شاه جهان گفت انوشه بدی
ز تو دور بادا همیشه بدی
بپرسید باید ز مهران ستاد
که از روزگاران چه دارد بیاد
به کنجی نشستست با زند و است
زامید گیتی شده پیروسست
بدین روزگاران بر او شدم
یکی روز ویک شب بر او بدم
همی‌گفت او را من از ساوه شاه
ز پیلان جنگی و چندان سپاه
چنین داد پاسخ چو آمد سخن
ازان گفته روزگار کهن
بپرسیدم از پیر مهران ستاد
که از روزگاران چه داری بیاد
چنین داد پاسخ که شاه جهان
اگر پرسدم بازگویم نهان

هرمزد هم دنبال او میفرستد. او را میاورند و مهران ستاد هم اینگونه تعریف میکند که  من سرپرست خواستگاران مادرت از خاقان چین بودم (جرئیات را در شاهنامه خوانی 221 قبلا خوانده ایم) خاقان پنج دختر داشت و من از میان آنها آن دختری که تاج و گوشواره نداشت را انتخاب کردم و خاقان گفت دختر دیری را انتخاب کن و من قبول نکردم. خاقان خیلی از اینکه از دخترش جدا میشود ناراحت بود. کسی را آوردند تا بخت او را ببیند. ستاره شمار اینگونه برایش پیشگویی کرد که از این دختر و پادشاه ایران فرزندی به دنیا میاید که به جای پدر مینشیند و زمانی که کشورش تخت حمله است از سرداران چوبینه نامی به کمک او سپاه دشمن را شکست می دهد و خاقان با شنیدن اینکه نوه ی او پادشاه ایران خواهد شد خوشحال شد و به این ازدواج با رضایت تن داد. حال تو هم بگرد و کسی که نامش چوبینه است را برای شکست سپاه دشمن بفرست. پس از گفتن این راز مهران ستاد از دنیا میرود و همه متاثر میشوند  

شهنشاه فرمود تا در زمان
شد نزد او نامداری دمان
تن پیر ازان کاخ برداشتند
به مهد اندرون تیز بگذاشتند
چو آمد برشاه مرد کهن
دلی پر زدانش سری پرسخن
بپرسید هرمز ز مهران ستاد
زین ترک جنگی چه داری بیاد
چنین داد پاسخ بدو مرد پیر
که‌ای شاه گوینده ویادگیر
بدانگه کجا مادرت راز چین
فرستاد خاقان به ایران زمین
بخواهندگی من بدم پیشرو
صدو شست مرد از دلیران گو
پدرت آن جهاندار دانا و راست
ز خاقان پرستارزاده نخواست
مرا گفت جز دخت خاتون مخواه
نزیبد پرستار در پیشگاه
برفتم به نزدیک خاقان چین
به شاهی برو خواندم آفرین
ورا دختری پنج بد چون بهار
سراسر پر از بوی و رنگ و نگار
مرا در شبستان فرستاد شاه
برفتم بران نامور پیشگاه
رخ دختران را بیاراستند
سر زلف بر گل بپیراستند
مگر مادرت بر سر افسر نداشت
همان یاره و طوق وگوهر نداشت
از ایشان جز او دخت خاتون نبود
به پیرایه و رنگ وافسون نبود
که خاتون چینی ز فغفور بود
به گوهر زکردار بد دور بود
همی مادرش را جگر زان بخست
که فرزند جایی شود دوردست
دژم بود زان دختر پارسا
گسی کردن از خانهٔ پادشا
من او را گزین کردم از دختران
نگه داشتم چشم زان دیگران
مرا گفت خاتون که دیگر گزین
که هر پنج خوبند و با آفرین
مرا پاسخ این بد که این بایدم
چو دیگر گزینم گزند آیدم
فرستاد و کنداوران را بخواند
برتخت شاهی به زانو نشاند
بپرسش گرفت اختر دخترش
که تا چون بود گردش اخترش
ستاره‌شمر گفت جز نیکویی
نبینی وجز راستی نشنوی
ازین دخت و از شاه ایرانیان
یکی کودک آید چو شیر ژیان
ببالا بلند و ببازوی ستبر
به مردی چو شیر و ببخشش ابر
سیه چشم و پر خشم و نابردبار
پدر بگذرد او بود شهریار
فراوان ز گنج پدر بر خورد
بسی روزگاران ببد نشمرد
وزان پس یکی شاه خیزد سترگ
ز ترکان بیارد سپاهی بزرگ
بسازد که ایران و شهریمن
سراسر بگیرد بران انجمن
ازو شاه ایران شود دردمند
بترسد ز پیروز بخت بلند
یکی کهتری باشدش دوردست
سواری سرافراز مهترپرست
ببالا دراز و به اندام خشک
به گرد سرش جعد مویی چومشک
سخن آوری جلد و بینی بزرگ
سه چرده و تندگوی و سترگ
جهانجوی چوبینه دارد لقب
هم از پهلوانانشان باشد نسب
چو این مرد چاکر باندک سپاه
ز جایی بیاید به درگاه شاه
مرین ترک را ناگهان بشکند
همه لشکرش را بهم برزند
چو بشنید گفت ستاره شمر
ندیدم ز خاقان کسی شادتر
به نوشین روان داد پس دخترش
که از دختران او بدی افسرش
پذیرفتم او را من ازبهر شاه
چو آن کرده بد بازگشتم به راه
بیاورد چندی گهرها ز گنج
که ما یافتیم از کشیدنش رنج
همان تا لب رود جیحون براند
جهان بین خود را بکشتی نشاند
ز جیحون دلی پر ز غم بازگشت
ز فرزند با درد انباز گشت
کنون آنچ دیدم بگفتم همه
به پیش جهاندار شاه رمه
ازین کشور این مرد را باز جوی
بپوینده شاید که گویی بپوی
که پیروزی شاه بر دست اوست
بدشمن ممان این سخن گر بدوست
بگفت این و جانش برآمد ز تن
برو زار و گریان شدند انجمن
شهنشاه زو در شگفتی بماند

تا اینکه خبر میاوردند که مهتری که سالار آخور پادشاه بود بهرام نامی است از نوادگان گشسپ که تو بردع و اردبیل را به او داده ای

به مژگان همی خون دل برفشاند
به ایرانیان گفت مهران ستاد
همی‌داشت این راستیها بیاد
چو با من یکایک بگفت و بمرد
پسندیده جانش به یزدان سپرد
سپاسم ز یزدان کزین مرد پیر
برآمد چنین گفتن ناگزیر
نشان جست باید ز هر مهتری
اگر مهتری باشد ار کهتری
بجویید تا این بجای آورید
همه رنجها را به پای آورید
یکی مهتری نامبردار بود
که بر آخر اسب سالار بود
کجا راد فرخ بدی نام اوی
همه شادی شاه بد کام اوی
بیامد بر شاه گفت این نشان
که داد این ستوده به گردنکشان
ز بهرام بهرام پورگشسب
سواری سرافراز و پیچنده اسب
ز اندیشهٔ من بخواهد گذشت
ندیدم چنو مرزبانی به دشت
که دادی بدو بردع و اردبیل

و را میاوردند و شاه تمام نشانه هایی که مهران ستاد گفته بود را در بهرام میبیند و در همان دیدار به وی اعتماد میکند 

یکی نامور گشت باکوس وخیل
فرستاد و بهرام را مژده داد
سخنهای مهران برو کرد یاد
جهانجوی پویان ز بردع برفت
ز گردنکشان لشکری برد تفت
چوبهرام تنگ اندر آمد ز راه
بفرمود تا بار دادند شاه
جهاندیده روی شهنشاه دید
بران نامدار آفرین گسترید
نگه کرد شاه اندرو یک زمان
نبودش بدو جز به نیکی گمان
نشاینهای مهران ستاد اندروی
بدید و بخندید وشد تازه روی
ازان پس بپرسید و بنواختش
یکی نامور جایگه ساختش

حال با پیدا شدن بهرام چوبینه اوضاع جنگ خزر چه میشود،  می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید

کلماتی که آموختم
عرض لشکر کردن = سان لشکر دیدن و نگریستن مر حال لشکر را  _ناظم الاطباء

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
مگر مردمی جویی و راستی
بدور افگنی کژی و کاستی
رهانی سر کهتر آنرا ز بد
چنان کز ره پادشاهان سزد
شنیدستی آن داستان بزرگ
که ارجاسب آن نامدارسترگ
بگشتاسب و لهراسب از بهر دین
چه بد کرد با آن سواران چین
چه آمد ز تیمار برشهر بلخ
که شد زندگانی بران بوم تلخ
چنین تا گشاده شد اسفندیار
همی‌بود هر گونه کارزار

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان ---هرمزد  پسر نوشین روان

قسمت های پیشین

 سپیده چو برزد سر از کوه بر ص 1698

© All rights reserveded