You have stumbled across a floating bottle. Are you interested enough to read the content of the message inside? مهم نیست که کی هستم و چی هستم. سخنی دارم با سنگ صبور قلم؛ آنرا بشنو، اگر مایلی
Showing posts with label شهیره وبلاگ. Show all posts
Showing posts with label شهیره وبلاگ. Show all posts
Tuesday, 19 April 2016
Tuesday, 11 November 2014
11/11
ساعت 11 صبح بود، رادیو آغاز دو دقیقه سکوت به مناسبت 11 ماه 11 (میلادی) را اعلام کرد. خوبه که کسانی که در جنگ جهانی کشته شده اند را به خاطر بیاوریم ولی فراموش نکنیم که انسانهای بیشماری در دنیا هر روزه با جنگ دست به گریبانند و زیر پرچم جنگ به راحتی هر نوع جنایتی مشروعیت پیدا می کند
Wish for the peace
© All rights reserved
Monday, 29 April 2013
شاهنامه خوانی در منچستر - 19
سام با زال وداع کرد و با سپاه راه افتاد. زال دو منزل با پدر خود راهی شد و بعد از آن برگشت و به تحصیل علم و دانش پرداخت. سپس با سپاه خود راه افتاد و رفت تا به کابل رسید. پادشاهی در کابل بود به اسم مهراب. وی دختری داشت بنام رودابه. زال وقتی وصف حال رودابه را شنید ندیده عاشقش شد ولی مسئله این بود که وی با مهراب هم کیش و هم آیین نبود
چو بشنید مهراب کرد آفرین
به دل زال را خواند ناپاک دین
خرامان برفت از بر تخت اوی
همی آفرین خواند بر بخت اوی
چو دستان سام از پسش بنگرید
ستودش فراوان چنان چون سزید
ازان کو نه هم دین و هم راه بود
زبان از ستودنش کوتاه بود
برو هیچکس چشم نگماشتند
مر او را ز دیوانگان داشتند
رودابه از پدرش در مورد پهلوان سپید موی می پرسد و به شنیدن توصیف پدر عاشق زال می شود. رودابه با پنج کنیز محرم خود راز دل را می گوید. آنها در ابتدا سعی می کنند که وی را از عشق زال برحذر دارند ولی چون متوجه می شوند که نمی توانند، به او قول می دهند که کمکش کنند
بدانید هر پنج و آگه بوید
همه ساله با بخت همره بوید
که من عاشقم همچو بحر دمان
ازو بر شده موج تا آسمان
پر از پور سامست روشن دلم
به خواب اندر اندیشه زو نگسلم
همیشه دلم در غم مهر اوست
شب و روزم اندیشه ی چهر اوست
کنون این سخن را چه درمان کنید
چگویید و با من چه پیمان کنید
یکی چاره باید کنون ساختن
دل و جانم از رنج پرداختن
لغاتی که آموختم
تذرو = قرقاول
توز = مژه
معصفر = چسزی که به گل کاجیره آنرا رنگ کرده باشند
قسمت های قبلی
© All rights reserved
Friday, 8 June 2012
برگ خزان دیده
These days I'm too tired to write, but today I decided to focus all my energy on writing something. Now that I'm in front of the keyboard, I'm not sure what to write.
But I guess, it doesn't matter much, I managed to make it till this point and that could be a start.
But I guess, it doesn't matter much, I managed to make it till this point and that could be a start.
روزای زیادیه که ناخوشیای کوچک و بیماریای بزرگ برای دست بوسی خدمتم رسیدند! حالا چی شده که ما اینطور براشون عزیز شدیم، نمیدونم. به هر حال بعضی روزا سخته که بدونم دوران نقاهت بعد از بازدید کدوم یکی از عوامل بیماری رو می گذرونم. همه دردها مثل کلافی در هم تابیده شده. کاش ننه تقدیر قالی بافی بلد بود. شاید می تونست بجای یک کلاف سردرگم الان حداقل یک گلیم چرک تاب تحویل بده، میشد کف سردابی رو باهاش فرش کرد و نشست. حالا چرا تو سرداب؟ نمی دونم. همینطوری این تصویر
اومد تو ذهنم. البته بدم نیست با اون همه داغی تب خنکای سرداب لذت داره. جایی تو عمق زمین که هیچکسی هم پیدات نکنه
جایی
نزدیییییک
ریشه
ها
© All rights reserved
Monday, 3 October 2011
ما همه شبه فیلیم
کتاب والکیری ها (اثر پائولو کوئلو، ترجمه آرش حجازی و حسین شهرابی) را می خواندم. به پاراگراف زیر رسیدم. دوست داشتم هم برای خودم این مطلب را ثبت کنم و هم با خوانندگان وبلاگم شریک شوم.
" یادش آمد زمانی تربیت کننده حیوانات به او گفته بود که چطور فیل هایش را تحت کنترل نگه دارد. این حیوان ها را، موقع بچگی، با زنجیر به تنه درختی می بندند. می خواهند فرار کنند اما نمی توانند. تمام بچگیش به این می گذرد که سعی می کند فرار کند، اما تنه کوچک درخت از او قوی تر است. به همین خاطر به این موضوع عادت می کند. وقتی غول آسا و قوی می شود، تنها کاری که تربیت کننده لارم است انجام بدهد، این است که زنحیر را دور پای فیل ببندد و به جایی وصل کند- حتی به یک شاخه و فیل حتی سعی نمی کند فرار کند. فیل ها زندانی گذشته شانند"
© All rights reserved
Friday, 26 August 2011
چه چیزی ما را به ورود به غار ترغیب کرد؟
آفتاب پرستی بود که از مدتها پیش در گوشه ای از غار می زیست. چمباتمه زدن بر راس هرمی که از فضولات خفاشان بر پستای خاک ایجاد شده بود بلندای صعودش بود و گوش سپردن به صدای بال خفاشان در تاریکی محض تنها جلوۀ محسوس زندگیش و آن نیز جز برهم زدن خوابش ثمری نداشت. جلوسش زیر آفتاب را فراموش کرده بود و یا شاید هم چشمانش را از خاطر برده بود که آنقدر حریص نگاه بودند که هر یک بی توجه به موقعیت دیگری در کاسه خود پرسه ای بی وقفه داشت. گرمایی که از پوست فلسدارش براحتی رد میشد، داغی مطبوعی که پنجه های خورشید بر تخته سنگ های بسترش یادگاری می گذاشت و سبزیی که در همه سو بی هیچ منتی گسترده بود همه را به فراموش سپرده بود.
اکنون حال گلدان محبوبه شبی را داشت وقت سحرگاهان. در تاریکی راهش را با لمس دیوارهای سرد و نمدار غار پیدا میکرد و از برکت فضولات خفاش ها که حشرات را بخود جذب میکرد روزگار میگذراند. رگه های باریک جویبارهای زیرزمینی که از فواصل سنگها به بیرون تراوش میکرد تشنگیش را پاسخگو بود و زیستنی اینگونه تنها دغدغه زندگیش شد
© All rights reserved
Monday, 15 August 2011
دنیای عجیبیه
With my trusted Sony Ericsson
یه گوشه دنیا
لایه های محو شک روهم دیگه رنگ تند یقین میشن
و درد و تیرگی با ملات اشک مکرر دیوار سیمانی رو درست می کنن
که جز دوری هیچ باری نداره
یه گوشه دیگه دنیا هم
اصلا آب از آب تکون نمی خوره
All rights reserved
Wednesday, 10 August 2011
Double agent
Yahoo is very clever, isn't it? First it charges others for putting their adds on your email page, then it offers you to pay and have the Yahoo mail plus, the add free version of the Yahoo mail!
این یاهو هم تو زرنگی نوبرش رو اورده ها. از یه عده پول میگیره تا تبلیغاشون رو بذاره تو صفحه ایمیل های تو. بعد از تو پول میگیره که بتونی ایمیل هات رو تو یه صفحه بدون تبلیغ باز کنی
© All rights reserved
Subscribe to:
Posts (Atom)

