Showing posts with label روباه. Show all posts
Showing posts with label روباه. Show all posts

Sunday, 22 June 2014

ماجراهای خانم مرغه - 14


In our garden

سه شب قبل خواب دیدم که آقا خروسه دم در آشپزخانه آمده بود و غرغر می کرد. به ساعت نگاه کردم، نصفه شب بود. عصبانی از اینکه چرا کسی این حیوان رو تو جاش نگذاشته رفتم بیرون، با روباهی مواجه شدم (اگه میشد آهنگ زمینه رو متن گذاشت، الان باید صدای نواختن حماسی طبل بلند می شد، بگذریم). مجبور به دست و پنجه نرم کردن با روباه شدم تا مرغ و خروس و جوجه ها را نجات بدم. خلاصه در حین کارزار از خواب پریدم. پریشب نزدیکی های سحر بود که به شوق بازی فرتبال ایران و آرژانتین از خواب بیدار شدم و دیگه هم خوابم نبرد

 همانطوری که در تخت دراز کشیده بودم و به صدای پرنده ها گوش می دادم، متوجه تغییر ناگهانی در ریتم آوازشان شدم. انگار یکباره همه چیز بوی وحشت گرفت. خیلی عجیب بود، آن لحظه گویا خود خود حضرت سلیمان بودم و زبان حیوانات کاملا برایم قابل فهم شده بود. از جا پریدم و از پنجره حیاط را نگاه کردم، خودش بود! همان روباهی که شب قبل به خوابم آمده بود. دقیقا وسط چمن های باغچه و زیر پایه ای که غذای پرنده ها را روش می ریزیم. دوربینم را آوردم و یک عکس هم از روباه گرقتم. جالب بود کمی طول کشید تا بفهمد که من پشت پنجره بهش نگاه می کنم ولی به محض اینکه نگاهش به نگاهم افتاد به سرعت باد فرار کرد و پشت حصار چوبی دور خانه ناپدید شد

 باید بیشتر مواظب جوجه ها باشیم. ولی خودمونیم اینقدر که از زیرکی روباه می گویند، هشیار تر از مامان مرغابی نبود که به محض اینکه پشت پنجره ظاهر می شدی نگاهش به سمت تو می چرخید و تا موقعی که نگاهش می کردی زیر نظرت داشت. یادش بخیر. الان تو یک مزرعه است، حتما این بهار هم باز جوجه دار شده و مشغول حفاظت از آنهاست 

© All rights reserved

Saturday, 7 September 2013

به یاد غمگین ترین طاووس دنیا

In our garden

نزدیک غروب که میشد می پرید و روی نرده خانه ما بالاسر سه نهال کاج که پارسال کاشتیم می نشست. حضورش خیلی ساکت بود و اگر سرت را بالا نمی کردی اصلا متوجه وجودش نمی شدی. در همه این مدت حتی یکبار هم صدایش را نشنیده بودم. نیمه های شب با صدای جیغ مانند ناله حیوانی بیدار شدم. هر چه از پنجره بیرون را نگاه کردم چیزی ندیدم، دوباره برگشتم توی تخت. روز بعد همسایه دنبال طاووسش دم در آمده بود، نگاهی به دور و بر انداختم و چیزی ندیدم

 پشت پنجره نشسته بودم وبیرون را نگاه می کردم که چشمم به پرهای بلندی افتاد که محوطه زیر پنجره را پوشانده بود. دلهره عجیبی پیدا کردم. بلافاصله شال کرم پشمیم را دورم پیچیدم و رفتم توی حیاط. رد پرها را گرفتم و زیر برگ های گوشه حصار حیاط جسد نیمه خورده شده طاووس همسایه را پیدا کردم. معلوم شد که دیشب روباه بهش حمله کرده. صاحبش را صدا کردم که برای بردن باقی مانده طاووس آمد. پرهای بلند روی زمین را هم جمع کردیم و تحویلش دادیم

 دیگه دم غروب از طاووس زیبایی که می پرید و روی نرده خانه ما می نشست خبری نیست. ولی راستی چقدر زیبا بود، با آن نگاه حزینش. دلم برایش تنگ می شود. چه نعمتی بود بدون منت هندوستان کشیدن، طاووس را داشتن

© All rights reserved