Showing posts with label داستان عاشقانه. Show all posts
Showing posts with label داستان عاشقانه. Show all posts

Monday, 12 September 2016

شاهنامه خوانی در منچستر 90

یادداشتی به خود: سبک نظم فردوسی کمی در این قسمت با آنچه تاکنون خواندیم فرق می کرد. آیا اختلاف در زمان سرودن این بخش است؟ چنانچه این قسمت در ابتدای کار سروده شده باشد درک اختلاف حس و حال آسان است

بیژن و منیژه یکدیگر را می بینند، شیفته هم می شوند و سه شبانه روز را با هم سر می کنند. زمان برگشت منیژه از خیمه گاه به کاخ افراسیاب می رسد. منیژه می بیند که تحمل دوری بیژن را ندارد. به یکی از ندیمه ها می سپارد تا داروی بیهوشی در لیوان بیژن بریزد و وفتی بیژن از هوش می رود او را نهانی به محل اقامت دائم منیژه میاوردند

چو هنگام رفتن فراز آمدش
بدیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبر
پرستنده آمیخت با نو شبر
بدادند مر بیژن گیو را
مر آن نیکدل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماند
پرستندگان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن براه
مر آن خفته را اندر آن جایگاه
+++
چو آمد بنزدیک شهر اندرا
بپوشید بر خفته بر چادرا
نهفته بکاخ اندر آمد بشب
به بیگانگان هیچ نگشاد لب


بیژن که به هوش میاید و خود را در اقامتگاه افراسیاب می بیند ناراحت می شود ولی منیژه او را آرام می کند و باز هم به جشن و سرور می نشینند

چو بیدار شد بیژن و هوش یافت
نگار سمن بر در آغوش یافت
بایوان افراسیاب اندرا
ابا ماه رخ سر ببالین برا
بپیچید بر خویشتن بیژنا
بیزدان بنالید ز آهرمنا
+++
ز گرگین تو خواهی مگر کین من
برو بشنوی درد و نفرین من
که او بد مرا بر بدی رهنمون
همی خواند بر من فراوان فسون
منیژه بدو گفت دل شاددار
همه کار نابوده را باد دار
بمردان ز هر گونه کار آیدا
گهی بزم و گه کارزار آیدا

تا اینکه دربان خبر دار می شود که بیژن در قصر منیژه است

ز هر خرگهی گل رخی خواستند
بدیبای رومی بیاراستند
پری چهرگان رود برداشتند
بشادی همه روز بگذاشتند
چو بگذشت یک چندگاه این چنین
پس آگاهی آمد بدربان ازین

به افراسیاب خبر می برند که چه نشسته ای که دخترت از ایرانیان برای خود جفت برگزیده. افراسیاب هم گرسیوز را می فرستد تا کسی که در قصر منیژه هست گرفته  و دست بسته به نزد او بیاورد

بیامد بر شاه توران بگفت
که دختت ز ایران گزیدست جفت
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
تو گفتی که بیدست هنگام باد
بدست از مژه خون مژگان برفت
برآشفت و این داستان باز گفت
+++
ز کار منیژه دلش خیره ماند
قراخان سالار را پیش خواند
+++
بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد
پر از خون دل و دیده پر آب زرد
زمانه چرا بندد این بند من
غم شهر ایران و فرزند من
برو با سواران هشیار سر
نگه دار مر کاخ را بام و در
نگر تا که بینی بکاخ اندرا
ببند و کشانش بیار ایدرا
+++
بیامد بنزدیک آن خانه زود
کجا پیشگه مرد بیگانه بود
ز در چون به بیژن برافگند چشم
بچوشید خونش برگ بر ز خشم
در آن خانه سیصد پرستنده بود
همه با رباب و نبید و سرود
بپیچید بر خویشتن بیژنا
که چون رزم سازم برهنه تنا
نه شبرنگ با من نه رهوار بور
همانا که برگشتم امروز هور
ز گیتی نبینم همی یار کس
بجز ایزدم نیست فریادرس

گرسیوز بیژن را دست بسته به پیش افراسیاب می برد. بیژن به افراسیاب می گوید که من برای شکار گراز آمده بودم و پری مرا جادو کرد و آورد کنار این پریچهره گذاشت. من بیگناهم و منیژه هم گناهی ندارد

چو آمد بنزدیک شاه اندرا
برو آفرین کردکای شهریار
گو دست بسته برهنه سر
بگویم ترا سربسر داستان
گر از من کنی راستی خواستار
نه من بزرو جستم این جشنگاه
چو گردی بگفتار همداستان
از ایران بجنگ گراز آمدم
نبود اندرین کار کس را گناه
بدین جشن توران فراز آمدم
+++
پری دربیامد بگسترد پر
مرا اندر آورد خفته ببر
از اسبم جدا کرد و شد تا براه
که آمد همی لشکر و دخت شاه
+++
بدو اندرون خفته بت پیکری
نهاده ببالین برش افسری
پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد
میان سواران درآمد چو باد
مرا ناگهان در عماری نشاند
بران خوب چهره فسونی بخواند
+++
گناهی مرا اندرین بوده نیست
منیژه بدین کار آلوده نیست

ولی اگر می خواهی رزم مرا ببینی به من اسب و گرز بده تا در مقابل 1000 نفر از سربازان تو هنر نمایی کنم. افراسیاب هم عصبانی می شود و می گوید همین که کرده بس نبوده حالا می خواهد با ما هم بجنگد. به گرسیوز دستور می دهد تا بیژن را ببرد و بر دارش کند

اگر شاه خواهد که بنید ز من
دلیری نمودن بدین انجمن
یکی اسب فرمای و گرزی گران
ز ترکان گزین کن هزار از سران
بوردگه بر یکی زین هزار
اگر زنده مانم بمردم مدار
ز بیژن چو این گفته بشنید چشم
بروبر فگند و برآورد خشم
بگرسیوز اندر یکی بنگرید
کز ایران چه دیدیم و خواهیم دید
نبینی که این بدکنش ریمنا
فزونی سگالد همی بر منا
بسنده نبودش همین بد که کرد
همی رزم جوید بننگ و نبرد
ببر همچنین بند بر دست و پای
هم اندر زمان زو بپرداز جای
بفرمای داری زدن پیش در
که باشد ز هر سو برو رهگذر
نگون بخت را زنده بر دار کن
وزو نیز با من مگردان سخن
بدان تا ز ایرانیان زین سپس
نیارد بتوران نگه کرد کس

بیژن ناراحت است نه از مردن بلکه از اینکه همه اجدادش پهلوان بوده اند  و او قرار است بر دار جان بسپارد

ز دار و ز کشتن نترسم همی
ز گردان ایران بترسم همی
که نامرد خواند مرا دشمنم
ز ناخسته بردار کرده تنم
بپیش نیاکان پهلو منش
پس از مرگ بر من بود سرزنش

در همان موقع پیران از راه می رسد. قضیه را پرس و جو می کند و دستور می دهد از دار زدن بیژن دست نگه دارند تا او به دیدار افرایساب برود

کننده همی کند جای درخت
پدید آمد از دور پیران ز بخت
چو پیران ویسه بدانجا رسید
همه راه ترک کمربسته دید
یکی دار برپای کرده بلند
کمندی برو بسته چون پای بند
ز ترکان بپرسید کین دار چیست
در شاه را از در دار کیست
بدو گفت گرسیوز این بیژنست
از ایران کجا شاه را دشمنست
+++
بفرمود تا یک زمانش بدار
نکردند و گفتا هم ایدر بدار
بدان تا ببینم یکی روی شاه
نمایم بدو اختر نیک راه

پیران به حضور افراسیاب می رود و افراسیاب هم از او به خوبی استقبال می کند و می گوید چه می خواهی بگو هر چه خواهی از آن توست

بخندید و گفتش چه خواهی بگوی
ترا بیشتر نزد من آبروی
اگر زر خواهی و گر گوهرا
و گر پادشاهی هر کشورا
ندارم دریغ از تو من گنج خویش
چرا برگزینی همی رنج خویش

پیران می گوید که من برای خودم چیزی نمی خواهم. ولی تو که بهتر از هر کسی گیو را می شناسی و رستم و گودرز را. اگر بلایی به سر بیژن بیاید به خونخواهی فرزند و نوه خود بلند می شوند 

مرا هرچ باید ببخت تو هست
ز مردان وز گنج و نیروی دست
مرا این نیاز از در خویش نیست
کس از کهتران تو درویش نیست
+++
اگر خون بیژن بریزی برین
ز توران برآید همان گرد کین
خردمند شاهی و ما کهترا
تو چشم خرد باز کن بنگرا
+++
به از تو نداند کسی گیو را
نهنگ بلا رستم نیو را
چو گودرز کشواد پولادچنگ
که آید ز بهر نبیره بجنگ

افراسیاب می گوید مگر نمی دانی که چه بلایی به سرم آورده . آبروی مرا برده و همه تا ابد مرا مسخره خواهند کرد اگر بگذارم
 که برود

که بیژن نبینی که با من چه کرد
بایران و توران شدم روی زرد
نبینی کزین بدهنر دخترم
چه رسوایی آمد بپیران سرم
همان نام پوشیده رویان من
ز پرده بگسترد بر انجمن
کزین ننگ تا جاودان بر سرم
بخندد همی کشور و لشکرم
چنو یابد از من رهایی بجان
گشایند بر من ز هر سو زبان

پیران می گوید که بهتر است که بیژن را به زندان افکنی

ببندد مر او را ببند گران
کجا دار و کشتن گزیند بران
هر آنکو بزندان تو بسته ماند
ز دیوانها نام او کس نخواند
ازو پند گیرند ایرانیان
نبندند ازین پس بدی را میان

افراسیاب هم دستور زندانی کردن بیژن و منیژه را می دهد

خرامید گرسیوز از پیش اوی
بکردند کام بداندیش اوی
کشان بیژن گیو از پیش دار
ببردند بسته بران چاهسار
ز سر تا بپایش بهن ببست
بر و بازوی و گردن و پای و دست
بپولاد خایسک آهنگران
فروبرد مسمارهای گران
نگونش بچاه اندر انداختند
سر چاه را بند بر ساختند
وز آنجا بایوان آن دخترش
بیاورد گرسیوز آن لشکرش
همه گنج و گوهر بتاراج داد
ازین بدره بستد بدان تاج داد
منیژه برهنه بیک چادرا
برهنه دو پای و گشاده سرا
کشیدش دوان تا بدان چاهسار
دو دیده پر از خون و رخ جویبار
بدو گفت اینک ترا خان و مان
زواری برین بسته تا جاودان
غریوان همی گشت بر گرد دشت
چو یک روز و یک شب برو بر گذشت
خروشان بیامد بنزدیک چاه
یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سر برزدی
منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی بروز دراز
بسوراخ چاه آوریدی فراز
ببیژن سپردی و بگریستی
بران شوربختی همی زیستی

از طرفی گرگین هر چه منتظر برگشت بیژن می ماند از او خبری نمی یابد. از کرده خود برای آوردن بیژن پشیمان میشد. بدنبال بیژن می گردد ولی فقط اسبش را تنها و بی سوار پیدا می کند. می فهمد که نقشه ای که در ابتدا برای بیژن کشیده عملی شده و بیژن بدست افراسیاب نابود و یا زندانی گشته. اسب بیژن را می گیرد و به سمت ایران راه می افتد

چو یک هفته گرگین بره بر بپای
همی بود و بیژن نیامد بجای
ز هر سوش پویان بجستن گرفت
رخان را بخوناب شستن گرفت
پشیمانی آمدش زان کار خویش
که چون بد سگالید بر یار خویش
+++
یکایک ز دور اسب بیژن بدید
که آمد ازان مرغزاران پدید
گسسته لگام و نگون کرده زین
فرو مانده بر جای اندوهگین
بدانست کو را تباهست کار
بایران نیاید بدین روزگار
اگر دار دارد اگر چاه و بند
از افراسیاب آمدستش گزند
کمند اندرافگند و برگاشت روی
ز کرده پشیمان و دل جفت جوی
ازان مرغزار اسب بیژن براند
بخیمه در آورد و روزی بماند
پس آنگه سوی شهر ایران شتافت
شب و روز آرام و خوردن نیافت

به گیو خبر رسید که گرگین تنها به سمت ایران میاید و بیژن همراه او نیست. گیو هم شتابان و نگران به سمت گرگین می تازد

پس آگاهی آمد همانگه بگیو
ز گم بودن رزمزن پور نیو
ز خانه بیامد دمان تا بکوی
دل از درد خسته پر از آب روی
همی گفت بیژن نیامد همی
بارمان ندانم چه ماند همی
+++
بخاک اندرون شد سرش ناپدید
همه جامه ی پهلوی بردرید
همی کند موی از سر و ریش پاک
خروشان بسر بر همی ریخت خاک
همی گفت کای کردگار سپهر
تو گستردی اندر دلم هوش و مهر
گر از من جدا ماند فرزند من
روا دارم ار بگلسد بند من
+++
ز گرگین پس آنگه سخن بازجست
که چون بود خود روزگار از نخست
زمانه بجایش کسی برگزید
وگر خود ز چشم تو شد ناپدید
ز بدها چه آمد مر او را بگوی
چه افگند بند سپهرش بروی
چه دیو آمدش پیش در مرغزار
که او را تبه کرد و برگشت کار
تو این مرده ری اسب چون یافتی
ز بیژن کجا روی برتافتی

گرگین توضیح می دهد که بیژن در پی گوری رفته و کمندی بر گردنش انداخته ولی هر دو با هم آب شدند و بر زماین فرو رفتند

برآمد یکی گور زان مرغزار
کزان خوبتر کس نبیند نگار
بکردار گلگون گودرز موی
چو خنگ شباهنگ فرهاد روی
چو سیمش دو پا و چو پولاد سم
چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم
بگردن چو شیر و برفتن چو باد
تو گفتی که از رخش دارد نژاد
بر بیژن آمد چو پیلی نژند
برو اندر افگند بیژن کمند
فگندن همان بود و رفتن همان
دوان گور و بیژن پس اندر دمان
ز تازیدن گور و گرد سوار
برآمد یکی دود زان مرغزار
بکردار دریا زمین بردمید
کمندافگن و گور شد ناپدید

گیو که صحبت گرگین را می شنود و می بیند که گرگین لرزان و ناراحت است می فهمد که دروغ می گوید. ابتدا می خواهد گرگین را بکشد ولی بعد می بیند از کشتن گرگین چیزی نصیبش نمی شود. تصمیم می گیرد به گونه ای دیگر عمل کند

چو بشنید گیو این سخن هوشیار
بدانست کو را تباهست کار
ز گرگین سخن سربسر خیره دید
همی چشمش از روی او تیره دید
رخش زرد از بیم سالار شاه
سخن لرزلرزان و دل پر گناه
+++
ببرد اهرمن گیو را دل ز جای
همی خواست کو را درآرد ز پای
+++
پس اندیشه کرد اندران بنگرید
نیامد همی روشنایی پدید
چه آید مرا گفت از کشتنا
مگر کام بدگوهر آهرمنا
به بیژن چه سود آید از جان اوی
دگرگونه سازیم درمان اوی
بباشیم تا زین سخن نزد شاه
شود آشکارا ز گرگین گناه

لغاتی که آموختم
مسمار = بند آهن
چدی = 
مرده ری = مرده ریگ = میراثی که از مرده می مان 

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
اگر هست خود جای گفتار نیست
ولیکن شنیدن چو دیدار نیست

چنینست کردار این گوژپشت
چو نرمی بسودی بیابی درشت

قسمت های پیشین
ص 691 آوردن گیو، گرگین را به نزد کیخسرو
© All rights reserved

Thursday, 8 September 2016

شاهنامه خوانی در منچستر 89

داستان بیژن و منیژه در این قسمت آغاز می شود
ابتدای این داستان نمونه خوبی است برای آشنایی با چیره دستی فردوسی. ضمن زیبایی و ظرافت کار ابیات چنان سرایده شده اند که  انتظار وقوع حادثه ای را القا می کند

شبی چون شبه روی شسته بقیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
میان کرده باریک و دل کرده تنگ
شده تیره اندر سرای درنگ
سپرده هوا را بزنگار و گرد
ز تاجش سه بهره شده لاژورد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده از پرزاغ
نموده ز هر سو بچشم اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی بقیر اندر اندود چهر
+++
نه آوای مرغ و نه هرای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد

فردوسی (بنا به نوشته خود) از منابع مختلف برای جمع آوری داستان های شاهنامه استفاده می کرده. یکی از این راه ها جمع آوری  داستان هایی بوده که از دیگران شنیده. بیژن و منیژه از داستان هایی است که "بتی مهربان" که هم خانه او بوده برایش نقل کرده، ماجرا را با بیان فردوسی بخوانیم

بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
برفت آن بت مهربانم ز باغ
+++
بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب
یکی شمع پیش آر چون آفتاب
بنه پیشم و بزم را ساز کن
بچنگ ار چنگ و می آغاز کن
بیاورد شمع و بیامد بباغ
برافروخت رخشنده شمع و چراغ
می آورد و نار و ترنج و بهی
زدوده یکی جام شاهنشهی
مرا گفت برخیز و دل شاددار
روان را ز درد و غم آزاد دار
+++
گهی می گسارید و گه چنگ ساخت
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
دلم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شب تیره نوروز کرد
بدان سرو بن گفتم ای ماهروی
یکی داستان امشبم بازگونی
که دل گیرد از مهر او فر و مهر
بدو اندرون خیره ماند سپهر
مرا مهربان یار بشنو چگفت
ازان پس که با کام گشتیم جفت
بپیمای می تا یکی داستان
بگویمت از گفته ی باستان

فردوسی از یارش می خواهد تا برایش داستانی بگوید. وی نیز داستان بیژن و منیژه را با علم به اینکه فردوسی این داستان را انتخاب می کند تا به نظم درآورد و در شاهنامه بگنجاند آغاز می کند

بگفتم بیار ای بت خوب چهر
بخوان داستان و بیفزای مهر
ز نیک و بد چرخ ناسازگار
که آرد بمردم ز هرگونه کار
+++
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی
بشعر آری از دفتر پهلوی
همت گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای جفت نیکی شناس

آغاز داستان
گروهی شاکی که نزدیک مرز توران می زیستند به پیش کی خسرو می آیند. حضور آنها به شاه اطلاع داده می شود. به بارگاه شاه می آیند و از دسته گرازانی که دست رنج و کاشته مردم  را هلاک کرده می نالند و کمک می خواهند

ز پرده درآمد یکی پرده دار
بنزدیک سالار شد هوشیار
که بر در بپایند ارمانیان
سر مرز توران و ایرانیان
همی راه جویند نزدیک شاه
ز راه دراز آمده دادخواه
چو سالار هشیار بشنید رفت
بنزدیک خسرو خرامید تفت
بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید
بپیش اندر آوردشان چون سزید
+++
چراگاه ما بود و فریاد ما
ایا شاه ایران بده داد ما
گراز آمد اکنون فزون از شمار
گرفت آن همه بیشه و مرغزار
به دندان چو پیلان بتن همچو کوه
وزیشان شده شهر ارمان ستوه
هم از چارپایان و هم کشتمند
ازیشان بما بر چه مایه گزند
درختان کشته ندرایم یاد
بدندان به دو نیم کردند شاد

کی خسرو که این ماجرا را می شنود رو به سواران و سپاهان خود می کند و می پرسد چه کسی حاضر است شر این گرازان را از سر مردم کم کند و در عوض زر و سیم بگیرد

چو بشنید گفتار فریادخواه
بدرد دل اندر بپیچید شاه
+++
که ای نامداران و گردان من
که جوید همی نام ازین انجمن
شود سوی این بیشه ی خوک خورد
بنام بزرگ و بننگ و نبرد
ببرد سران گرازان بتیغ
ندارم ازو گنج گوهر دریغ

بیژن (پسر گیو و نوه رستم) داوطلب انجام کار می شود

کس از انجمن هیچ پاسخ نداد
مگر بیژن گیو فرخ نژاد
نهاد از میان گوان پیش پای
ابر شاه کرد آفرین خدای
که جاوید بادی و پیروز و شاد
سرت سبز باد و دلت پر ز داد
+++
من آیم بفرمان این کار پیش
ز بهر تو دارم تن و جان خویش

پدر بیژن، گیو به پسرش گوشزد می کند که تو هنوز امتحان خودت را پس نداده ای و از این کارها نکردی که حال داوطلب انجام این کار خطیر شدی. ممکن است توان آنرا نداشته باشی

چو بیژن چنین گفت گیو از کران
نگه کرد و آن کارش آمد گران
نخست آفرین کرد مر شاه را
ببیژن نمود آنگهی راه را
بفرزند گفت این جوانی چراست
بنیروی خویش این گمانی چراست
جوان گرچه دانا بود با گهر
ابی آزمایش نگیرد هنر
بد و نیک هر گونه باید کشید
ز هر تلخ و شوری بباید چشید
براهی که هرگز نرفتی مپوی
بر شاه خیره مبر آبروی

بیژن از صحبت پدر عصبانی می شود و تاکید می کند که با وجود جوانی از عهده ی انجام این کار برمی آید. شاه هم او را برای انجام این کار می فرستد 

ز گفت پدر پس برآشفت سخت
جوان بود و هشیار و پیروز بخت
چنین گفت کای شاه پیروزگر
تو بر من به سستی گمانی مبر
تو این گفته ها از من اندر پذیر
جوانم ولیکن باندیشه پیر
منم بیژن گیو لشکرشکن
سر خوک را بگسلانم ز تن
چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد
برو آفرین کرد و فرمانش داد

کی خسرو به گرگین میلاد دستور می دهد که با بیژن برو و راهنمای او باش

بگرگین میلاد گفت آنگهی
که بیژن بتوران نداند رهی
تو با او برو تا سر آب بند
همیش راهبر باش و هم یار مند

بیژن و گرگین راهی می شوند و به نزدیک گرازها می رسند. بیژن نقشه ای می کشد و به گرگین می گوید تو با گرز آنطرف بایست  و من از اطرف دیگر به گرازان می تازم

بگرگین میلاد گفت اندرآی
وگرنه ز یکسو بپرداز جای
برو تا بنزدیک آن آبگیر
چو من با گراز اندر آیم بتیر
بدانگه که از بیشه خیزد خروش
تو بردار گرز و بجای آر هوش

گرگین سرپیچی می کند و می گوید شاه فقط بمن گفت تا راهنمای تو باشم. بیژن هم متحیر از سرپیچی گرگین تنهایی به جنگ گراز ها می رود

ببیژن چنین گفت گرگین گو
که پیمان نه این بود با شاه نو
تو برداشتی گوهر و سیم و زر
تو بستی مرین رزمگه را کمر
چو بیژن شنید این سخن خیره شد
همه چشمش از روی او تیره شد
ببیشه درآمد بکردار شیر
کمان را بزه کرد مرد دلیر
چو ابر بهاران بغرید سخت
فرو ریخت پیکان چو برگ درخت

بیژن به تنهایی به جنگ گرازها می رود و آنها را از پا درمیاورد، سرشان را می برد و همراه می کند. از طرفی گرگین وقتی میبیند که بیژن پیروز از میدان برگشته نگران می شود که شاید عدم حمایت او از بیژن به گوش دیگران برسد و  برایش مسئله ساز شود

گرازی بیامد چو آهرمنا
زره را بدرید بر بیژنا
چو سوهان پولاد بر سنگ سخت
همی سود دندان او بر درخت
برانگیختند آتش کارزار
برآمد یکی دود زان مرغزار
بزد خنجری بر میان بیژنش
بدو نیمه شد پیل پیکر تنش
چو روبه شدند آن ددان دلیر
تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر
سرانشان بخنجر ببرید پست
بفتراک شبرنگ سرکش ببست
+++
بداندیش گرگین شوریده رفت
ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت
+++
بدلش اندر آمد ازان کار درد
ز بدنامی خویش ترسید مرد

گرگین برای بدست آوردن دل بیژن ابتدا شروع به چاپلوسی و تعریف از او می کند و سپس برای اینکه او را بدام سپاهیان افراسیاب بیندازد از جشن و سوری که در آن نزدیکی ها بر برپاست می گوید. بیژن که جوانی خام بود به هوای پری رویانی که که در آن حوالی بودند فریفته شده و با گرگین  به سرزمین توران روانه می شود

بدو آن زمان مهربانی نمود
بخوبی مر او را فراوان ستود
+++
بدو گفت چون دیدی این جنگ من
بدین گونه با خوک آهنگ من
چنین داد پاسخ که ای شیرخوی
بگیتی ندیدم چو تو جنگجوی
بایران و توران ترا یار نیست
چنین کار پیش تو دشوار نیست
دل بیژن از گفت او شاد شد
بسان یکی سرو آزاد شد
+++
یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور
به دو روزه راه اندر آید بتور
+++
زمین پرنیان و هوا مشکبوی
گلابست گویی مگر آب جوی
ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگ
هوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ
+++
پری چهره بینی همه دشت و کوه
ز هر سو نشسته بشادی گروه
منیژه کجا دخت افراسیاب
درفشان کند باغ چون آفتاب
همه دخت توران پوشیده روی
همه سرو بالا همه مشک موی
همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از می ببوی گلاب
اگر ما بنزدیک آن جشنگاه
شویم و بتازیم یک روزه راه
بگیریم ازیشان پری چهره چند
بنزدیک خسرو شویم ارجمند
+++
گهی نام جست اندران گاه کام
جوان بد جوانوار برداشت گام
برفتند هر دو براه دراز
یکی از نوشته دگر کین هساز

وقتی به نزدیک مکان زیبایی که منیژه، دختر افراسیاب در آنجا خیمه بپا داشته می رسند، بیژن می گوید بهتر است من جلو بروم و از حال و هوا و تعداد تورانیان آگاه شود و سپس آگاهانه به آنها بتازیم

بگرگین چنین گفت پس بیژنا
که من پیشتر سازم این رفتنا
شوم بزمگه را ببینم ز دور
که ترکان همی چون بسیچند سور
وز آن جایگه پس بتابم عنان
بگردن برآرم ز دوده سنان
زنیم آنگهی رای هشیارتر
شود دل ز دیدار بیدارتر

بیژن سپس خود را به زیور و الاتی که همراه داشته می آراید و راه می افتد

که در بزمگه بر نهادم بسر
بگنجور گفت آن کلاه بزر
که در بزمگه بر نهادم بسر
که روشن شدی زو همه بزمگاه
بیاور که ما را کنونست گاه
همان طوق کیخسرو و گوشوار
همان یاره ی گیو گوهرنگار
بپوشید رخشنده رومی قبای
ز تاج اندر آویخت پر همای
نهادند بر پشت شبرنگ زین
کمر خواست با پهلوانی نگین
بیامد بنزدیک آن بیشه شد
دل کامجویش پر اندیشه شد

منیژه که چشمش به بیژن می افتد از سر و وضع او و قد و بالایش خوشش می آید و دایه خود را برای آشنایی با بیژن وکشاندنش به خیمه گاه خود روانه می کند

منیژه چو از خیمه کردش نگاه
بدید آن سهی قد لشکر پناه
برخسارگان چون سهیل یمن
بنفشه گرفته دو برگ سمن
کلاه تهم پهلوان بر سرش
درفشان ز دیبای رومی برش
بپرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش دگر شد به خوی
فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر آن شاخ سرو بلند
نگه کن که آن ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد گر پریست
بپرسش که چون آمدی ایدرا
نیایی بدین بزمگاه اندرا
+++
چو دایه بر بیژن آمد فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز
پیام منیژه به بیژن بگفت
همه روی بیژن چو گل بر شکفت
چنین پاسخ آورد بیژن بدوی
که من ای فرستاده ی خوب روی
سیاوش نیم نز پری زادگان
از ایرانم از تخم آزادگان
منم بیژن گیو ز ایران بجنگ
بزخم گراز آمدم بی درنگ

از طرفی بیژن هم وعده به دایه می دهد که این طلا ها ازآن توست اگر کاری کنی که مهر من به دل دختر افراسیاب بیفتد

اگر نیک رایی کنی تاج زر
ترا بخشم و گوشوار و کمر
مرا سوی آن خوب چهر آوری 
دلش با دل من بمهر آوری

 دایه هم به نزد منیژه بر می گردد و از بیژن کلی تعریف می کند. منیژه هم پاسخ می فرستد و بیژن را دعوت به حضور می کند

چو بیژن چنین گفت شد دایه باز
بگوش منیژه سرایید راز
که رویش چنینست بالا چنین
چنین آفریدش جهان آفرین
+++
چو بشنید از دایه او این سخن
بفرمود رفتن سوی سرو بن
فرستاد پاسخ هم اندر زمان
کت آمد بدست آنچ بردی گمان
گر آیی خرامان بنزدیک من
بیفروزی این جان تاریک من

 بیژن به خیمه گاه منیژه می رود و با منیژه به جشن و شادی می نشینند و سه شبانه روز را در کنار هم بدین روال به خوشی سرمی کنند

بپرده درآمد چو سرو بلند
میانش بزرین کمر کرده بند
منیژه بیامد گرفتش ببر
گشاد از میانش کیانی کمر
بپرسیدش از راه و رنج دراز
که با تو که آمد بجنگ گراز
چرا این چنین روی و بالا و برز
برنجانی ای خوب چهره بگرز
بشستند پایش بمشک و گلاب
گرفتند زان پس بخوردن شتاب
نهادند خوان و خورش گونه گون
همی ساختند از گمانی فزون
نشستنگه رود و می ساختند
ز بیگانه خیمه بپرداختند
پرستندگان ایستاده بپای
ابا بربط و چنگ و رامش سرای
+++
می سالخورده بجام بلور
برآورده با بیژن گیو شور
سه روز و سه شب شاد بوده بهم
گرفته برو خواب مستی ستم
لغاتی که آموختم
بگماز = می، نبید
غرم = میش

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
نداند کسی راه و سامان اوی
نه پیدا بود درد و درمان اوی

بجویی که یک روز بگذشت آب
نسازد خردمند ازو جای خواب

کسی کو بره بر کند ژرف چاه
سزد گر نهد در بن چاه گاه

بد و نیک هر گونه باید کشید
ز هر تلخ و شوری بباید چشید

قسمت های پیشین
ص 680 بردن منیژه بیژن را بکاخ خود

© All rights reserved

Thursday, 15 March 2012

ماهور

با اینکه برای خودشان یک پا "لیلی و مجنون" بودند و زمانی بلندای فرازهای ناممکن و پایینی نشیب های غیرقابل تحملی را با هم تجربه کرده بودند، ولی خیلی وقت بود که راهشان از هم جدا شده بود
++++++++ 
 آن روز ماشین را که پارک کردم، قبل از اینکه زنگ در خانه را بزنم، آمد جلوی در و خودش را در آغوشم انداخت. باز هم اشکش سرازیر بود. این روزها به ندرت بدون چشمهای خیس دیده بودمش. گویا به مردمک چشمهایش پیوند اشک زده بود. موهایش را نوازش کردم، "دختر تو کی می خواهی این بیتابی را کنار بگذاری و دنبال زندگیت بری؟"
گفت "هنوزم باورم نمیشه که رفته". تو پاگرد پله ها که رسیدیم، وایستادم و آیینه کوچک داخل کیفم را درآوردم. آنرا مقابل صورتش گرفتم و گفتم "یه  نگاهی بینداز و سرو وضع زار خودت رو ببین تا باورت بشه. چرا خودت را اینطور آزار میدی؟ رفته که رفته." بلافاصله از گفتن جمله آخر پشیمان شدم.  سواره از حال پیاده خبر نداره و این درست برخورد من بود نسبت به درد فراق یک عاشق
وارد آپارتمان شدیم. میوه و شیرینی را روی میز چیده بود. اشکهاش را با دستمال پاک کرد و گفت "میرم چای بریزم" دستش را گرفتم و گفتم "چای نمی خواهد بیا بشین. اگه می خواهی درددل کنی گوش می کنم. اگه هم کار دیگه ای از دست من کاری برمیاد، بگو تا انجام بدم" لبخند تلخی زد و گفت "ممنونم. همین که تنهام نمی گذاری و حالم برات مهمه از همه چیز با ارزش تره"
 "خب دوست مال همین وقتاست دیگه."
دستش را از توی دستم درآورد و گفت "چای آمادست، دم کردم فقط میریزم تو لیوان و میارم. چای لیوانی هستی که؟"
صدام را کمی بلند کردم تا از توی آشپزخانه بشنوه و گفتم "حتما". کتم را درآوردم و به جالباسی دم در آویزان کردم. چشمم به قاب عکس کوچکی افتاد که روی قفسه پهلوی جالباسی گذاشته شده بود. اونو برداشتم و داخل آشپزخانه رفتم.  با اخم ازش پرسیدم "اینو هنوز نگه داشتی؟" گفت "دلم نیومد جمعش کنم.  خاطراتش هنوز برام عزیزه. روزی که اون عکس رو با هم گرفتیم بهترین روز زندگیم بود..." و در سکوت فرو رفت
"خوب گیرم که یک زمانی حسی بینتون بوده، ولی بهت به وضوح گفته که همه چیز تموم شده. نکنه یادت رفته؟"
"یادمه؟! هنوز صداش تو گوشمه. التماسای روز آخرش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. چند بار گفت، بگذار برم" و باز هم اشک هایش راه افتاد 

عکس را از توی قاب درآوردم و دادم دستش "بهتره این عشق مرده رو به خاک بسپاری. برای خودت میگم ولی اگه حس می کنی هنوز به مومیایی شده این عشق محتاجی همون راهی رو برو که تا حالا رفتی. تصمیم با توست. هر جوری تصمیم بگیری من پشتت هستم ولی تو رو بخدا کمی هم به فکر خودت باش."
عکس دونفریشان را با دست لرزان گرفت، به چهار قسمت پاره کرد و دور انداخت. براش دست زدم. با یک دست سینی چای را برداشتم و با دست دیگر دستش را در دستم گرفتم و در حالیکه به سمت اتاق می رفتیم گفتم "این پایان هر چند با تاخیر ِ ولی جای جشن گرفتن داره." دستش توی دستم می لرزید و باز هم همان حریر لبخند تلخ معمولش را چون پرده ای درون نما بر لبانش آویخته بود
"اول یک شیرینی خودت بردار که تازه داری عاقل میشی"
به قاب عکس خالی دستش نگاه کرد و گفت "مطمئن نیستم که کار درستی را کرده باشم."
سرم را پایین انداختم و گفتم "راستش یک چیزی را می خوام بهت بگم که باید خیلی وقت پیش می گفتم. ولی نه دلم میومد که تصویر مجنونی که ازش در ذهنت داشتی بهم بریزم و نه فکر می کردم که حرف منو باور کنی. خودم هم با اینکه به چشم خودم دیدم، تا وقتی که رفت باورم نمیشد."
"از چی داری حرف میزنی؟"
"الان میگم" نفس بلندی کشیدم و ادامه دادم. "یادته وقتی با خاله منیژه رفته بودم عروسی دوستش؟" سرش را به علامت تایید تکان داد. "راستش اونجا نامزدت رو دیدم با فرزانه دور یک میز نشسته بودند. بعدا فهمیدم که فرزانه همسایه عروس بوده."
"خب؟"
"اول فکر کردم که تو هم باهاشون هستی. چون ندیدمت فکر کردم جایی رفتی و بعدا به آنها خواهی پیوست." کمی مکث کردم و ادامه دادم "از اینکه چند تا از دوستهام اونجا بودند خوشحال شدم. جلو رفتم، وقتی که کمی نزدیک شدم صدای اونا رو شنیدم." سرم را پایین انداختم و سکوت کردم
 پرسید "چی می گفتند". آه بلندی کشیدم و ادامه دادم "آرش به فرزانه می گفت "اگه بهت بگم که عاشق چشماتم چی بهم جواب میدی؟" سکوت سنگینی بر فضای اتاق سایه افکند و تا مدتی نه من توان ادامه مطلب را داشتم و نه او جرات پرسش سوالی. اشتیاقی به ادامه صحبت نداشتم ولی مجبور بودم راهی که طی طریقش را تا جایی که امکان داشت به تعویق انداخته بودم تا پایان طی کنم. " بلافاصله در پناه شمشادهای باغچه خودم رو گم و گور کردم. مدتی مات نشستم و بعد از اون به بهانه ناخوش بودن مجلس رو ترک کردم." آروم سرم را بالا آوردم و در حالیکه سعی می کردم نگاهم به چشمانش نیفتد به خاطر اینکه قبلا چیزی نگفته بودم معذرت خواستم.
"چرا نگفتی؟ تو دوست من بودی؟"
"می دونم که اشتباه کردم، ولی باور کن تصمیم خیلی سختی بود. وقتی نگاههای عاشقانه شما دو نفر رو به هم می دیدم، خودم رو قانع کردم که  برداشت من اشتباه بوده و همه ماجرا سو تفاهمی بیشتر نبوده. از وقتی هم که ترکت کرده چند بار خواستم بهت بگم ولی فکر می کردم دیگه دیره."
از جا بلند شد و به بیرون پنجره نگاه انداخت."فراموشش می کنم. به همون سردی که منو و احساساتم رو به بازی گرفت." لیوان چای یخ کرده اش را برداشت و به سمت آشپزخانه راه افتاد. "حق نداشت یک روز سر راهم سبز بشه و عاشقم کنه و یک روز دیگه عاشق چشمای یکی دیگه بشه و منو جلوی قدمش قربانی کنه". صداش را از آشپزخانه می شنیدم "بعد از این اسمش را نخواهم آورد"

© All rights reserved