Showing posts with label ارجاسب. Show all posts
Showing posts with label ارجاسب. Show all posts

Tuesday, 13 February 2018

شاهنامه خوانی در منچستر 126

داستان تا جایی رسید که در بحبوحه ی جنگ ایران و توران، اسفندیار (پسر گشتاسپ) به خونخواهی عمویش (زریر) به میدان می رود و گشتاسپ هم قول می دهد تا چنانچه سالم برگشت پادشاهی را به او (اسفندیار) بدهد

چو اسفندیار آن گو تهمتن
خداوند اورنگ با سهم و تن  
ازان کوه بشنید بانگ پدر 
به زاری به پیش اندر افگند سر
خرامیده نیزه به چنگ اندرون
ز پیش پدر سر فگنده نگون
 یکی دیزه یی بر نشسته بلند
بسان یکی دیو جسته ز بند 
 بدان لشکر دشمن اندر فتاد
  چنان چون در افتد به گلبرگ باد
+++
همی کشت ازیشان و سر می برید 
ز بیمش همی مرد هرکش بدید 

از طرف دیگر بستور پسر زریر هم به دنبال پیدا کردن جسد پدر در میان کشته شدگان جنگ است. بستوراز هر کسی که می  بیند سراغ پدرش را از او می گیرد. تا اینکه سواری بنام اردشیر نشان جایی که کشته زریر در آنجا افتاده را به او میدهد. بستور هم آنجا می رود و زریر را میان کشته شدگان می بیند

چو بستور پور زریر سوار 
ز خیمه خرامید زی اسپ دار
یکی اسپ آسوده ی تیزرو 
جهنده یکی بود آگنده خو
طلب کرد از اسپ دار پدر 
  نهاد از بر او یکی زین زر 
+++
ازین سان خرامید تا رزمگاه 
سوی باب کشته بپیمود راه
همی تاخت آن باره ی تیزگرد
همی آخت کینه همی کشت مرد
 از آزادگان هرک دیدی به راه 
بپرسیدی از نامدار سپاه 
کجا اوفتادست گفتی زریر 
  پدر آن نبرده سوار دلیر 
+++
یکی مرد بد نام او اردشیر
سواری گرانمایه گردی دلیر 
+++
فگندست گفتا میان سپاه 
به نزدیکی آن درفش سیاه 
برو زود کانجا فتادست اوی 
مگر باز بینیش یک بار روی 
پس آن شاهزاده برانگیخت بور 
همی کشت گرد و همی کرد شور
بدان تاختن تا بر او رسید 
چو او را بدان خاک کشته بدید 
بدیدش مر او را چو نزدیک شد 
 جهان فروزانش تاریک شد 

بستور گریان به جایی که گشتاسپ خیمه دارد می رود و در جواب گشتاسپ که می پرسد چرا آشفته و نالانی می گوید پدرم  به خون آلوده است. گشتاسپ هم سلاح جنگی و اسبش را طلب می کند تا به خونخواهی زریر به میدان رود. بزرگان سپاه ولی او را از این کار باز می دارند و می گویند که بگذار بجای تو بستور خود  به خونخواهی رود که هم تو شاهی و نباید به تو صدمه برسد و هم بستور از تو کینه جوتر خواهد بود. گشتاسپ هم می پذیرد و اسبی به بستور می دهد و او هم به طرف تورانیان می تازد

همی رفت با بانگ تا نزد شاه 
که بنشسته بود از بر رزمگاه
شه خسروان گفت کای جان باب 
چرا کردی این دیدگان پر ز آب
کیان زاده گفت ای جهانگیر شاه
  نبینی که بابم شد اکنون تباه
+++
بیارید گفتا سیاه مرا 
نبردی قبا و کلاه مرا 
که امروز من از پی کین اوی 
برانم ازین دشمنان خون به جوی
یکی آتش انگیزم اندر جهان 
 کزانجا به کیوان رسد دود آن 
+++
گرانمایه دستور گفتش به شاه 
نبایدت رفتن بدان رزمگاه
به بستور ده باره ی برنشست 
مر او را سوی رزم دشمن فرست 
که او آورد باز کین پدر 
ازان کش تو باز آوری خوب تر 
بدو داد پس شاه بهزاد را
 سپه جوشن و خود پولاد را 

بانگ می زند که من بستورم و آمدم تا بیدرفش که پدرم را کشته بکشم

منم گفت بستور پور زریر
پذیره نیاید مرا نره شیر
 کجا باشد آن جادوی بیدرفش 
 که بردست آن جمشیدی درفش

از طرف دیگر اسفندیار هم به میدان میاید و شروع به کشتن تورانیان می کند

وزان سوی دیگر گو اسفندیار 
همی کشتشان بی مر و بی شمار

بی درفش که زریر را با تیری زهرآلود از پا درآورده بود و اکنون سلاح زریر را پوشیده و اسب او را می تازاند از راه می رسد و با بستور گلاویز می شوند. اسفندیار هم که مطلع می شود بستور با بی درفش درگیر شده برای کمک می رود. بی درفش همان تیر زهرآگین که زریر را با آن از پای درآورده را پرتاب می کند ولی تیر بر زمین میافتد. اسفندیار آن تیر را از زمین برمی دارد و به بیدرفش می زند و او را بدین ترتیب هلاک می کند. بعد از آن همه ایرانیان با هم همراه می شوند و به سپاه دشمن حمله می کنند

نشسته بران باره ی خسروی
بپوشیده آن جوشن پهلوی
 خرامید تا پیش لشکر ز شاه 
نگهبان مرز و نگهبان گاه 
گرفته همان تیغ زهر آبدار
که افگنده بد آن زریر سوار 
 بگشتند هر دو به ژوپین و تیر 
 سر جاودان ترک و پور زریر   
+++
پس آگاه کردند زان کارزار 
پس شاه را فرخ اسفندیار
همی تاختش تا بدیشان رسید
 سر جاودان چون مر او را بدید
+++
بینداخت آن زهر خورده به روی 
مگر کس کند زشت رخشنده روی
نیامد برو تیغ زهر آبدار 
گرفتش همان تیغ شاه استوار
زدش پهلوانی یکی بر جگر 
چنان کز دگر سو برون کرد سر 
چو آهو ز باره در افتاد و مرد
بدید از کیان زادگان دستبرد 
 فرود آمد از باره اسفندیار  
سلیح زریر آن گزیده سوار 
ازان جادوی پیر بیرون کشید 
سرش را ز نیمه تن اندر برید 
نکو رنگ باره ی زریر و درفش 
  ببرد و سر بی هنر بیدرفش 
+++
چو بستور فرخنده و پاک تن 
دگر فرش آورد شمشیر زن 
بهم ایستادند از پیش اوی 
که لشکر شکستن بدی کیش اوی
همیدون ببستند پیمان برین 
که گر تیغ دشمن بدرد زمین
نگردیم یک تن ازین جنگ باز
نداریم زین بدکنان چنگ باز 
 بر اسپان بکردند تنگ استوار
برفتند یکدل سوی کارزار
 چو ایشان فگندند اسپ از میان
   گوان و جوانان ایرانیان
+++
همه یکسر از جای برخاستند 
جهان را به جوشن بیاراستند
ازیشان بکشتند چندان سپاه 
کزان تنگ شد جای آوردگاه
چنان خون همی رفت بر کوه و دشت
  کزان آسیاها به خون بربگشت 

ارجاسپ که می بیند ایرانیان هم قسم شده اند و مرتب پیش می آیند می ترسد و پشت به میدان به بیابان می تازد. سپاه توران که می بینند فرمانده آنها فرار کرده نیزه ها را می اندازند و تسلیم می شوند

چو ارجاسپ آن دید کامدش پیش 
ابا نامداران و مردان خویش
+++
همانگاه اندر گریغ اوفتاد
بشد رویش اندر بیابان نهاد 
 پس اندر نهادند ایرانیان 
بدان بی مره لشکر چینیان 
 +++
چو ترکان بدیدند کارجاسپ رفت
همی آید از هر سوی تیغ تفت
همه سرکشانشان پیاده شدند
به پیش گو اسفندیار آمدند
کمانچای چاچی بینداختند
قبای نبردی برون آختند
به زاریش گفتند گر شهریار
دهد بندگان را به جان زینهار
بدین اندر آییم و خواهش کنیم
همه آذران را نیایش کنیم
ازیشان چو بشنید اسفندیار
به جان و به تن دادشان زینهار
بران لشگر گشن آواز داد
گو نامبردار فرخ‌نژاد
که این نامداران ایرانیان
بگردید زین لشکر چینیان
کنون کاین سپاه عدو گشت پست
ازین سهم و کشتن بدارید دست
که بس زاروارند و بیچاره‌وار
دهدی این سگان را به جان زینهار
بدارید دست از گرفتن کنون
مبندید کس را مریزید خون

روز بعد گشتاسپ به میدان نبرد می رود و کشته شدگان را می بیند و منقلب می شود مخصوصا از دیدن زریر. بعد دستور می دهد تا آمار کشته ها و زخمیان را بگیرند

چو اندر شکست آن شب تیره گون 
به دشت و بیابان فرو خورد خون 
کی نامور با سران سپاه
بیامد به دیدار آن رزمگاه
+++
برادرش را دید کشته به زار 
به آوردگاهی برافگنده خوار 
چو او را چنان زار و کشته بدید
همه جامه ی خسروی بردرید
 فرود آمد از شولک خوب رنگ 
به ریش خود اندر زده هر دو چنگ
همی گفت کی شاه گردان بلخ 
همه زندگانی ما کرده تلخ
دریغا سوارا شها خسروا
   نبرده دلیرا گزیده گوا 
+++
بفرمود تا کشتگان بشمرند 
کسی را که خستست بیرون برند
بگردید بر گرد آن رزمگاه
به کوه و بیابان و بر دشت و راه
 از ایرانیان کشته بد سی هزار 
ازان هفتصد سرکش و نامدار 
هزار چل از نامور خسته بود  
 که از پای پیلان به در جسته بود
+++
وزان دیگران کشته بد صد هزار
هزار و صد و شست و سه نامدار
 ز خسته بدی سه هزار و دویست 
 برین جای بر تا توانی مه ایست 

سپس همه ی سپاه ایران برمی گردند و زخمیان را به پزشکان می سپارند. گشتاسپ فرمانده ای کشور را به  اسفندیار و سپاه را به بستور می دهد 

به ایران زمین باز کردند روی 
همه خیره دل گشته و جنگجوی
همه خستگان را ببردند نیز
نماندند از خواسته نیز چیز 
 به ایران زمین باز بردندشان 
به دانا پزشکان سپردندشان
چو شاه جهان باز شد بازجای 
به پور مهین داد فرخ همای
سپه را به بستور فرخنده داد
   عجم را چنین بود آیین و داد

آتش مقدس را روشن می کنند و پیروزی را جشن می گیرند. گشتاسپ تاج را به اسفندیار می دهد ولی می گوید که هنوز هنگام پادشاهی تو نرسیده. فعلا برو به سرزمین های اطراف و دین زرتشت را گسترش بوه. او هم این کار را می کند و همه جا به آرامش می رسد 

خرامید بر گاه و باره ببست 
به کاخ شهنشاهی اندر نشست
بفرمود تا آذر افروختند 
برو عود و عنبر همی سوختند 
همه هیزمش عود و عنبرش خاک 
زمینش بکردند از زر پاک 
+++
سوی مرزدارانش نامه نوشت 
که ما را خداوند یافه نهشت 
شبان شده تیره مان روز کرد
کیان را به هر جای پیروز کرد 
 به نفرین شد ارجاسپ ناآفرین 
چنین است کار جهان آفرین 
چو پیروزی شاهتان بشنوید 
گزیتی به آذر پرستان دهید
+++
ز پیش اندر آمد گو اسفندیار
به دست اندرون گرزه ی گاوسار 
 نهاده به سر بر کیانی کلاه 
به زیر کلاهش همی تافت ماه
به استاد در پیش او شیرفش 
سرافگنده و دست کرده به کش 
چو شاه جهان روی او را بدید
ز جان و جهانش به دل برگزید 
 بدو گفت شاه ای یل اسفندیار
 همی آرزو بایدت کارزار
+++
کی نامور تاج زرینش داد 
در گنجها را برو برگشاد 
همه کار ایران مر او را سپرد
که او را بدی پهلوی دستبرد
 درفشان بدو داد و گنج و سپاه 
هنوزت نبد گفت هنگام گاه
برو گفت و پا را به زین اندر آر 
  همه کشورت را به دین اندر آر 
+++
به روم و به هندوستان برگذشت 
ز دریا و تاریکی اندر گذشت 
شه روم و هندوستان و یمن 
همه نام کردند بر تهمتن 
+++
چو آگاه شدند از نکو دین اوی 
گرفتند آن راه و آیین اوی
بتان از سر کوه میسوختند 
بجای بت آذر برافروختند 
همه نامه کردند زی شهریار
 که ما دین گرفتیم ز اسفندیار 
+++
چو یک چند گاهی برآمد برین 
جهان ویژه گشت از بد و پاک دین 
فرسته فرستاد سوی پدر
که ای نامور شاه پیروزگر 
 جهان ویژه کردنم به دین خدای
به کشور برافگنده سایه ی همای
 کسی را بنیز از کسی بیم نه 
به گیتی کسی بی زر و سیم نه 
فروزنده ی گیتی بسان بهشت
 جهان گشته آباد و هر جای کشت

در کانال تلگرام دون شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به ما بپیوندید. ممنون از همراهی


لغاتی که آموختم
گریغ = گریز است که از گریختن باشد
دستبرد = بازی بردن، سبقت گرفتن
گزیت = خراج
یافه = بیهوده

ابیانی که خیلی دوست داشتم
اگر خفته ای زود برجه به پای
وگر خود بپایی زمانی مپای 


قسمت های پیشین

Friday, 9 February 2018

شاهنامه خوانی در منچستر 125

داستان تا جایی رسید که سپاه ارجاسپ به سمت ایران می تازد و ایران هم به مقابله با او راه می افتد. گشتایپ شاه از جاماسپ می خواهد تا آینده جنگ را مشخص کند

که چون باشد آغاز و فرجام جنگ
کرا بیشتر باشد اینجا درنگ 
 نیامد خوش آن پیر جاماسپ را
به روی دژم گفت گشتاسپ را 

جاماسپ از تقاضای شاه ناراخت می شود و می گوید که اگر به این دانش و آگاهی دسترسی نداشتم حالا شاه چنین کار سختی را از من نمی خواست. اگر می خواهی آینده جنگ را بدانی باید قول بدهی که از چیزی که می شنوی برآشفته نشوی و نه خودت بمن آزاری برسانی و نه دستور بدی دیگری بلایی سر من بیاورد. گشتاسپ هم به جان فزرندش افراسیاب قسم می خورد که صدمه ای به جاماسپ بابت پیش گوییش نخواهد زد

مرا گر نبودی خرد شهریار
نکردی زمن بودنی خواستار
مگر با من از داد پیمان کند
که نه بد کند خود نه فرمان کند
جهانجوی گفتا به نام خدای
بدین و به دین آور پاک رای
 به جان زریر آن نبرده سوار
به جان گرانمایه اسفندیار
که نه هرگزت روی دشمن کنم
نفرمایمت بد نه خود من کنم
تو هرچ اندرین کار دانی بگوی 
   که تو چاره دانی و من چاره جوی 

جاماسپ هم اینچنین پیش بینی می کند که جنگ خونینی در پیش است و خیلی ها کشته می شوند. اولین نفر اردشیر خواهد بود و بعد شیدسپ و بستور پسر زریر، بعد هم خود زریر به دست بیدرفش کشته خواهد شد

بسی بی پدر گشته بینی پسر
بسی بی پسر گشته بینی پدر
 نخستین کس نام دار اردشیر
پس شهریار آن نبرده دلیر
 به پیش افگند اسپ تازان خویش 
  به خاک افگند هر ک آیدش پیش 
+++
ولیکن سرانجام کشته شود 
نکونامش اندر نوشته شود 
+++
پس آزاده شیدسپ فرزند شاه
چو رستم درآید به روی سپاه
پس آنگاه مر تیغ را برکشد 
 بتازد بسی اسپ و دشمن کشد 
+++
سرانجام بختش کند خاکسار
برهنه کند آن سر تاجدار
+++
ابر کین شیدسپ فرزند شاه
به میدان کند تیز اسپ سیاه شه
بسی رنج بیند به رزم اندرون 
 خسروان را بگویم که چون 
+++
سرانجام در جنگ کشته شود
نکو نامش اندر نوشته شود
پس ازاده بستور پور زریر
به پیش افگند اسپ چون نره شیر
 بسی دشمنان را کند ناپدید 
  شگفتی تر از کار او کس ندید 
+++
سرانجام ترکان به تیرش زنند
تن پیلوارش به خاک افگنند
بیاید پس آن نره شیر دلیر
سوار دلاور که نامش زریر
 به پیش اندر آید گرفته کمند
نشسته بر اسفندیاری سمند
 ابا جوشن زر درخشان چو ماه 
  بدو اندرون خیره گشته سپاه 
+++
سرانجام گردد برو تیره بخت
بریده کندش آن نکو تاج و تخت
 بیاید یکی نام او بیدرفش 
 به سرنیزه دارد درفش بنفش 
+++
پس از دست آن بیدرفش پلید
شود شاه آزادگان ناپدید
 به ترکان برد باره و زین اوی
بخواهد پسرت آن زمان کین اوی
 پس آن لشکر نامدار بزرگ
به دشمن درافتد چو شیر سترگ
همی تازند این بر آن آن برین 
   ز خون یلان سرخ گردد زمین

با کشته شدن زریر فرزند تو اسفندیار به خونخواهی زریر به میدان می رود و بیدرفش را از پا درمیاورد

بیاید پس آن فرخ اسفندیار
سپاه از پس پشت و یزدانش یار
ابر بیدرفش افگند اسپ تیز
برو جامه پر خون و دل پر ستیز
مر او را یکی تیغ هندی زند 
 ز بر نیمه ی تنش زیر افگند 

در اینجا پیشگویی جاماسپ پایان می پذیرد . جاماسپ می گوید من جز حقیقت چیزی به تو نگفتم. شاه که متوجه می شود عزیزانش را در این جنگ از دست خواهد داد ناراحت می شود و نمی داند چه کند. به جاماسپ می گوید پس من برادرم زریر را با خودم نمی برم چون می دانم که او کشته خواهد شد و این خبر را چگونه مادرم می تواند تحمل کند. اصلا از جوانان خاندانمان کسی را نمی فرستم به جنگ چون می دانم همگی کشته خواهند شد

که من آنچ گفتم نگفتم مگر
به فرمانت ای شاه پیروزگر
+++
چو شاه جهاندار بشنید راز
بران گوشه ی تخت خسپید باز
 ز دستش بیفتاد زرینه گرز 
 تو گفتی برفتش همی فر و برز 
+++
چه باید مرا گفت شاهی و گاه
که روزم همی گشت خواهد سیاه
+++
که آنان که بر من گرامی ترند
گزین سپاهند و نامی ترند
همی رفت و خواهند از پیش من
ز تن برکنند این دل ریش من
 به جاماسپ گفت ار چنینست کار
به هنگام رفتن سوی کارزار
نخوانم نبرده برادرم را 
   نسوزم دل پیر مادرم را 
+++
کیان زادگان و جوانان من
که هر یک چنانند چون جان من
بخوانم همه سربسر پیش خویش 
 زره شان نپوشم نشانم به پیش 

جاماسپ پاسخ می دهد که اگر تو این پهلوانان را از جلوی سپاه برداری، کسی باقی نمی ماند که در مقابل تورانیان بایستد و ضمنا با تقدیر خداند نمی شود مبارزه کرد. آنچه تقدیر است انجام خواهد شد. بدان که خداوند ستمکار نیست تقدیرت را بپذیر و خودت را به آفریدگار بسپار

خردمند گفتا به شاه زمین
که ای نیک خو مهتر بافرین
گر ایشان نباشند پیش سپاه
نهاده بسر بر کیانی کلاه
که یارد شدن پیش ترکان چین 
 که بازآورد فره پاک دین 
+++
که داد خدایست وزین چاره نیست
خداوند گیتی ستمگاره نیست
 ز اندوه خوردن نباشدت سود
کجا بودنی بود و شد کار بود
مکن دلت را بیشتر زین نژند 
  بداد خدای جهان کن بسند 

گشتاسپ هم که می بیند چاره ای ندارد، زریر را می خواند و به او می گوید به آرایش جنگی سپاه مشغول شود تا بجنگند

نشست از برگاه و بنهاد دل
به رزم جهانجوی شاه چگل
+++
پس آزاده گشتاسپ شاه دلیر
سپهبدش را خواند فرخ زریر
 درفشی بدو داد و گفتا بتاز
بیارای پیلان و لشکر بساز
سپهبد بشد لشکرش راست کرد 
 همی رزم سالار چین خواست کرد 

از طرف مقابل هم ارجاسپ به آرایش جنگی سپاهش می پردازد

پس ارجاسپ شاه دلیران چین
بیاراست لشکرش را همچنین
 جدا کرد از خلخی سی هزار
جهان آزموده نبرده سوار
فرستادشان سوی آن بیدرفش 
که کوس مهین داشت و رنگین درفش 

دو سپاه مقابل هم قرار می گیرند و رزم شروع می شود. همانگونه که جاماسپ پیش بینی کرده بزرگان ایران یکی یکی در میدان کشته می شوند

بشد آفتاب از جهان ناپدید
چه داند کسی کان شگفتی ندید
بپوشیده شد چشمه ی آفتاب
ز پیکانهاشان درفشان چو آب
تو گفتی جهان ابر دارد همی
وزان ابر الماس بارد همی
وزان گرزداران و نیزه وران
همی تاختند آن برین این بران
هوازی جهان بود شبگون شده
زمین سربسر پاک گلگون شده
بیامد نخست آن سوار هژیر
پس شهریار جهان اردشیر
به آوردگه رفت نیزه به دست 
      تو گفتی مگر طوس اسپهبدست 
+++
بیامد یکی ناوکش بر میان
گذارنده شد بر سلیح کیان
 ز بور اندر افتاد خسرو نگون 
 تن پاکش آلوده شد پر ز خون 
+++
بیامد پسش باز شیدسپ شاه
که ماننده ی شاه بد همچو ماه
 یکی دیزه یی بر نشسته چو نیل
به تگ همچو آهو به تن همچو پیل
 به آوردگه گشت و نیزه بگاشت 
  چو لختی بگردید نیزه بداشت 
+++
یکی ترک تیری برو برگماشت
ز پشتش سر تیر بیرون گذاشت
 دریغ آن شه پروریده به ناز
بشد روی او باب نادیده باز
بیامد سر سروران سپاه
پسر تهم جاماسپ دستور شاه
نبرده سواری گرامیش نام 
 به ماننده ی پور دستان سام 
+++
بگشتند هر دو سوار هژیر 
به گرز و به نیزه به شمشیر و تیر 

در میان رزم درفش کاویان بر خاک می افتد . گرامی (پسر جاماسپ) به میدان میرود، پرچم را برمیدارد و خاکش را پاک می کند. تورانیان که این را می بینند به سمت او یورش می برند و دستش را قطع می کنند. او هم پرچم را به دندان می گیرد و باز می جنگد ولی نهایتا کشته می شود

سپاه از دو رو بر هم آویختند
و گرد از دو لشکر برانگیختند
+++
بدان شورش اندر میان سپاه
ازان زخم گردان و گرد سیاه
 بیفتاد از دست ایرانیان
درفش فروزنده ی کاویان
 گرامی بدید آن درفش چو نیل
که افگنده بودند از پشت پیل
فرود آمد و بر گرفت آن ز خاک
بیفشاند از خاک و بسترد پاک
 چو او را بدیدند گردان چین
که آن نیزه ی نامدار گزین
 ازان خاک برداشت و بسترد و برد
به گردش گرفتند مردان گرد
 ز هر سو به گردش همی تاختند
به شمشیر دستش بینداختند
 درفش فریدون به دندان گرفت
همی زد به یک دست گرز ای شگفت
 سرانجام کارش بکشتند زار
     بران گرم خاکش فگندند خوار 
+++
زمینها پر از کشته و خسته شد
سراپرده ها نیز بربسته شد
در و دشتها شد همه لاله گون
به دشت و بیابان همی رفت خون
چنان بد ز بس کشته آن رزمگاه 
  که بد می توانست رفتن به راه 

زریر وارد نبرد می شود و خیلی از تورانیان را از پا درمیاورد. ارجاسپ که چنین می بیند به سپاهش می گوید که زریر خیلی از تورانیان را کشته چه کسی از شما به جنگ او می رود. هر کسی او را بکشد من دختر و لشکرم را به او می دهم ولی کسی از توزانیان پا پیش نمی گذارد. ارجاسپ سه بار این پرسش را می پرسد تا اینکه سرانجام بی درفش داوطلب می شود

به پیش اندر آمد نبرده زریر
سمندی بزرگ اندر آورده زیر
 به لشکرگه دشمن اندر فتاد 
 چو اندر گیا آتش و تیز باد 
 +++
کنون اندر آمد میانه زریر
چو گرگ دژآگاه و شیر دلیر
بکشت او همه پاک مردان من 
سرافراز گردان و ترکان من 
+++
کدامست مرد از شما نام خواه
که آید پدید از میان سپاه
یکی ترگ داری خرامد به پیش 
خنیده کند در جهان نام خویش 
+++
من او را دهم دختر خویش زا
سپارم بدو لشکر خویش را
سپاهش ندادند پاسوخ باز 
 بترسیده بد لشکر سرفراز 
+++
چو ارجاسپ دید آن چنان خیره شد
که روز سپیدش شب تیره شد
دگر باره گفت ای بزرگان من
تگینان لشکر گزینان من
 ببینید خویشان و پیوستگان 
  ببینید نالیدن خستگان 
+++
کدامست مرد از شما چیره دست 
که بیرون شود پیش این پیل مست 
+++
همیدون نداد ایچ کس پاسخش
بشد خیره و زرد گشت آن رخش
 سه بار این سخن را بریشان براند
چو پاسخ نیامدش خامش بماند
 بیامد پس آن بیدرفش سترگ
پلید و بد و جادوی و پیر گرگ
به ارچاسپ گفت ای بلند آفتاب
به زور و به تن همچو افراسیاب
به پیش تو آوردم این جان خویش 
   سپر کردم این جان شیرینت پیش

ارجاسپ خوشحال می شود و اسب و زین خودش را به او می دهد. همچنین نیزه ای که نوکش به زهر کشنده ای آلوده شده را به او می دهد. بی درفش که جرات روبرو شدن با زریر را ندارد گوشه ای مخفی می شود و نیزه ی زهرالود را به سمت او پرتاب می کند. اینچنین بی درفش زریر را می کشد و پرچم درنشان و زره او را برمی دارد 

ازو شاد شد شاه و کرد آفرین
بدادش بدو باره ی خویش و زین
بدو داد ژوپین زهرابدار 
 که از آهنین کوه کردی گذار 
+++
نیارست رفتنش بر پیش روی
ز پنهان همی تاخت بر گرد اوی
بینداخت ژوپین زهرابدار
ز پنهان بران شاهزاده سوار
گذاره شد از خسروی جوشنش
به خون غرقه شد شهریاری تنش
ز باره در افتاد پس شهریار 
   دریغ آن نکو شاهزاده سوار
+++
فرود آمد آن بیدرفش پلید 
سلیحش همه پاک بیرون کشید
سوی شاه چین برد اسپ و کمرش 
 درفش سیه افسر پرگهرش 

گشتاسپ که از بالای کوه نبرد را مشاهده می کرده، زریر را نمی بیند. دلش شور میفتد و کسی را می فرستد تا از زریر خبر بیاورد. نهایتا خبر میاوردند کهزریر کشته شده

چو گشتاسپ از کوه سر بنگرید
مر او را بدان رزمگه بر ندید
+++
هیونی بتازید تا رزمگاه
به نزدیکی آن درفش سیاه
ببینید کان شاه من چون شدست
کم از درد او دل پر از خون شدست
به دین اندرون بود شاه جهان
که آمد یکی خون ز دیده چکان
به شاه جهان گفت ماه ترا
   نگهدار تاج و سپاه ترا
+++
جهان پهلوان آن زریر سوار
سواران ترکان بکشتند زار
 سر جادوان جهان بیدرفش 
 مر او را بیفگند و برد آن درفش 

گشتاسپ خیلی ناراحت می شود و می گوید به پدرم لهراسپ چه بگویم. بعد به سپاهیانش می گوید که چه کسی به کینه خواهی از زریر برمی خیزد. هر که برای این مهم برخیزد دخترم را به او می دهم. از میان سپاه ایران هم کسی پا پیش نمی گذارد. خبر به افراسیاب می رسد که زریر کشته شده

چو آگاهی کشتن او رسید
به شاه جهانجوی و مرگش بدید
همه جامه تا پای بدرید پاک
بران خسروی تاج پاشید خاک
همی گفت گشتاسپ کای شهریار
چراغ دلت را بکشتند زار
 ز پس گفت داننده جاماسپ را
چه گویم کنون شاه لهراسپ را
 چگونه فرستم فرسته بدر
  چه گویم بدان پیر گشته پدر 
+++
بیارید گلگون لهراسپی
نهید از برش زین گشتاسپی
 بیاراست مر جستن کینش را
به ورزیدن دین و آیینش را
جهاندیده دستور گفتا به پای
به کینه شدن مر ترا نیست رای
به فرمان دستور دانای راز
فرود آمد از باره بنشست باز
به لشکر بگفتا کدامست شیر
که باز آورد کین فرخ زریر
 که پیش افگند باره بر کین اوی 
   که باز آورد باره و زین اوی 
+++
که هر کز میانه نهد پیش پای
مر او را دهم دخترم را همای
 نجنبید زیشان کس از جای
ز لشکر نیاورد کس پای پیش
 خویش پس آگاهی آمد به اسفندیار
  که کشته شد آن شاه نیزه گزار
+++
کی نامور دست بر دست زد 
بنالید ازان روزگاران بد 

اسفندیار به خونخواهی زریر درفش همایون را به دست می گیرد و راه میافتد. گشتاسپ هم فریاد می زند اگر بخت با من یار باشد و پیروز برگردیم پادشاهی را همانگونه که پدرم به من داد به اسفندیار می سپارم

که کشت آن سیه پیل نستوه را
که کند از زمین آهنین کوه را
 درفش و سرلشکر و جای خویش 
 برادرش را داد و خود رفت پیش 
+++
به پیش اندر آمد میان را ببست
گرفت آن درفش همایون به دست 
+++
بدین اندرون بود اسفندیار
که بانگ پدرش آمد از کوهسار
که این نامداران و گردان من
همه مر مرا چون تن و جان من
مترسید از نیزه و گرز و تیغ
که از بخش مان نیست روی گریغ
به دین خدا ای گو اسفندیار
به جان زریر آن نبرده سوار
که آید فرود او کنون در بهشت
که من سوی لهراسپ نامه نوشت
 پذیرفتم اندرز آن شاه پیر
که گر بخت نیکم بود دستگیر
که چون بازگردم ازین رزمگاه
به اسفندیارم دهم تاج و گاه
سپه را همه پیش رفتن دهم
ورا خسروی تاج بر سر نهم
چنانچون پدر داد شاهی مرا
دهم همچنان پادشاهی ورا
چو اسفندیار آن گو تهمتن
خداوند اورنگ با سهم و تن
 ازان کوه بشنید بانگ پدر
به زاری به پیش اندر افگند سر
خرامیده نیزه به چنگ اندرون
ز پیش پدر سر فگنده نگون
یکی دیزه یی بر نشسته بلند
بسان یکی دیو جسته ز بند
 بدان لشکر دشمن اندر فتاد
         چنان چون در افتد به گلبرگ باد

حال اسفندیار چه می کند و آیا گشتاسپ به قولش وفا می کند می ماند برای جلسه ی بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به ما بپیوندید

لغاتی که آموختم
چگل = چگل [ چ ِ گ ِ ] (اِخ ) ناحیتی است و اصل او از خلخ است و لکن ناحیتی است بسیارمردم و مشرق او و جنوب او حدود خلخ است مغرب وی حدود تخس است و شمال وی ناحیت خرخیز است
شولک = اسب
نبرده = [ ن َ ب َ دَ / دِ ] (ص نسبی ) (از: نبرد + ه ، پسوند نسبت و اتصاف ). (حاشیه ٔ برهان قاطع معین ). شجاع .دلیر. دلاور
گذار = عبور

ابیانی که خیلی دوست داشتم

نگر تا نترسید از مرگ و چیز
که کس بی زمانه نمردست نیز
 کرا کشت خواهد همی روزگار
چه نیکوتر از مرگ در کارزار 
 بدانید یکسر که روزیست این 
 که کافر پدید آید از پاک دین 

که داد خدایست وزین چاره نیست
خداوند گیتی ستمگاره نیست
 ز اندوه خوردن نباشدت سود
کجا بودنی بود و شد کار بود
مکن دلت را بیشتر زین نژند
بداد خدای جهان کن بسند 

قسمت های پیشین
ص  989  چنانچون پدر داد شاهی مرا

Monday, 5 February 2018

شاهنامه خوانی در منچستر 124

Iran on the advice of Zardosht refused paying tax to Arjasp, king of Turan. Arjasp sends his solder to attach Iran. Goshtasp gathers an army and send the army to fight Turanian solders. Just before the war, king Goshtasp asks Jamasp (one of his advisers) to predict the outcome of the war by looking in the sky.

داستان به جایی رسید که گشتاسپ شاه پیروی دین زرتشت شده و به پیشنهاد زرتشت نمی خواهد بیش از این به توران باج و خراج بدهد. ارجاسپ (شاه توران) هم که این خبر را می شنود نامه ای به گشتاسپ (شاه ایران) می نویسد و از او می خواهد از زرتشت دوری کند وگرنه با سپاه توران، ایران را ویران خواهد کرد 

که ای نامور شهریار جهان
فروزنده ی تاج شاهنشهان
 سرت سبز باد و تن و جان درست
 مبادت کیانی کمرگاه سست   
  شنیدم که راهی گرفتی تباه 
مرا روز روشن بکردی سیاه
بیامد یکی پیر مهتر فریب 
 ترا دل پر از بیم کرد و نهیب
سخن گفتنش از دوزخ و از بهشت
به دلت اندرون هیچ شادی نهشت 
+++
تو او را پذیرفتی و دینش را 
بیاراستی راه و آیینش را 
برافگندی آیین شاهان خویش
بزرگان گیتی که بودند پیش
 چرا ننگریدی پس و پیش را 
 رها کردی آن پهلوی کیش را
+++
زگیتی ترا برگزیده خدای 
مهانت همه پیش بوده به پای 
نکردی خدای جهان را سپاس 
نبودی بدین ره ورا حق شناس
ازان پس که ایزد ترا شاه کرد
یکی پیر جادوت بی راه کرد 
 چو آگاهی تو سوی من رسید 
به روز سپیدم ستاره بدید 
نوشتم یکی نامه ی دوست وار 
که هم دوست بودیم و هم نیک یار 
چو نامه بخوانی سر و تن بشوی 
فریبنده را نیز منمای روی 
مران بند را از میان باز کن 
به شادی می روشن آغاز کن
+++
گرایدونک بپذیری از من تو پند 
ز ترکان ترا نیز ناید گزند 
زمین کشانی و ترکان چین 
ترا باشد این همچو ایران زمین
به تو بخشم این بی کران گنجها 
 که آورده ام گرد با رنجها 
+++
و ایدونک نپذیری این پند من 
ببینی گران آهنین بند من
بیایم پس نامه تا چندگاه 
 کنم کشورت را سراسر تباه 

بعد از اینکه نامه ی ارجاسپ را می خوانند، گشتاسپ با بزرگانش می نشینند و چاره جویی می کند  

چو شاه جهان نامه را باز کرد 
برآشفت و پیچیدن آغاز کرد 
بخواند آن زمان پیر جاماسپ را 
کجا راهبر بود گشتاسپ را 
گزینان ایران و اسپهبدان  
گوان جهان دیده و موبدان  
بخواند آن همه آذران پیش خویش
بیاورد استا و بنهاد پیش
 پیمبرش را خواند و موبدش را 
 زریر گزیده سپهبدش را
زریر سپهبد برادرش بود 
که سالار گردان لشکرش بود

زریر (برادر گشتاسپ) از میان بزرگان می خواهد تا شاه اجازه دهد تا برود و پاسخ تورانیان را بدهد

سپهدار ایران که نامش زریر 
نبرده دلیری چو درنده شیر 
به شاه جهان گفت آزاده وار 
که دستور باشد مرا شهریار
که پاسخ کنم جادو ارجاسپ را 
 پسند آمد این شاه گشتاسپ را 

نهایتا نامه ای نوشته می شود و در آن گشتاسپ به ارجاسپ می گوید تو زحمت آوردن سپاهت به ایران را به خودت نده. ما خود با سپاه به دیدار تو میاییم و اینگونه از تهدید به جنگ ارجاسپ استقبال می کند. نامه گشتاسپ شاه را برای ارجاسپ می برند

بینداخت نامه بگفتا روید 
مرین را سوی ترک جادو برید
بگویید هوشت فراز آمدست 
به خون و به خاکت نیاز آمدست
زده باد گردنت خسته میان 
به خاک اندرون ریخته استخوان
درین ماه ار ایدونک خواهد خدای
بپوشم به رزم آهنینه قبای
 به توران زمین اندر آرم سپاه 
   کنم کشور گرگساران تباه 
+++
تو بر خویشتن بر میفزای رنج
که ما بر گشادیم درهای رنج 
 بیارم ز گردان هزاران هزار 
همه کار دیده همه نیزه دار
همه ایرجی زاده و پهلوی
 نه افراسیابی و نه بیغوی  
+++
چو ایشان بباشند پیش سپاه 
ترا کرد باید بدیشان نگاه
به خورشید مانند با تاج و تخت 
همی تابد از نیزه شان فر و بخت
چنینم گوانند و اسپهبدان 
  گزین و پسندیده ی موبدان 

ازجاسپ وقتی نامه را می خواند برآشفته می شود، سپاهش را جمع می کند و به سمت ایران راه میافتد. سر راه آبادی ها را ویران می کند. به شاه گشتاسپ که آگاهی می رسد او هم از تمام کشور و سرحداد ایران سپاهی عظیم را فرامی خواند و به سمت سپاه توران به حرکت در میاید

سپهبدش را گفت فردا پگاه
بخوان از همه پادشاهی سپاه
+++
بران سان همی رفت بایین خشم 
پر از خون شده دل پر از آب چشم
همی کرد غارت همی سوخت کاخ 
درختان همی کند از بیخ و شاخ
در آورد لشکر به ایران زمین 
همه خیره و دل پراگنده کین 
چو آگاهی آمد به گشتاسپ شاه 
که سالار چین جملگی با سپاه
بیاراسته آمد از جای خویش
   خشاش یلش را فرستاد پیش 
+++
سوی مرزدارانش نامه نوشت
که خاقان ره راد مردی بهشت
 بیایید یکسر به درگاه من 
که بر مرز بگذشت بد خواه من 
چو نامه سوی راد مردان رسید 
که آمد جهانجوی دشمن پدید 
سپاهی بیامد به درگاه شاه 
که چندان نبد بر زمین بر گیاه
ز بهر جهانگیر شاه کیان
ببستند گردان گیتی میان 
 به درگاه خسرو نهادند روی
  همه مرزداران به فرمان اوی 
+++
سوی رزم ارجاسپ لشکر کشید
سپاهی که هرگز چنان کس ندید 
 ز تاریکی و گرد پای سپاه 
کسی روز روشن ندید ایچ راه 
ز بس بانگ اسپان و از بس خروش 
همی ناله ی کوس نشنید گوش
درفش فراوان برافراشته 
 همه نیزه ها ز ابر بگذاشته 

وقتی سپاه ایران به جیحون می رسد گشتاسپ، جاماسپ (از بزرگان و مشاوران گشتاسپ که بزرگ موبدان بوده و ستاره شمار و آینده را پیش گویی می کرده) را فرا می خواند و می گوید تو آینده را می بینی بمن بگو پیروز این میدان کیست؟

چو از بلخ بامی به جیحون رسید 
سپهدار لشکر فرود آورید
بشد شهریار از میان سپاه  
 فرود آمد از باره بر شد به گاه 
بخواند او گرانمایه جاماسپ را 
کجا رهنمون بود گشتاسپ را 
سر موبدان بودو شاه ردان 
چراغ بزرگان و اسپهبدان 
چنان پاک تن بود و تابنده جان 
که بودی بر او آشکارا نهان 
ستاره شناس و گرانمایه بود 
ابا او به دانش کرا پایه بود
بپرسید ازو شاه و گفتا خدای 
ترا دین به داد و پاکیزه رای
چو تو نیست اندر جهان هیچ کس 
جهاندار دانش ترا داد و بس 
ببایدت کردن ز اختر شمار
  بگویی همی مر مرا روی کار
+++
که چون باشد آغاز و فرجام جنگ
که چون باشد آغاز و فرجام جنگ

حال جاماسپ چگونه آینده ای برای جنگ ایران و توران پیش بینی می کند، می ماند برای جلسه ی بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما 

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به ما بپیوندید

لغاتی که آموختم
بیغوی = منسوب به بیغو

ابیانی که خیلی دوست داشتم
 که ناخوش بود دوستی با کسی
که مایه ندارد ز دانش بسی

کسی کش بود نام و ماند بسی
سخن گفت بایدش با هرکسی

قسمت های پیشین
ص  978  نیامد خوش آن پیر جاماسپ را