Wednesday, 31 December 2014

آغوش باز سال نو

Here we are, ready to enter another year. I wish you all a year full of health, happiness and success :0)


چیزی حدود 12 ساعت بیشتر به پایان سال 2014 و شروع سالی جدید باقی نمانده، در این فرصت بد نیست که مروری بر تصمیماتی که در شروع سال 2014 داشتم بیندازم

اولین تصمیم، کار روی سلامتی خودم بود که خوشبختابه تا حدی هم موفق بودم، اگرچه هنوز راه درازی تا مقصد در پیش دارم. کتاب انگلیسیم را برای چاپ به ناشر دادن هم یکی از برنامه هایم بود، با اینکه در این رابطه کمی کار کردم ولی بازگشت مورد توجه قرار گرفت و خوشبختابه نسخه ی تجدید نظر شده اش تا دو ماه دیگر به صورت کتاب الکترونیکی فارسی به بازار میاید با تشکر فراوان از گروه 
commonword
یکی دیگر از تصمیم ها آموزش سه تار بود، که تا چند جلسه نواختن سه تار را دنبال کردم ولی بعدا کنار گذاشتمش

 خب، بعضی از خواسته عملی شدن بد هم نیست
  امیدوارم که برای شما هم سالی که در شرف پایان است سالی سراسر موفقیت و سلامتی و شادی بوده و سالی بهتر از آن را در پیش رو داشته باشید

© All rights reserved

Saturday, 27 December 2014

ماجراهای خانم مرغه 20

In our house

دانه ها ی درشت و سفید دومین برف امسال در باد  رقصیدند، در جهات مختلف چرخ  زدند و به زمین خیس افتادند. خوشبختانه باران مانع از نشستن برف روی زمین شد وگرنه امروز مرغ و خروس ها اولین برف عمرشان را می دیدند. جوجه ها هم بزرگ شده اند و تحمل سرما را دارند. البته این بزرگ شدن چندان هم بی دردسر نیست. چند روزی است که خروس ها بدجور به سر و کله هم می پرند. سه روز پیش یک مرغ و خروس را به دوستی که خواهان نگه داری از آنها بود، سپردیم. گمانم نبود آنها را بقیه گروه حس می کردند. شاید با قوقولی قوقوی  (که با معمول فرق داشت و به قول "آ" با ناله همراه بود)  دم غروب خروس ها دو یار غایبشان را می خواندند. باری یکی از خروس های سفید هم خواهان دارد و همین روزها از گروه کم می شود و کلا جمعیت ده تایی به هفت تقلیل میابد. راستی واحد اندازه گیری جوجه چیه

© All rights reserved

Thursday, 25 December 2014

This moment

The sweet taste of your lips seems even more desirable than breathing.

© All rights reserved

Wednesday, 24 December 2014

A Christmas wish


Some feelings are best left un-disturbed. May all to be forgotten sediment into a thin layer of memory.

© All rights reserved

Monday, 22 December 2014

شاهنامه خوانی در منچستر - 52

افراسیاب که شکست خود را حتمی می بیند، مجددا قدم پیش گذاشته و پیشنهاد صلح  می دهد و گرسیوز را به همراه هدایای بسیار برای مذاکره به سپاه ایران می فرستد

به رستم چنین گفت کافراسیاب
چو از تو خبر یافت اندر شتاب
یکی یادگاری به نزدیک شاه
فرستاد با من کنون در به راه
بفرمود تا پرده برداشتند
به چشم سیاووش بگذاشتند
ز دروازه ی شهر تا بارگاه
درم بود و اسپ و غلام و کلاه
کس اندازه نشاخت آنراکه چند
ز دینار و ز تاج و تخت بلند
غلامان همه با کلاه و کمر
پرستنده با یاره و طوق زر

رستم که با سوء نیت افراسیاب آشنا بود، به پیشنهاد صلح شک می کند. از گرسیوز می خواهد که یک هفته مهمان آنها باشد تا پاسخش را اعلام کنند. با سیاوش به گفتگو می نشینند. سیاوش هم از رستم می خواهد تا صد نفر از نزدیکان خونی و نامدار افراسیاب را شناسایی کند تا پیش او به گروگان بفرستند تا مبادا افراسیاب بخواهد با پیمان صلح آنها را گول زده و زیر گلیم طبل بسازد

تهمتن بدو گفت یک هفته شاد
همی باش تا پاسخ آریم یاد
بدین خواهش اندیشه باید بسی
همان نیز پرسیدن از هر کسی
چو بشنید گرسیوز پیش بین
زمین را ببوسید و کرد آفرین
یکی خانه او را بیاراستند
به دیبا و خوالیگران خواستند
+++
ازان کار شد پیلتن بدگمان
کزان گونه گرسیوز آمد دمان
+++
سیاوش ز رستم بپرسید و گفت
که این راز بیرون کنید از نهفت
که این آشتی جستن از بهر چیست
نگه کن که تریاک این زهر چیست
ز پیوسته ی خون به نزدیک اوی
ببین تا کدامند صد نامجوی
گروگان فرستد به نزدیک ما
کند روشن این رای تاریک ما
نباید که از ما غمی شد ز بیم
همی طبل سازد به زیر گلیم

سیاوش به گرسیوز شرایط صلح را می گوید و از او می خواهد صد نفری را که رستم نام می برد به پیش او به گروگان بفرستند و از شهرهای ایران نیز عقب نشینی کنند. در عوض آنها هم فرستاده ای به پیش کی کاووس می فرستند و از او می خواهند که عقب نشینی افراسیاب را بپذیرد. جالب است که در جنگ های قدیم خانواده های شاهان و فرمانده های سپاه هم در معرض خطر جنگ قرار می گرفتند و مثل امروزه نبوده که فرمانده از راه دور فرمان دهد و خود و خانواده ی خود در امنیت باشند. گمانم اگر همان شیوه ی قدیمی برقرار بود خیلی از جنگ های امروزه هم زودتر به صلح می انجامید

سیاوش بدو گفت کز کار تو
پراندیشه بودم ز گفتار تو
کنون رای یکسر بران شد درست
که از کینه دل را بخواهیم شست
تو پاسخ فرستی به افراسیاب
که از کین اگر شد سرت پر شتاب
کسی کاو ببیند سرانجام بد
ز کردار بد بازگشتش سزد
دلی کز خرد گردد آراسته
یکی گنج گردد پر از خواسته
اگر زیر نوش اندرون زهر نیست
دلت را ز رنج و زیان بهر نیست
چو پیمان همی کرد خواهی درست
که آزار و کینه نخواهیم جست
ز گردان که رستم بداند همی
کجا نامشان بر تو خواند همی
بر من فرستی به رسم نوا
که باشد به گفتار تو بر گوا
و دیگر ز ایران زمین هرچ هست
که آن شهرها را تو داری به دست
بپردازی و خود به توران شوی
زمانی ز جنگ و ز کین بغنوی
نباشد جز از راستی در میان
به کینه نبندم کمر بر میان

گرسیوز هژبر را می فرستد تا پیغام را به افراسیاب برساند. افراسیاب با خود می اندیشد که اگر صد نفر خویشان خود را بفرستم که بارگاهم از خیر خواهانم خالی می شود و چنانچه نفرستم سخنم را دروغ می گمارند. ولی نهایتا گروگانهایی را که رستم مشخص کرده بود برای آنها می فرستد و از شهرهای ایران عقب نشینی می کند

چو گفت فرستاده بشنید شاه
فراوان بپیچید و گم کرد راه
همی گفت صد تن ز خویشان من
گر ایدونک کم گردد از انجمن
شکست اندر آید بدین بارگاه
نماند بر من کسی نیک خواه
وگر گویم از من گروگان مجوی
دروغ آیدش سر به سر گفت و گوی
فرستاد باید بر او نوا
اگر بی گروگان ندارد روا
بران سان که رستم همی نام برد
ز خویشان نزدیک صد بر شمرد
بر شاه ایران فرستادشان
بسی خلعت و نیکوی دادشان

چون سپاه افراسیاب از شهرهای ایران عقب نشینی کرد، خیال رستم آسوده گشت، به نزد سیاوش رفت و گفت اکنون می توانیم گریسوز را برگردانیم. ولی از آنجا که باید کی کاووس هم به این صلح فرمان می داد، تصمیم برآن شد که رستم خود برای راضی کردن کی کاووس به نزد وی رود

به خارا و سغد و سمرقند و چاچ
سپیجاب و آن کشور و تخت عاج
تهی کرد و شد با سپه سوی گنگ
بهانه نجست و فریب و درنگ
چو از رفتنش رستم آگاه شد
روانش ز اندیشه کوتاه شد
+++
به نزد سیاوش بیامد چو گرد
شنیده سخنها همه یاد کرد
بدو گفت چون کارها گشت راست
چو گرسیوز ار بازگردد رواست
بفرمود تا خلعت آراستند
سلیح و کلاه و کمر خواستند
یکی اسپ تازی به زرین ستام
یکی تیغ هندی به زرین نیام
+++
سیاوش نشست از بر تخت عاج
بیاویخته بر سر عاج تاج
همی رای زد با یکی چرب گوی
کسی کاو سخن را دهد رنگ و بوی
ز لشکر همی جست گردی سوار
که با او بسازد دم شهریار
چنین گفت با او گو پیلتن
کزین در که یارد گشادن سخن
همانست کاووس کز پیش بود
ز تندی نکاهد نخواهد فزود
مگر من شوم نزد شاه جهان
کنم آشکارا برو بر نهان
ببرم زمین گر تو فرمان دهی
ز رفتن نبینم همی جز بهی


لغاتی که آموختم
نوا = گروگان، مال و دارایی
خالیگر = آشپز

ابیاتی که دوست داشتم
نباید که از ما غمی شد ز بیم
همی طبل سازد به زیر گلیم

کسی کاو ببیند سرانجام بد
ز کردار بد بازگشتش سزد

همی رای زد با یکی چرب گوی
کسی کاو سخن را دهد رنگ و بوی

قسمت های پیشین

ص 350 نامه سیاوش به نزد کاووس و رفتن رستم
© All rights reserved

Saturday, 20 December 2014

Bazgasht launch in Manchester

2015
Tagh Bostan, Kermanshah, Iran

Have a fantastic Christmas & a prosperous 2015.

+++
After a few years of knocking on closed doors, finally Commonword opened the door. My book-launch is in Feb. 2015, at Manchester Central Library, hope you can make it.

The book 'Bazgasht' is a fiction in Persian, but there will be a reading of a translated extract, and more!

Please keep 19th Feb free, more details to follow. You can follow me on twitter: twitter.com/sangrezeh

Feel free to spread the word.


وعده ی دیدار ما در 19 فوریه 2015 در کتابخانه ی مرکزی منچستر

© All rights reserved

Thursday, 18 December 2014

یلدایی دگر در راه است



 Yalda is the longest night of the year. Persians celebrates Yalda as from then onwards the nights get shorter. Have a fantastic Yalda :)

دنیای غریبی است. گاهی سخت است چشم ها را روی همه بدی ها بستن و فقط خوبی ها را دیدن، ولی شاید یلدا بهانه ی خوبی است برای باور این حقیقت که ظلمت، حتی طولانی ترین آن را پایانی است

© All rights reserved