Friday, 17 March 2017

Launch: sounds that exceed 80 decibels


So proud to be part of this book launch with "Life café". Hope to see you at the launch on 5th May.

نمایش تک گویی "لایف کافه" یا "کافه زندگی" اگر بخواهم ترجمه اش بکنم از نوشته های من در این مجموعه به چاپ رسید. شرکت در جشن رونمایی کتاب برای همگی آزاد است. خو.شحال می شوم در مراسم رونمایی ببینمتان چنانچه علافمندید

در بازگشت

هنوز ساعت بیولوژیکی بدنم با اختلاف ساعت بین نصف النهارهای مختلف می جنگد
 نتیچه
 اول غروب خوابم می گیرد و هنوزصبح نیامده از خواب بیدار میشم
 نتیجه
 التماس اغواگرانه پرندگان برای طلوع آفتاب را می شنوم - مطئنم صدای جغدی هم از دوردست می آمد
نتیجه 
روز خوبی در پیش است خلاف همه دورویی ها 
نتیجه
 به قول مادربزرگم (روحش شاد) امروز از عمرم حساب نمی شود 
 نتیجه
 آزادم که هر کاری که می خواهم بکنم
نتیجه 
به شاهنامه خوانی که مدتی به تعطیلات بر خورده بود می پردازم 
نتیجه 
امروزم همه ترنم است و روح و انگیزه اشباع شده و برای این شروع سپاسگزارم 
نتیجه 
همه روزم عشق خواهد شد و پدیرش آنچه روزی امروز فکر و روانم است

13/3.17
© All rights reserved

Wednesday, 15 March 2017

كانال تلگرام

براي دسترسي به فايل صوتي نوشته ها
به كانال تلگرام نوشته هاي شهيره بپيونديد

https://telegram.me/shahirehsangrezeh

©All rights reserved




Tuesday, 14 March 2017

زمانی دیر می شود

دقیقا بعد از مراسم خاکسپاری پدربزرگ ژیلا بود، درست همان لحظه ای که براش از ته قلب آرزوی تحمل می کردم و سرش روی شانه من بود، با هق هق گفت باید برای نهار بیای رستوران. پیشانیش را بوسیدم و معذرت خواستم. هیچ وقت دوست نداشتم تو این جور مواقع کسی را تحت فشار بگذارم. همین تازگی پدر ژیلا مجبور شده بود ماشینش را بفروشد و یک مدل پایین تر بگیرد تا قسط بانکیش را به موقع بپردازد. البته حضور فامیل و وابستگان نزدیک در این مواقع خیلی کمکه ولی من اگرچه با ژیلا مثل یک روح در دو قالب بودیم بهرحال فقط یک همکلاسی بودم.
-سعی کن آرام باشی، برای خاطر مادرت هم که شده.
اینهم از آن دلداری های کلیشه ای بود که اگرچه با آنها مخالفم ولی وقتی نمی دانم چی بگویم بدرد می خورند. آخه اینهم شد حرف. تو اوج درد می گوییم آرام باش که یکی دیگه را ناراحت نکنی. یک جایی باید قبل از وظایف مان نسبت به دیگران به خود پرداخت. شاید هم این خود مثل خود در کلمه خودپرداز خود دیگری است. نمی دانم شاید هم این عین خودخواهی است که در حضور جمع ناآرامی کنیم. باید ظاهر را حفظ کنیم که اصل آن است که به چشم می آید و بس.
نیمه های راه از اتوبوس پیاده شدم، از خیابان رد شدم و در جهت مخالف در حاشیه خیابان منتظر تاکسی شدم. حاشیه که چه عرض کنم به برکت ماشین ها دوبله  پارک شده تقریبا مماس با خط وسط خیابان ایستاده بودم. تو تاکسی به خانه زنگ زدم و گفتم برای نهار میرم خانه ی آقابزرگ. آقابزرگ، پدر مادرم میشد. این روزها چندان هم حال خوبی نداشت. یکی دو ماهی میشد که روزها طبق برنامه بچه ها چند ساعتی به خانه ی او سر می زدند، کارهای خانه را انجام می دادند و به او می رسیدند. آن روز قرار بود مادرم خانه آقابزرگ باشد. وقتی رسیدم نهار را خورده بودند ولی مادر مجدد سفرا را پهن کرد و بشقابی لوبیاپلو مقابلم گذاشت. هر دو از اینکه سرزده آمده بودم تعجب کردند. بعد نهار بالشی را روی زمین پایین تخت آقابزرگ گذاشتم و همانجا دراز کشیدم. اینطوری می توانستم درست و حسابی با آقابزرگ صحبت کنم. مدتی بود که قدرت شنوایی آقابزرگ مثل خیلی از توانایی های دیگرش تحلیل رفته بود. برای همین وقتی با صدای بلند ازش پرسیدم که مهمترین درسی که زندگی بهتون یاد داده چیه خیلی هم امیدوار نبودم تا پاسخ قانع کننده ای بشنوم. ولی با شنیدن صدای آقابزرگ سرم را از روی بالش بلند کردم و به آرنجم تکیه دادم تا بهتر صورت آقابزرگ را ببینم.
-مهمترین چیزی که یاد گرفتم اینه باباحون که اگه درست به اطرافت نگاه کنی می بینی که تنها نیستی حتی تو اوج تنهایی. همیشه آدم هایی در مواقع حساس سر راهت قرار می گیرند که نقششون همراهی با توست.
آقابزرگ لحظه ای درنگ کرد، نفسی عمیق کشید و اینطور ادامه داد
-متقابلا تو هم در جایی نقش همراه دیگران را خواهی داشت، بگذار به تو تکیه کنند همانطوری که زمانی تو به دیگران تکیه کردی یا خواهی کرد.
بلند شدم و گوشه تخت آقابزرگ نشستم. دستش را به طرفم دراز کرد. دولا شدم و اونو تو آغوشم گرفتم. آن لحظه همه ی آرزوها و خواستنی ها را کنارم داشتم.

© All rights reserved

Monday, 13 March 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 101

ده دلاور ایرانی که با همتایان خویش از سپاه توران جنگیده و آنها را شکست داده بودند به سمت سپاه ایران پیروزمندانه راه افتادند. از دور دیدبان سپاه ایران آنها را می بیند و خبر پیروزی آنها را به ایرانیان می دهد

ز کوه کنابد همان دیده بان
بدید آن شگفتی و آمد دوان
چنین گفت گر چشم من تیره نیست
وز اندوه دیدار من خیره نیست
ز ترکان برآورد ایزد دمار
همه رنجشان سربسر گشت خوار
سپاه اندر آمد ز بالا بپست
خروشان و هر یک درفشی بدست
درفش سپهدار توران نگون
همی بینم از پیش غرقه بخون
همان ده دلاور کز ایدر برفت
ابا گرد پیران بورد تفت
همی بینم از دورشان سرنگون
فگنده بر اسبان و تن پر ز خون

از طرفی لهاک و فرشیدورد به مکان نبرد می روند و می بینند که تورانیان شکست خورده اند. بیاد میاودند که پیران به آنها سپرده بود که اگر من کشته شدم شما به توران بازگردید چون آخرین بازملنده های ویسه هستید و نمی خواهم تا با کشته شدن ما ویسه ای ها هم از بین برود

ز گودرز چون خواست پیران نبرد
چنین گفت با گرد فرشیدورد
که گر من شوم کشته بر کینه گاه
شما کس مباشید پیش سپاه
اگر کشته گردم برین دشت کین
شود تنگ بر نامداران زمین
نه از تخم هی ویسه ماند کسی
که اندر سرش مغز باشد بسی
+++
همه راه سوی بیابان برید
مگر کز بد دشمنان جان برید

لهاک و فرشیدور به سپاه توران می گویند که شما مختارین تا یکی از این سه راه را برگزینید. یکی تسلیم شوید (بدانید که ایرانیان از پیمانشان روی برنمی گردانند و بر شما آزاری نخواهند رساند) دوم اینکه بجنگید (همینجا صبر کنید چون پیران از افراسیاب تقاضای کمک کرده و سپاه کمکی در راه است). راه سوم این است تا به سرزمین خود بازگردید (که عاقبت آن با خودتان هست)

سه کارست پیش آمده ناگزیر
همه گوش دارید برنا و پیر
اگرتان بزنهار باید شدن
کنونتان همی رای باید زدن
وگر بازگشتن بخرگاه خویش
سپردن بنیک و ببد راه خویش
وگر جنگ را گرد کرده عنان
یکایک بخوناب داده سنان
+++
ور ایدون کتان رای شهرست و گاه
همانا که بر ما نگیرند راه
وگرتان بزنهار شاهست رای
بباید بسیچید و رفتن ز جای
وگرتان سوی شهر ایران هواست
دل هر کسی بر تنش پادشاست

سپاه هم در نبود پیران و فرمانده تصمیم می گیرند که پذیرای زنهار شاه ایران باشند و تسلیم شوند

چو ترکان شنیدند زیشان سخن
یکی نیک پاسخ فگندند بن
+++
نه اسب و سلیح و نه پای و نه پر
نه گنج و نه سالار و نه نامور
نه نیروی جنگ و نه راه گریز
چه با خویشتن کرد باید ستیز
اگر بازگردیم گودرز و شاه
پس ما برانند پیل و سپاه
رهایی نیابیم یک تن بجان
نه خرگاه بینیم و نه دودمان
بزنهار بر ما کنون عار نیست
سپاهست بسیار و سالار نیست

لهاک و فرشیدورد با ده سوار از سپاه توران جدا می شوند و به سمت بیابان می گریزند. نگهبانان ایران می بینند و به دنبال آنها می دوند و هر ده سوار کشته می شوند ولی لهاک و فرشیدورد می گریزند

بپدرود کردند گرفتند ساز
بیابان گرفتند و راه دراز
درفشی گرفته بدست اندرون
پر از درد دل دیدگان پر ز خون
برفتند با نامور ده سوار
دلیران و شایسته ی کارزار
بره بر ز ایران سواران بدند
نگهبان آن نامداران بدند
+++
بکشتند ایرانیان هشت مرد
دلیران و شیران روز نبرد
وزانجا برفتند هر دو دلیر
براه بیابان بکردار شیر

دیدبان خبر فرار دو سوار را به گودرز می دهد و او می داند که این دو لهاک و فرشیدورد هستند و از دلیران ایرانی می پرسد کدام  یک از شما حاضرید در پس این دوتن بروید و راه فرار آنها را صد کنید. بزرگان ایران خسته از جنگ برگشته بودند بجز گستهم که در جنگ باید پیش سپاه می ماند که او داوطلب این کار می شود

پس از دیده گه دید هبان کرد غو
که ای سرفرازان و گردان نو
ازین لشکر ترک دو نامدار
برون رفت با نامور ده سوار
+++
چو بشنید گودرز گفت آن دو مرد
بود گرد لهاک و فرشیدورد
+++
هم اندر زمان گفت با سرکشان
که ای نامداران دشمن کشان
که جوید کنون نام نزدیک شاه
بپوشد سرش را برومی کلاه
همه مانده بودند ایرانیان
شده سست و سوده ز آهن میان
ندادند پاسخ جز از گستهم
که بود اندر آورد شیر دژم
بسالار گفت ای سرافراز شاه
چو رفتی بورد توران سپاه
سپردی مرا کوس و پرد هسرای
بپیش سپه برببودن بپای
دلیران همه نام جستند و ننگ
مرا بهره نمد بهنگام جنگ
کنون من بدین کار نام آورم
شومشان یکایک بدام آورم

گودرز هم قبول می کند و گستهم به دنبال لهاک .و فرشیدورد راه میافتد

بخندید گودرز و زو شاد شد
رخش تازه شد وز غم آزاد شد
بدو گفت نیک اختری تو ز هور
که شیری و بدخواه تو همچو گور
برو کفریننده یار تو باد
چو لهاک سیصد شکار تو باد
بپوشید گستهم درع نبرد
ز گردان کرا دید پدرود کرد
برون رفت وز لشکر خویش تفت
بجنگ دو ترک سرافراز رفت

بیژن که می شنود گودرز به تنهایی برای مبارزه با لهاک و فرشیدورد رفته ناراحت می شود پیش پدربزرگ خود گودرز می شتابد و او را نکوهش می کند که چرا این ماموریت را تنها به گستهم دادی 

چو بشنید بیژن که گستهم رفت
ز لشکر بورد لهاک تفت
گمانی چنان برد بیژن که او
چو تنگ اندر آید بدشت دغو
نباید که لهاک و فرشیدورد
برآرند ازو خاک روز نبرد
+++
نشست از بر دیزه ی راه جوی
بنزدیک گودرز بنهاد روی
چو چشمش بروی نیا برفتاد
خروشید و چندی سخن کرد یاد
نه خوب آید ای پهلوان از خرد
که هر نامداری که فرمان برد
مر او را بخیره بکشتن دهی
بهانه بچرخ فلک برنهی
دو تن نامداران توران سپاه
برفتند زین سان دلاور براه
ز هومان و پیران دلاورترند
بگوهر بزرگان آن کشورند
کنون گستهم شد بجنگ دو تن
نباید که آید برو برشکن
همه کام ما بازگردد بدرد
چو کم گردد از لشکر آن رادمرد

گودرز به فکر فرو میرود  و بعد از گردان می پرسد که کسی حاضر هست به کمک گستهم بشتابد. ولی هیچکس پاسخ نمی دهد. همه خسته از کارزارند

چو بشنید گودرز گفتار اوی
کشیدن بدان کار تیمار اوی
پس اندیشه کرد اندران یک زمان
هم از بد که میبرد بیژن گمان
بگردان چنین گفت سالار شاه
که هر کس که جوید همی نام و گاه
پس گستهم رفت باید دمان
مر او را بدن یار با بدگمان
ندادند پاسخ کس از انجمن
نه غمخواره بد کس نه آسوده تن

بیژن به گودرز می گوید مرا بفرست جون من به گستهم مدیونم

بگودرز پس گفت بیژن که کس
جز من نباشدش فریادرس
که آید ز گردان بدین کار پیش
بسیری نیامد کس از جان خویش
مرا رفت باید که از کار اوی
دلم پر ز درد است و پر آب روی

پدر بزرگ هم می خواهد نوه اش را چنگ بدور نگه دارد و هم اینکه نمی خواهد او پشت به جنگ کند (بسیار زیبا این تضاد درونی گودرز در اینجا بیان شده)  گودرز به بیژن می گوید تو صبر کن تا من الان سواری به کمک گستهم  می فرستم. بیژن می گوید تا سواری که می فرستی به گستهم برسد او کشته شده. یا مرا بفرست یا همینجا خودم را می کشم - بهرحال مادر بیژن دختر رستم بوده دیگه :) گودرز که چاره ای نمی بیند اجازه می دهد

بدو گفت گودرز کای شیرمرد
نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
نبینی که ماییم پیروزگر
بدین کار مشتاب تند ای پسر
بریشان بود گستهم چیره بخت
وزیشان ستاند سرو تاج و تخت
بمان تا کنون از پس گستهم
سواری فرستم چو شیر دژم
که با او بود یارگاه نبرد
سر دشمنان اندر آرد بگرد
بدو گفت بیژن که ای پهلوان
خردمند و بیدار و روشن روان
کنون یار باید که زندست مرد
نه آنگه کجا زو برآرند گرد
چو گستهم شد کشته در کارزار
سرآمد برو روز و برگشت کار
کجا سود دارد مر او را سپاه
کنون دار گر داشت خواهی نگاه
بفرمای تا من ز تیمار اوی
ببندم کمر تنگ بر کار اوی
ور ایدونک گویی مرو من سرم
ببرم بدین آبگون خنجرم
که من زندگانی پس از مرگ اوی
نخواهم که باشد بهانه مجوی
+++
بدو گفت گودرز بشتاب پیش
اگر نیست مهر تو بر جان خویش
نیابی همی سیری از کارزار
کمر بند و ببسیچ و سر بر مخار
نسوزد همانا دلت بر پدر
که هزمان مر او را بسوزی جگر
چو بشنید بیژن فرو برد سر
زمین را ببوسید و آمد بدر

از طرفی خبر به گیو پدر بیژن می رسد و او با عجله به دنبال پسر روانه می شود. عشق این پدر به پسرش قبلا هم زمانی که بیژن می خواهد به جنگ گرازها برود آشکار شده و نمونه بی نظیر شاهنامه است

بگیو آگهی شد که بیژن چو گرد
کمر بست بر جنگ فرشیدورد
پس گستهم تازیان شد براه
بجنگ سواران توران سپاه
هم اندر زمان گیو برجست زود
نشست از بر تازی اسبی چو دود
بیامد بره بر چو او را بدید
به تندی عنانش بیکسو کشید
بدو گفت چندین زدم داستان
نخواهی همی بود همداستان
که باشم بتو شادمان یک زمان
کجا رفت خواهی بدین سان دمان
بهر کار درد دلم را مجوی
بپیران سر از من چه باید بگوی
جز از تو بگیتیم فرزند نیست
روانم بدرد تو خرسند نیست
بدی ده شبان روز بر پشت زین
کشیده ببدخواه بر تیغ کین
بسودی بخفتان و خود اندرون
نخواهی همی سیر گشتن ز خون
چو نیکی دهش بخت پیروز داد
بباید نشستن برام و شاد
بپیش زمانه چه تازی سرت
بس ایمن شدستی بدین خنجرت
کسی کو بجوید سرانجام خویش
نجوید ز گیتی چنین کام خویش
تو چندین بگرد زمانه مپوی
که او خود سوی ما نهادست روی
ز بهر مرا زین سخن بازگرد
نشاید که دارای دل من بدرد

بیژن هم چنین پاسخ می دهد که یادت نیست چه فداکاری هایی برای من کرده حالا منهم نمی توانم از وظیفه همراهی با او سر باز بزنم

بدو گفت بیژن که ای پر خرد
جزین بر تو مردم گمانی برد
که کار گذشته بیاری بیاد
نپیچی بخیره همی سر زداد
بدان ای پدر کین سخن داد نیست
مگر جنگ لاون ترا یاد نیست
که با من چه کرد اندران گستهم
غم و شادمانیش با من بهم
ورایدون کجا گردش ایزدی
فرازآورد روزگار بدی
نبشته نگردد بپرهیز باز
نباید کشید این سخن را دراز
ز پیکار سر بر مگردان که من
فدی کرده دارم بدین کار تن

گیو می گه پس منهم همراهت میایم و تو را تنها نمی گدارم. ولی بیژن می گوید که آنوقت مردم نمی گویند که سه نفر به دنبال دو ترک بخت برگشته رفتند. من بی تو به این رزم می روم

بدو گفت گیو ار بگردی تو باز
همان خوبتر کین نشیب و فراز
تو بی من مپویی بروز نبرد
منت یار باشم بهر کارکرد
بدو گفت بیژن که این خود مباد
که از نامداران خسرونژاد
سه گرد از پی بیم خورده دو تور
بتازند پویان بدین راه دور
بجان و سر شاه روشن روان
بجان نیا نامور پهلوان
بکین سیاوش کزین رزمگاه
تو برگردی و من بپویم براه
نخواهم برین کار فرمانت کرد
که گویی مرا بازگرد از نبرد
چو بشنید گیو این سخن بازگشت
برو آفرین کرد و اندر گذشت
که پیروز بادی و شاد آمدی
مبیناد چشم تو هرگز بدی

گیو قبول می کند و برمی گردد، بیژن به دنبال گستهم روانه می شود تا از او حمایت کند

همی تاخت بیژن پس گستهم
که ناید بروبر ز توران ستم

حالا ماجرا چه می شود، می ماند برای جلسه بعدی که در سال 1396 خواهد بود

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
ز پیمان نگردند ایرانیان
ازین در کنون نیست بیم زیان

تو چندین بگرد زمانه مپوی
که او خود سوی ما نهادست روی

ورایدون کجا گردش ایزدی
فرازآورد روزگار بدی
نبشته نگردد بپرهیز باز
نباید کشید این سخن را دراز

شجره نامه
هجیر پسر گودرز
شیدوش پسر گودرز

قسمت های پیشین

ص604 هچو از دور لهاک و فرشیدورد 



© All rights reserved

آفتاب در پهنای حیاط خانه ی ما گسترده است، امروز

به آخرین باقی مانده های مشتی توت و آلبالو خشکه ی "مادربزرگ-پز" ته جیبم می رسم. حالا دیگر محتویات جیبم تنقلات نبود، روایتی بود که به انتها می رسید. آلبالو و توت سفرای آفتاب بودند و شاهدانی برای آنچه ممکن بود و اکنون به من می پیوستند. آهسته، آ ه س ت ه

© All rights reserved

Monday, 6 February 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 100

سعادت این را داشتیم تا در کنار دوستان و همراهان دور و نزدیک به صدمین جلسه کارگاه شاهنامه خوانی در منچستر برسیم. در ابتدای این جلسه بجاست تا سپاسی داشته باشم از همراهی تک تک شما


داستان بدانجا رسید که ده نفر از ایران و ده نفر از توران برای مبارزه در مقابل هم قرار گرفتند تا نتیجه این ده مبارزه سرنوشت جنگ ایران و توران را مشخص کنند. اولین مبارزه با پیروزی ایران روبرو شد، حال در مورد نه مبارزه دیگر بخوانیم
رزمهایی که در زیر به آنها اشاره شده مرا یاد مسابقات فوتبال انداخت که به ضربات پنالتی می انجامد
:)

 مبارزه دوم: رزم گیو با گروی زره
نتیجه: گیو گروی را شکست می دهد ولی او را نمی کشد و زنده دستگیرش می کند

عمودی بزد بر سر و ترگ اوی
که خون اندر آمد ز تارک بروی
همیدون ز زین دست بگذاردش
گرفتش ببر سخت و بفشاردش
که بر پشت زین مرد بیتوش گشت
ز اسب اندر افتاد و بیهوش گشت
فرود آمد از باره جنگی پلنگ
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ
نشست از بر زین و او را بپیش
دوانید و شد تا بر یار خویش

مبارزه سوم: رزم گرازه با سیامک
نتیجه: پیروزی گرازه

سه دیگر سیامک ز توران سپاه
بشد با گرازه بوردگاه
برفتند و نیزه گرفته بدست
خروشان بکردار پیلان مست
پر از جنگ و پر خشم کینه وران
گرفتند زان پس عمود گران
چو شیران جنگی برآشوفتند
همی بر سر یکدگر کوفتند
زبانشان شد از تشنگی لخت لخت
بتنگی فراز آمد آن کار سخت
گرازه بزد دست برسان شیر
مر او را چو باد اندر آورد زیر
چنان سخت زد بر زمین کاستخوانش
شکست و برآمد ز تن نیز جانش

مبارزه چهارم: رزم فروهل با زنگنه
نتیجه: پیروزی فروهل

بایران نبرده بتیر و کمان
نبد چون فروهل دگر بدگمان
+++
نگون شد سر زنگله جان بداد
تو گفتی همانا ز مادر نزاد

نبرد پنجم: رزم رهام گودرز با بارمان ویسه
نتیجه: پیروزی رهام

به پنجم چو رهام گودرز بود
که با بارمان او نبرد آزمود
+++
دو جنگی و هر دو دلیر و سوار
هشیوار و دیده بسی کارزار
بگشتند بسیار یک بادگر
بپیچید رهام پرخاشخر
یکی نیزه انداخت بر ران اوی
کز اسب اندر آمد بفرمان اوی
جدا شد ز باره هم آنگاه ترک
ز اسب اندر افتاد ترک سترگ
بپشت اندرش نیزه ای زد دگر
سنان اندر آمد میان جگر

نبرد ششم:  رزم بیژن با رویین پیران
نتیجه: پیروزی گیو

ششم بیژن گیو و رویین دمان
بزه برنهادند هر دو کمان
+++
زد از باد بر سرش رومی ستون
فروریخت از ترگ او مغز و خون
به زین پلنگ اندرون جان بداد
ز پیران ویسه بسی کرد یاد
پس از پشت باره درآمد نگون
همه تن پر آهن دهن پر ز خون

نبرد هفتم: رزم هجیر با سپهرم
نتیجه: پیروزی هجیر

برون تاخت هفتم ز گردان هجیر
یکی نامداری سواری هژیر
سپهرم ز خویشان افراسیاب
یکی نامور بود با جاه و آب
ابا پور گودرز رزم آزمود
که چون او بلشکر سواری نبود
یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
که آمد هم اندر زمان مرگ اوی
درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون
بزاری و خواری دهن پر ز خون
فرود آمد از باره فرخ هجیر
مر او را ببست از بر زین چو شیر

نبرد هشتم: رزم زنگنه شاروان با اخواست
نتیجه: پیروزی زنگه

گرفتند هر دو عمود گران
چو او خواست با زنگه ی شاوران
بگشتند ز اندازه بیرون بجنگ
ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ
فروماند اسبان جنگی ز تگ
که گفتی بتنشان نجنبید رگ
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
بکردار آهن بتفسید دشت
چنان تشنه گشتند کز جای خویش
نجنبید و ننهاد کس پای پیش
+++
بدآنگه که زنگه برو دست یافت
سنان سوی او کرد و اندر شتافت
یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی
کز اسبش نگون کرد و برزد بروی

رزم نهم: رزم گرگین میلاد با اندریمان
نتیجه: پیروزی گرگین

برون رفت گرگین نهم کینه خواه
ابا اندریمان ز توران سپاه
جهاندیده و کارکرده دو مرد
برفتند و جستند جای نبرد
+++
یکی تیر گرگین بزد بر سرش
که بردوخت با ترگ رومی برش
بلرزید بر زین ز سختی سوار
یکی تیر دیگر بزد نامدار
هم آنگاه ترک اندر آمد نگون
ز چشمش برون آمد از درد خون
فرود آمد از باره گرگین چو گرد
سر اندریمان ز تن دور کرد

نبرد دهم: رزم برته با کهرم
(یادداشتی به خود: در قسمت پیشین این دو دلاور نامبرده شده بودند؟)
نتیجه: پیروزی برته

یکایک بپیچید ازو برته روی
یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
که تا سینه کهرم بد و نیک گشت
ز دشمن دل برته بی بیم گشت

مبارزه دهم: رزم گودرز کشواد با پیران ویسه
نتیجه: پیروزی گودرز
(یاداشت به خود: با حساب من نبرد دهم باید مربوط به رزم گودرز و پیران میشد)
نیردی بین این دو سوار در می گیرد که پیران از اسب میافتد و پیاده به سمت کوه می دود گودرز می گوید تسلیم شو تا تو را زنده پیش کی خسرو ببرم او امانت می دهد

سپهدار ایران و توران دژم
فراز آمدند اندران کین بهم
+++
ازان پس کمان برگرفتند و تیر
دو سالار لشکر دو هشیار پیر
یکی تیرباران گرفتند سخت
چو باد خزان بر جهد بر درخت
نگه کرد گودرز تیر خدنگ
که آهن ندارد مر او را نه سنگ
ببر گستوان برزد و بردرید
تگاور بلرزید و دم درکشید
بیفتاد و پیران درآمد بزیر
بغلتید زیرش سوار دلیر
بدانست کمد زمانه فراز
وزان روز تیره نیابد جواز
ز نیرو بدو نیم شد دست راست
هم آنگه بغلتید و بر پای خاست
ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه
غمی شد ز درد دویدن ستوه
همی شد بران کوهسر بر دوان
کزو بازگردد مگر پهلوان
نگه کرد گودرز و بگریست زار
بترسید از گردش روزگار
بدانست کش نیست با کس وفا
میان بسته دارد ز بهر جفا
فغان کرد کای نامور پهلوان
چه بودت که ایدون پیاده دوان
بکردار نخچیر در پیش من
کجات آن سپاه ای سر انجمن
نیامد ز لشکر ترا یار کس
وزیشان نبینمت فریادرس
بهنگام کینه تو چاره مجوی
زمانه ز تو زود برگاشت روی
بدان تات زنده برم نزد شاه
چو کارت چنین گشت زنهار خواه
که هستس جهان پهلوان سربسر

پیران گفت که من تسلیم نمی شوم و بهرحال عاقبت همه مرگ است

بدو گفت پیران که این خود مباد
بفرجام بر من چنین بد مباد
ازین پس مرا زندگانی بود
بزنهار رفتن گمانی بود
خود اندر جهان مرگ را زاده ایم
بدین کار گردن ترا داده ایم
شنیدستم این داستان از مهان
که هرچند باشی بخرم جهان
سرانجام مرگست زو چاره نیست
بمن بر بدین جای پیغاره نیست

گودرز به دنبال او می تازد پیران تیری بر گودرز می اندازد و گودرز هم پیران را نهایتا می کشد

پیاده ببود و سپر برگرفت
چو نخچیربانان که اندر گرفت
گرفته سپر پیش و ژوپین بدست
ببالا نهاده سر از جای پست
همی دید پیران مر او را ز دور
بست از بر سنگ سالار تور
بینداخت خنجر بکردار تیر
بیامد ببازوی سالار پیر
چو گودرز شد خسته بر دست اوی
ز کینه بخشم اندر آورد روی
بینداخت ژوپین بپیران رسید
زره بر تنش سربسر بردرید
ز پشت اندر آمد براه جگر
بغرید و آسیمه برگشت سر
برآمدش خون جگر بر دهان
روانش برآمد هم اندر زمان
چو شیر ژیان اندر آمد بسر
بنالید با داور دادگر
بران کوه خارا زمانی طپید
پس از کین و آوردگاه آرمید

گودرز به همراهانش می گوید که به احتمال قوی افراسیاب با لشکر تازه نفسش به ما خواهد تاخت. بعد با گروی که تنها زنده میدان نبرد ده پهلوان بود براه افتادند

چنین گفت گودرز با مهتران
که چون رزم ما گشت زین سان گران
مرا در دل آید که افراسیاب
سپه بگذراند بدین روی آب
سپاه وی آسوده از رنج و تاب
بمانده سپاهم چنین در شتاب
+++
برفتند با کشتگان همچنان
گروی زره را پیاده دوان
+++
بپیش سپه بود گستهم شیر
بیامد بر پهلوان دلیر
زمین را ببوسید و کرد آفرین
سپاهت بی آزار گفتا ببین
چنانچون سپردی سپردم بهم
درین بود گودرز با گستهم

ببخشاید از دل همی بر تو بر
لغاتی که آموختم
پیغاره = سرزنش

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
جهان چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید

چنینست کار جهان فریب
پس هر فرازی نهاده نشیب

زمانه بزهر اب دادست چنگ
بدرد دل شیر و چرم پلنگ

شجره نامه
هجیر پسر گودرز
شیدوش پسر گودرز

قسمت های پیشین

ص 798 درفشی ببالای سرو سهی 

© All rights reserved

Thursday, 2 February 2017

A hundred year old teapot



Of course I'm just guessing the age of this teapot, but it must have witnessed many joyful and sad occasions in the life of many people before me. It's only a small pot so it has probably been used to make tea for one. As I was drinking my tea I wondered what stories it could tell about people whom it has seen. If only the teapot could talk. I put my cup away and started tying:
"I wish they would have turned their TV off or at least took me back to the kitchen. There is too much talk about you know who and his overt racism. U.S. IS THE ONLY COUNTRY WHO HAS USED ATOMIC BOMB. What guarantee do we have that they won't use it again?"  
 این قوری مورد علاقه منه، به خاطر قدمتش.  اگه می توانست حرف بزنه داستان های زیادی از آدمهایی که دیده بود می گفت. ولی صحبت امروزش شاید این بود: تو را به خدا اون تلوزیون لعنتی را خاموش کنین یا منو برگردونین تو آشپزخونه دیگه حالم از حرف های نژادپرستانه همونیکه اسمش را نخواهم آورد بهم می خوره
امریکا تنها کشوریه که از سلاح اتمی استفاده کرده و قابلیت استفاده مجدد از اون را هم داره و اینطوری که معلومه به حماقت  استفاده مجدد از اون هم مجهزه

© All rights reserved