Showing posts with label رستم و کاموس. Show all posts
Showing posts with label رستم و کاموس. Show all posts

Monday, 18 April 2016

شاهنامه خوانی در منچستر - 82

داستان به انجا رسید که رستم با پای پیاده بجنگ اشکبوس رفته و او را کشته. سپاه دشمن مات و متحیر است که این رزمنده کیست. هنوز پیران مطمئن نیست که او کسی نیست جر رستم
هومان به پیران خبر می دهد که سپاهی تازه از ایران آمده. پیران می گوید تا زمانیکه رستم به کمک ایرانیان نیامده، مرا باکی نیست. پیران سپس نزد کاموس می رود و با او صحبت می کند. کاموس می پرسد که از پیاده ای که امروز به جنگ نبرد آمده چه می دانی؟ 

بدو گفت پيران که هر چند يار
بیاید بر طوس از ایران سوار
چو رستم نباشد مرا باک نيست
ز گرگین و بیژن دلم چاک نیست
+++
وزان جايگه پيش کاموس رفت
بنزدیک منشور و فرطوس تفت
چنين گفت کامروز رزمي بزرگ
برفت و پدید آمد از میش گرگ
ببينيد تا چاره ي کار چيست
بران خستگیها بر آزار چیست
چنين گفت کاموس کامروز جنگ
چنان بد که نام اندر آمد بننگ
برزم اندرون کشته شد اشکبوس
وزو شادمان شد دل گیو و طوس
دلم زان پياده به دو نيم شد
کزو لشکر ما پر از بیم شد
ببالاي او بر زمين مرد نيست
بدین لشکر او را هم آورد نیست
کمانش تو ديدي و تير ايدرست
بزور او ز پیل ژیان برترست
همانا که آن سگزي جنگجوي
که چندین همی برشمردی ازوی
پياده بدين رزمگاه آمدست
بیاری ایران سپاه آمدست
+++
ز پيران بپرسيد کان شير مرد
چگونه خرامد بدشت نبرد
ز بازو و برزش چه داري نشان
چه گوید بورد با سرکشان
چگونست مردي و ديدار اوي
چگونه شوم من بپیکار اوی
گرا يدونک اويست کامد ز راه
مرا رفت باید بوردگاه

و می پرسد آیا این رستم است. پیران که گمان نمی کرده که پیاده خود رستم باشد می گوید نه و اگر رستم اینجا بود خود به جنگ تو میامد. او سوار بر رخش میاید و ببر بیان را به تن دارد. به خاطر داریم که روز قبل از نبرد رستم به علت اینکه تازه از راه رسیده و رخش دو منزل را یکی کرده و خسته است او را به نبرد نمی اورد و خود هم قصد رزم در روز نخست را نداشته ولی چون رهام نمی تواند حریف مبارزه با اشکبوس شود رستم خود با عصبانیت بجای رهام به میدان می رود. شاید به همین دلیل لباس و ابزار جنگی معمول خود را نداشته و به چشم دشمن ناشناس باقی می ماند

يکي مرد بيني چو سرو سهي
بدیدار با زیب و با فرهی
بسا رزمگاها که افراسياب
ازو گشت پیچان و دیده پرآب
يکي رزمسازست و خسروپرست
نخست او برد سوی شمشیر دست
بکين سياوش کند کارزار
کجا او بپروردش اندر کنار
ز مردان کنند آزمايش بسي
سلیح ورا برنتابد کسی
نه برگيرد از جاي گرزش نهنگ
اگر بفگند بر زمین روز جنگ
زهي بر کمانش بر از چرم شير
یکی تیر و پیکان او ده ستیر
برزم اندر آيد بپوشد زره
یکی جوشن از بر ببندد گره
يکي جامه دارد ز چرم پلنگ
بپوشد بر و اندر آید بجنگ
همي نام ببربيان خواندش
ز خفتان و جوشن فزون داندش
نسوزد در آتش نه از آب تر
شود چون بپوشد برآیدش پر
يکي رخش دارد بزير اندرون
تو گفتی روان شد کُه بیستون
همي آتش افروزد از خاک و سنگ
نیارامد از بانگ هنگام جنگ
ابا اين شگفتي بروز نبرد
سزد گر نداری تو او را بمرد

کاموس سوگند می خورد که به رزم سوار پیاده رود و تا سوار را از بین نبرده از اسبش زین برندارد

که زين را نبردارم از پشت بور
بنیروی یزدان کیوان و هور
مگر بخت و راي تو روشن کنم
بریشان جهان چشم سوزن کنم

خاقان چین با هم رزمان دیگر از دو کشور که متحدان توران بودند، همگام می شوند تا سپاه ایران را از پای درآورد. همه با خاقان چین هم پیمان می شوند. البته هنوز به یقین کسی نمی داند که رستم هم در سپاه ایران است

چنين گفت خاقان که امروز جنگ
نباید که چون دی بود با درنگ
+++
همه همگنان رزمساز آمديم
بیاری ز راه دراز آمدیم
+++
يکي رزم بايد همه همگروه
شدن پیش لشکر بکردار کوه
+++
ز ده کشور ايدر سرافراز هست
بخواب و به خوردن نباید نشست
بزرگان ز هر جاي برخاستند
بخاقان چین خواهش آراستند
که بر لشکر امروز فرمان تراست
همه کشور چین و توران تراست

در قبال سپاه عظیم متحدان ده کشور سپاه اندک ایران ایستاده و رستم با آنها صحبت می کند

وزين روي رستم بايرانيان
چنین گفت کاکنون سرآمد زمان
اگر کشته شد زين سپاه اندکي
نشد بیش و کم از دو سیصد یکی
چنين يکسره دل مداريد تنگ
نخواهم تن زنده ب ینام و ننگ
همه لشکر ترک از اشکبوس
برفتند رخساره چون سندروس
کنون يکسره دل پر از کين کنيد
بروهای جنگی پر از چین کنید
که من رخش را بستم امروز نعل
بخون کرد خواهم سر تیغ لعل
بسازيد کامروز روز نوست
زمین سربسر گنج کیخسروست
ميان را ببنديد کز کارزار
همه تاج یابید با گوشوار
بزرگان برو خواندند آفرين
که از تو فروزد کلاه و نگین

رستم برای رزم آماده می شود. از زبان فردوسی نحوه آماده شدن رستم برای نبرد را بخوانیم 

بپوشيد رستم سليح نبرد
بوردگه رفت با دار و برد
زره زير بد جوشن اندر ميان
ازان پس بپوشید ببربیان
گرانمايه مغفر بسر بر نهاد
همی کرد بدخواهش از مرگ یاد
بنيروي يزدان ميان را ببست
نشست از بر رخش چون پیل مست
ز بالاي او آسمان خيره گشت
زمین از پی رخش او تیره گشت

دو سپاه مقابل هم قرار می گیرند. کاموس این میان بدنبال سوار پیاده ای که روز قبل در میدان اشکبوس را از پای درآورده (و در واقع کسی جر زستم نمی باشد) می گردد

برآمد ز هر سوي لشکر خروش
همی پیل را زان بدرید گوش
نخستين که آمد ميان دو صف
ز خون جگر بر لب آورده کف
سپهبد سرافراز کاموس بود
که با لشکر و پیل و با کوس بود
همي برخروشيد چون پيل مست
یکی گرزه ی گام پیکر بدست
که آن جنگجوي پياده کجاست
که از نامداران چنین رزم خواست

از پهلوانان ایران زمین الوای نام زابلی (که شاگرد رستم بوده و نیزه او را نیز همراه داشته) داوطلب می شود که به رزم کاموس رود

ورا ديده بودند گردان نيو
چو طوس سرافراز و رهام و گیو
کسي را نيامد همي رزم راي
ز گردان ایران تهی ماند جای
که با او کسي را نبد تاو جنگ
دلیران چو آهو و او چون پلنگ
يکي زابلي بود الواي نام
سبک تیغ کین برکشید از نیام
کجا نيز هي رستم او داشتي
پس پشت او هیچ نگذاشتی
بسي رنج برده بکار عنان
بیاموخته گرز و تیر و سنان
برنج و بسختي جگر سوخته
ز رستم هنرها بیاموخته

نصیحت رستم به شاگردش این است که حواست را جمع کن و به توانایی خودت نناز

بدو گفت رستم که بيدار باش
بورد این ترک هشیار باش
مشو غرق ز آب هنرهاي خويش
نگه دار بر جایگه پای خویش
چو قطره بر ژرف دريا بري
بدیوانگی ماند این داوری
شد الواي آهنگ کاموس کرد
که جوید بورد با او نبرد
نهادند آوردگاهي بزرگ
کشانی بیامد بکردار گرگ
بزد نيزه و برگرفتش ز زين
بینداخت آسان بروی زمین
عنان را گران کرد و او را بنعل
همی کوفت تا خاک او کرد لعل

وقتی کاموس الوای را می کشد، رستم عصبانی می شود و به خونخواهی او به میدان می رود. کاموس سعی می کند رستم را با زبان تضعیف کند. رستم پاسخ می دهد که کمان مرا رشته می خوانی؟ اکنون بند مرا خواهی دید

تهمتن ز الواي شد دردمند
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
چو آهنگ جنگ سران داشتي
کمندی و گرزی گران داشتی
+++
بيامد بغريد چون پيل مست
کمندی ببازو و گرزی بدست
بدو گفت کاموس چندين مدم
بنیروی این رشته ی شصت خم
چنين پاسخ آورد رستم که شير
چو نخچیر بیند بغرد دلیر
نخستين برين کينه بستي کمر
ز ایران بکشتی یکی نامور
کنون رشته خواني کمند مرا
ببینی همی تنگ و بند مرا

جنگ بین رستم و کاموس در می گیرد و رستم نهایتا کاموس را که بی هوش هم شده بوده به بند می کشد و کشان کشان به سپاه ایران می برد و او را بخاک می اندازد. پهلوانان ایران هم او را با شمشیر می کشند

برانگيخت کاموس اسپ نبرد
هم آورد را دید با دارو برد
بينداخت تيغ پرند آورش
همی خواست از تن بریدن سرش
سر تيغ بر گردن رخش خورد
ببرید بر گستوان نبرد
تن رخش را زان نيامد گزند
گو پیلتن حلقه کرد آن کمند
بينداخت و افگندش اندر ميان
برانگیخت از جای پیل ژیان
بزين اندر آورد و کردش دوال
عقابی شده رخش با پر و بال
سوار از دليري بيفشارد ران
گران شد رکیب و سبک شد عنان
همي خواست کان خم خام کمند
بنیرو ز هم بگسلاند ز بند
شد از هوش کاموس و نگسست خام
گو پیلتن رخش را کرد رام
عنان را بيچيد و او را ز زين
نگون اندر آورد و زد بر زمین
بيامد ببستش بخم کمند
بدو گفت کاکنون شدی ب یگزند
+++
بگردان چنين گفت کين رزمجوي
ز بس زور و کین اندر آمد بروی
چنين است رسم سراي فريب
گهی در فراز و گهی در نشیب
بايران همي شد که ويران کند
کنام پلنگان و شیران کند
+++
کفن شد کنون مغفر و جوشنش
ز خاک افسر و گرد پیراهنش
شما را بکشتن چگونست راي
که شد کار کاموس جنگی ز پای
بيفگند بر خاک پيش سران
ز لشکر برفتند کنداوران
تنش را بشمشير کردند چاک
بخون غرقه شد زیر او سنگ و خاک

از طرفی کشته شدن کاموس سپاه مقابل ایران را بهم می ریزد، همه به پیش خاقان چین می روند و چاره کار را از او می جویند و از او می خواهند کارآگاهانی فرستد تا ببینند این پهلوان ایران کیست و چگونه باید از پایش درآوردند

ازان پس خبر شد بخاقان چین
که شد کشته کاموس بر دشت کین
کشانی و شگنی و گردان بلخ
ز کاموس شان تیره شد روز و تلخ
همه یک بدیگر نهادند روی
که این پرهنر مرد پرخاشجوی
چه مردست و این مرد را نام چیست
همورد او در جهان مرد کیست
چنین گفت هومان به پیران شیر
که امروز شد جانم از رزم سیر
دلیران ما چون فرازند چنگ
که شد کشته کاموس جنگی بجنگ
بگیتی چنو نامداری نبود
وزو پیلتن تر سواری نبود
+++
سپه سربسر پیش خاقان شدند
ز کاموس با درد و گریان شدند
+++
بلشکر نگه کن ز کارآگهان
کسی کو سخن باز جوید نهان
ببیند که این شیر دل مرد کیست
وزین لشکر او را هم آورد کیست

خاقان چین هم به پیران می گوید این کسی که کاموس را کشت پیدا کنید و او را بکشید

مرانرا که کاموس ازو شد هلاک
ببند کمند اندر آرم بخاک
همه شهر ایران کنم رود آب
بکام دل خسرو افراسیاب
+++
چنین گفت کین مرد جنگی بتیر
سوار کمندافگن و گردگیر
نگه کرد باید که جایش کجاست
بگرد چپ لشکر و دست راست
هم از شهر پرسد هم از نام او
ازانپس بسازیم فرجام او

لغاتی که آموختم
سگزی = منسوب به سکستان، سیستان مصحف سکستان است که مملکت سکه ها باشد. سکه مردمی بودند از عشایر آریایی که بعد از انقراض هخامنشی  در اوایل دوران اشکانیان وارد آن سرزمین شدند و تا سند و پنجاب را تحت تصرف خود قرار دادند
برگستوان = پوششی که روز جنگ پوشند و بر اسب اندازند

دار و برد = به گفته آقا کیومرث، دار یعنی درخت و برد در گویش لری به معنی سنگ است. با سپاس از همراهی استاد گرامی

  
ابیاتی که خیلی دوست داشتم
چنين پاسخ آورد رستم که شير
چو نخچیر بیند بغرد دلیر

مبادا که کين آورد سرفراز
که بس زود بیند نشیب و فراز

نيندازد از دست گوپال را
مگر گم کند رستم زال را

ز مادر همه مرگ را زاده ایم
بناکام گردن بدو داده ایم

قسمت های پیشین
ص 609  رزم چنگش با رستم
© All rights reserved

Monday, 11 April 2016

شاهنامه خوانی در منچستر 81

رستم به کمک سپاه ایران آمده. این اولین روزی است که در حضور رستم، ایرانیان مقابل تورانیان و لشگر چین (که به کمک آنها شتافته) می ایستد. فردوسی به زیبایی صبح آنروز را توصیف می کند. خواننده روزی خونین را حتی قبل از توصیف وضعیت لشگر پیش بینی می کند

چو از کوه بفروخت گيتي فروز
دو زلف شب تیره بگرفت روز
ازان چادر قير بيرون کشيد
بدندان لب ماه در خون کشید

سپس فردوسی به بیان شکوه لشگر دشمن می پردازد، آنهم از دید سپهدار دشمن ایران. هومان آنچه را دیده به پیران گزارش می دهد و او هم به نوبه خود تایید می کند که چنانچه رستم به کمک سپاه ایران آمده باشد کار همه ی آنها ساخته است

سپهدار هومان به پيش سپاه
بیامد همی کرد هر سو نگاه
که ايرانيان را که يار آمدست
که خرگاه و خیمه بکار آمدست
ز يپروزه ديبا سراپرده ديد
فراوان بگرد اندرش پرده دید
درفش و سنان سپهبد بپيش
همان گردش اختر بد بپیش
سراپرده اي ديد ديگر سياه
درفشی درفشان بکردار ماه
فريبرز کاوس با پيل و کوس
فراوان زده خیمه نزدیک طوس
بيامد پر از غم بپيران بگفت
که شد روز با رنج بسیار جفت
کز ايران ده و دار و بانگ خروش
فراوان ز هر شب فزون بود دوش
بتنها برفتم ز خيمه پگاه
بلشکر بهر جای کردم نگاه
از ايران فراوان سپاه آمدست
بیاری برین رزمگاه آمدست
ز ديبا يکي سبز پرد هسراي
یکی اژدهافش درفشی بپای
سپاهي بگرد اندرش زابلي
سپردار و با خنجر کابلی
گمانم که رستم ز نزديک شاه
بیاری بیامد بدین رزمگاه
بدو گفت پيران که بد روزگار
اگر رستم آید بدین کارزار
نه کاموس ماند نه خاقان چين
نه شنگل نه گردان توران زمین

پیران؟ به نزد کاموس می شتابد و ماجرا را به کاموس هم اطلاع می دهد. کاموس هم حضور احتمالی رستم را به چیزی نمی گیرد

گمانم که آن رستم پيلتن
که گفتم همی پیش این انجمن
+++
بدو گفت کاموس کاي پر خرد
دلت یکسر اندیشه ی بد برد
چنان دان که کيخسرو آمد بجنگ
مکن خیره دل را بدین کار تنگ
ز رستم چه راني تو چندين سخن
ز زابلستان یاد چندین مکن
+++
چو من با سپاه اندر آيم بجنگ
نباید که باشد شما را درنگ
ببيني تو پيکار مردان کنون
شده دشت یکسر چو دریای خون
+++
دل پهلوان زان سخن شاد گشت
ز اندیشه ی رستم آزاد گشت
سپه را همه ترگ و جوشن بداد
همی کرد گفتار کاموس یاد

سپس به دیدار خاقان چین می رود و نحوه ی آرایش و سپاه چین را مشخص می کند

وزان جايگه پيش خاقان چين
بیامد بیوسید روی زمین
بدو گفت شاها انوشه بدي
روانرا بدیدار توشه بدی
+++
سپاه از تو دارد همي پشت راست
چنان کن که از گوهر تو سزاست
بياراي پيلان بزنگ و دراي
جهان پر کن از ناله ی کرنای
من امروز جنگ آورم با سپاه
تو با پیل و با کوس در قلبگاه
نگه دار پشت سپاه مرا
بابر اندر آور کلاه مرا

همه ی گروه های سپاه دشمن در چپ و راست و قلب سپاه جایگزین شده اند و رستم هم بسته به آرایش جنگی دشمن جای نبرد را در قلب سپاه قرار داد ولی چون رخش خسته بود و راه درازی را پیموده بود از ایرانیان خواست تا آنروز را بدون او به نبرد بپردازند تا رخش آماده پیکار شود

چو بشنيد خاقان بزد کرناي
تو گفتی که کوه اندر آمد ز جای
ز بانگ تبيره زمين و سپهر
بپوشید کوه و بیفگند مهر
بفرمود تا مهد بر پشت پيل
ببستند و شد روی گیتی چو نیل
+++
ز بس تخت پيروزه بر پشت پيل
درفشان بکردار دریای نیل
بچشم اندرون روشنايي نماند
همی باروان آشنایی نماند
پر از گرد شد چشم و کام سپهر
تو گفتی بقیر اندر اندود چهر
چو خاقان بيامد بقلب سپاه
بچرخ اندرون ماه گم کرد راه
ز کاموس چون کوه شد ميمنه
کشیدند بر سوی هامون بنه
سوي ميسره نيز پيران برفت
برادرش هومان و کلباد تفت
چو رستم بديد آنک خاقان چه کرد
بیاراست در قلب جای نبرد
چنين گفت رستم که گردان سپهر
ببینیم تا بر که گردد بمهر
+++
چگونه بود بخشش آسمان
کرا زین بزرگان سرآید زمان
درنگي نبودم براه اندکي
دو منزل همی کرد رخشم یکی
کنون سم اين بارگي کوفتست
ز راه دراز اندر آشوفتست
نيارم برو کرد نيرو بسي
شدن جنگ جویان به پیش کسی
يک امروز در جنگ ياري کنيد
برین دشمنان کامگاری کنید
+++
که گردان سپهر جهان يار ماست
مه و مهر گردون نگهدار ماست
بفرمود تا طوس بربست کوس
بیاراست لشکر چو چشم خروس
سپهبد بزد ناي و رو يينه خم
خروش آمد و ناله ی گاودم
بياراست گودرز بر ميمنه
فرستاد بر کوه خارا بنه
فريبرز کاوس بر ميسره
جهان چون نیستان شده یکسره
بقلب اندرون طوس نوذر بپاي
زمین شد پر از ناله ی کرنای

رستم به بالای کوه می رود و سپاه مقابل را بررسی می کند همه گونه پرچم و زبان های بیگانه می بیند

بشد پيلتن تا سر تيغ کوه
بدیدار خاقان و توران گروه
سپه ديد چندانک درياي روم
ازیشان نمودی چو یک مهره موم
کشاني و شگني و سقلاب و هند
چغانی و رومی و وهری و سند
جهاني شده سرخ و زرد و سياه
دگرگونه جوشن دگرگون کلاه
زباني دگرگون بهر گوشه اي
درفش نوآیین و نو توشه ای
ز پيلان و آرايش و تخت عاج
همان یاره و افسر و طوق و تاج
جهان بود يکسر چو باغ بهشت
بدیدار ایشان شده خوب زشت

رستم از دیدن سپاه دشمن بشگفت فرو می رود ولی بدل خود بد راه نمی دهد و به نبردهای قبلیش را به خاطر میاورد و بیاد پیروزی هایش دل قوی می کند

بران کوه سر ماند رستم شگفت
ببر گشتن اندیشه اندر گرفت
که تا چون نمايد بما چرخ مهر
چه بازی کند پیر گشته سپهر
فرود آمد از کوه و دل بد نکرد
گذر بر سپاه و سپهبد نکرد
همي گفت تا من کمر بسته ام
بیک جای یک سال ننشسته ام
فراوان سپه ديده ام پيش ازين 
ندانم که لشکر بود بیش ازین

سپس فرمان آغاز نبرد را مس دهد

بفرمود تا برکشيدند کوس
بجنگ اندر آمد سپهدار طوس
ازان کوه سر سوي هامون کشيد
همی نیزه از کینه در خون کشید
بيک نيمه از روز لشکر گذشت
کشیدند صف بر دو فرسنگ دشت
ز گرد سپه روشنايي نماند
ز خورشید شب را جدایی نماند
ز تير و ز پيکان هوا تيره گشت
همی آفتاب اندران خیره گشت
خروش سواران و اسپان ز دشت
ز بهرام و کیوان همی برگذشت
ز جوش سواران و زخم تبر
همی سنگ خارا برآورد پر
همه تيغ و ساعد ز خون بود لعل
خروشان دل خاک در زیر نعل

اشکبوس از سپاه توران، از ایرانیان هم نبرد می طلبد و رهام از ایران به نبرد او می رود ولی در نبرد حریف اشکبوس نیست و برمی گردد، توس می خواهد بجای او به نبرد ادامه دهد

بشد تيز رهام با خود و گبر
همی گرد رزم اندر آمد بابر
برآويخت رهام با اشکبوس
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
بران نامور تيرباران گرفت
کمانش کمین سواران گرفت
+++
جهانجوي در زير پولاد بود
بخفتانش بر تیر چون باد بود
نبد کارگر تير بر گبر اوي
ازان تیزتر شد دل جنگجوی
بگرز گران دست برد اشکبوس
زمین آهنین شد سپهر ابنوس
+++
برآهيخت رهام گرز گران
غمی شد ز پیکار دست سران
چو رهام گشت از کشاني ستوه
بپیچید زو روی و شد سوی کوه
ز قلب سپاه اندر آشفت طوس
بزد اسپ کاید بر اشکبوس

 وستم که از دست رهام خشمگین است به توس می گوید که تو قلب سپاه را نگهدار، من خود بدون اسب به نبرد اشکبوس می روم

تهمتن برآشفت و با طوس گفت
که رهام را جام باد هست جفت
بمي در همي تيغ بازي کند
میان یلان سرفرازی کند
چرا شد کنون روي چون سندروس
سواری بود کمتر از اشکبوس
تو قلب سپه را بيين بدار
من اکنون پیاده کنم کارزار
کمان بزه را بباز و فگند
ببند کمر بر بزد تیر چند

رستم به اشکبوس می گوید، بمان که هم آوردت آمده و در پاسخ اشکبوس که نام او را می پرسد، می گویید که نام من مرگ  توست . پس تنها در نبرد با سهراب نبوده که رستم خود را معرفی نکرده - این برای رستم شیوه ی معمول است؟
مرا توس پیاده فرستاده تا اسب اشکبوس را بگیرم

خروشيد کاي مرد رزم آزماي
هم آوردت آمد مشو باز جای
کشاني بخنديد و خيره بماند
عنان را گران کرد و او را بخواند
بدو گفت خندان که نام تو چيست
تن بی سرت را که خواهد گریست
تهمتن چنين داد پاسخ که نام
چه پرسی کزین پس نبینی تو کام
مرا مادرم نام مرگ تو کرد
زمانه مرا پتک ترگ تو کرد
+++
کشاني بدو گفت بي بارگي
بکشتن دهی سر بیکبارگی
تهمتن چنين داد پاسخ بدوي
که ای بیهده مرد پرخاشجوی
پياده نديدي که جنگ آورد
سر سرکشان زیر سنگ اورد
بشهر تو شير و نهنگ و پلنگ
سوار اندر آیند هر سه بجنگ
هم اکنون ترا اي نبرده سوار
پیاده بیاموزمت کارزار
پياده مرا زان فرستاد طوس
که تا اسپ بستانم از اشکبوس

رستم از اشکبوس می خواهد تا او هم از اسبش پایین می آید و چون اشکبوس چنین نکرد اسب او را از پای درمی آورد

کشاني پياده شود همچو من
ز دو روی خندان شوند انجمن
پياده به از چون تو پانصد سوار
بدین روز و این گردش کارزار
کشاني بدو گفت با تو سليح
نبینم همی جز فسوس و مزیح
بدو گفت رستم که تير و کمان
ببین تا هم اکنون سراری زمان
چو نازش باسپ گرانمايه ديد
کمان را بزه کرد و اندر کشید
يکي تير زد بر بر اسپ اوي
که اسپ اندر آمد ز بالا بروی

نبرد بین رستم و اشکبوس آغاز می شود و رستم او را از پای درمی اورد

کمان را بزه کرد زود اشکبوس
تنی لرز لرزان و رخ سندروس
برستم برآنگه بباريد تير
تهمتن بدو گفت برخیره خیر
+++
همي رنجه داري تن خويش را
دو بازوی و جان بداندیش را
تهمتن به بند کمر برد چنگ
گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ
يکي تير الماس پيکان چو آب
نهاده برو چار پر عقاب
کمان را بماليد رستم بچنگ
بشست اندر آورد تیر خدنگ
برو راست خم کرد و چپ کرد راست
خروش از خم چرخ چاچی بخاست
چو سوفارش آمد بپهناي گوش
ز شاخ گوزنان برآمد خروش
چو بوسيد پيکان سرانگشت اوي
گذر کرد بر مهره ی پشت اوی
بزد بر بر و سينه ي اشکبوس
سپهر آن زمان دست او داد بوس
قضا گفت گير و قدر گفت ده
فلک گفت احسنت و مه گفت زه
کشاني هم اندر زمان جان بداد
چنان شد که گفتی ز مادر نزاد

وقتی رستم برمی گردد، خاقان چین فرمان می دهد تا تیر را از بدن اشکبوس در آورده و به نزد او آورند. وقتی خاقان تیری که همانند نیزه است را می بیند به پیران می گوید که تو با من صادق نبودی و گفتی ایرانیان آدم های فرومایه ای هستند. حال بگو کسی که اشکبوس را از پا درآورد کیست؟ پیران هم می گوید که نمی داند ولی پرس و جو می کند و به خاقان خبر می دهد

چو برگشت رستم هم اندر زمان
سواری فرستاد خاقان دمان
کزان نامور تير بيرون کشيد
همه تیر تا پر پر از خون کشید
همه لشکر آن تير برداشتند
سراسر همه نیزه پنداشتند
چو خاقان بدان پر و پيکان تير
نگه کرد برنا دلش گشت پیر
بپيران چنين گفت کين مرد کيست
ز گردان ایران ورا نام چیست
تو گفتي که لختي فرومايه اند
ز گردنکشان کمترین پایه اند
کنون نيزه با تير ايشان يکيست
دل شیر در جنگشان اندکیست
همي خوار کردي سراسر سخن
جز آن بد که گفتی ز سر تا به بن
+++
بدو گفت پيران کز ايران سپاه
ندانم کسی را بدین پایگاه
کجا تير او بگذرد بر درخت
ندانم چه دارد بدل شوربخت
از ايرانيان گيو و طو ساند مرد
که با فر و برزند روز نبرد
برادرم هومان بسي پيش طوس
جهان کرد بر گونه ی آبنوس
بايران ندانم که اين مرد کيست
بدین لشکر او را هم آورد کیست
شوم بازپرسم ز پرد ه سراي
بیارند ناکام نامش بجای
بيامد پر انديشه و روي زرد
بپرسید زان نامداران مرد

لغاتی که یادگرفتم
گاودم = نوعی نای
گبر = خفتان

ابیاتی که دوست داشتم
چو از کوه بفروخت گيتي فروز
دو زلف شب تیره بگرفت روز
ازان چادر قير بيرون کشيد
بدندان لب ماه در خون کشید

قسمت های پیشین
ص 601  پرسیدن پیران از آمدن رستم
© All rights reserved

Monday, 4 April 2016

شاهنامه خوانی در منچستر 80

وقتی خبر به توس می رسد که رستم به کمک سپاه ایران آمده است، او نیرویی تازه می گیرد و مجددا روحیه رزم اوری در بین ایرانیان زنده می شود. پس از اینکه شادی فروکش می کند، توس می گوید ولی رستم اگر ما را به این وضع ببیند ما را نکوهش خواهد کرد. بهتر است تا آمدن او به دشمن بتازیم

ازان پس چو آگاهي آمد به طوس
که شد روی کشور پر آوای کوس
از ايران بيامد گو پيلتن
فریبرز کاوس و آن انجمن
بفرمود تا برکشيدند کوس
ز گرد سپه کوه گشت آبنوس
ز کوه هماون برآمد خروش
زمین آمد از بانگ اسپان بجوش
سپهبد بريشان زبان برگشاد
ز مازندران کرد بسیار یاد
که با ديو در جنگ رستم چه کرد
بریشان چه آورد روز نبرد
سپاه آفرين خواند بر پهلوان
که بیدار دل باش و روشن روان
بدين مژده گر ديد هخواهي رواست
که این مژده آرایش جان ماست
کنون چون تهمتن بيامد بجنگ
ندارند پا این سپه با نهنگ
يکايک بران گونه رزمي کنيم
که این ننگ از ایرانیان بفگنیم
+++
بلشکر چنين گفت بيدار طوس
که هم با هراسیم و هم با فسوس
همه دامن کوه پر لشکرست
سر نامداران ببند اندرست
چو رستم بيايد نکوهش کند
مگر کین سخن را پژوهش کند
که چون مرغ پيچيده بودم بدام
همه کار ناکام و پیکار خام
سپهبد همان بود و لشکر همان
کسی را ندیدم ز گردان دمان
يکي حمله آريم چون شير نر
شوند از بن که مگر زاستر

ولی سپاه قبول نکرد که از جایی که بود قدمی پیشتر گذارد مگر اینکه رستم را جلوی صف خود داشته باشند

سپه گفت کين برتري خود مجوي
سخن زین نشان هیچ گونه مگوی
کزين کوه کس پيشتر نگذرد
مگر رستم این رزمگه بنگرد
بباشيم بر پيش يزدان بپاي
که اویست بر نیکوی رهنمای
بفرمان دارنده ي هور و ماه
تهمتن بیاید بدین رزمگاه
چه داري دژم اختر خويش را
درم بخش و دینار درویش را

بالاخره سپاه رستم از دور نمایان شد، همان زمان از سمت دیگر سپاه چین که به کمک تورانیان آمده بود حمله را آغاز کرده

درفش سپهبد گو پيلتن
پدید آمد از دور با انجمن
وزين روي ديگر ز توران سپاه
هوا گشت برسان ابر سیاه
سپهبد سوراي چو يک لخت کوه
زمین گشته از نعل اسپش ستوه
يکي گرز همچون سر گاوميش
سپاه از پس و نیزه دارانش پیش

در مقابل سپاه توران ایرانیان صف کشیدند و توس به فریبرز پیام داد که تو پسر شاهی و آنگونه که شایسته است برزمگاه بیا، رستم هم در راه است و بزودی بما خواهد پیوست

وزين روي ايران سپهدار طوس
بابر اندر آورد آوای کوس
خروشيدن ديد هبان پهوان
چو بشنید شد شاد و روشن روان
ز نزديک گودرز کشواد تفت
سواری بنزد فریبرز رفت
که توران سپه سوي جنگ آمدند
رده برکشیدند و تنگ آمدند
تو آن کن که از گوهر تو سزاست
که تو مهتری و پدر پادشاست
که گرد تهمتن برآمد ز راه
هم اکنون بیاید بدین رزمگاه

سپاه ایران آرایش جنگی بخود می گیرد

فريبرز با لشکري گرد نيو
بیامد بپیوست با طوس و گیو
بر کوه لشکر بياراستند
درفش خجسته بپیراستند
چو با ميسره راست شد ميمنه
همان ساقه و قلب و جای بنه
برآمد خروشيدن کرناي
سپه چون سپهر اندر آمد ز جای

کاموس به جلو صف میاید و از میان ایرانیان حریف می جوید. گیو (از جانب ایرانیان) به رزم او می شتابد

چو نزديک شد سر سوي کوه کرد
پر از خنده رخ سوی انبوه کرد
که اين لشکري گشن و کنداورست
نه پیران و هومان و آن لشکرست
که داريد ز ايرانيان جنگجوي
که با من بروی اندر آرند روی
ببينيد بالا و برز مرا
برو بازوی و تیغ و گرز مرا
چو بشنيد گيو اين سخن بردميد
برآشفت و تیغ از میان برکشید
چو نزدي کتر شد بکاموس گفت
که این را مگر ژنده پیلست جفت
کمان برکشيد و بزه بر نهاد
ز دادار نیکی دهش کرد یاد
بکاموس بر تيرباران گرفت
کمان را چو ابر بهاران گرفت
چو کاموس دست و گشادش بديد
بزیر سپر کرد سر ناپدید
بنيزه درآمد بکردار گرگ
چو شیری برافراز پیلی سترگ
چو آمد بنزديک بدخواه اوي
یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی
چو شد گيو جنبان بزين اندرون
ازو دور شد نیزه ی آبگون
سبک تيغ را برکشيد از نيام
خروشید و جوشید و برگفت نام
به پيش سوار اندر آمد دژم
بزد تیغ و شد نیزه ی او قلم

توس که شاهد این رزم بود می بیند که امکان ندارد که گیو به تنهایی حریف کاموس شود، بنابراین به کمک گیو می شتابد. (این اولین قسمتی است که دو نفر بر ضد یک تن می جنگند؟) تمام روز به جنگ می گذرد و شب دو گروه به خیمه های خود برمی گردند

ز قلب سپه طوس چون بنگريد
نگه کرد و جنگ دلیران بدید
بدانست کو مرد کاموس نيست
چنو نیز هور نیز جز طوس نیست
خروشان بيامد ز قلب سپاه
بیاری بر گیو شد کینه خواه
عنان را بپيچيد کاموس تنگ
میان دو گرد اندر آمد بجنگ
ز تگ اسپ طوس دلاور بماند
سپهبد برو نام یزدان بخواند
به نيزه پياده به آوردگاه
همی گشت با او بپیش سپاه
دو گرد گرانمايه و يک سوار
کشانی نشد سیر زان کارزار
برين گونه تا تيره شد جاي هور
همی بود بر دشت هر گونه شور
چو شد دشت بر گونه ي آبنوس
پراگنده گشتند کاموس و طوس
سوي خيمه رفتند هر دو گروه
یکی سوی دشت و دگر سوی کوه
چو گردون تهي شد ز خورشيد و ماه
طلایه برون شد ز هر دو سپاه

روز بعد رستم با سپاهش از راه می رسد، نخست گودرز از آمدن او باخبر می شود و به پیشواز او می رود

چو گودرز روي تهمتن بديد
شد از آب دیده رخش ناپدید
پياده شد از اسپ و رستم همان
پیاده بیامد چو باد دمان
گرفتند مر يکدگر را کنار
ز هر دو برآمد خروشی بزار
ازان نامدارن گودرزيان
که از کینه جستن سرآمد زمان
بدو گفت گودرز کاي پهلوان
هشیوار و جنگی و روشن روان
همي تاج و گاه از تو گيرد فروغ
سخن هرچ گویی نباشد دروغ
تو ايرانيان را ز مام و پدر
بهی هم ز گنج و ز تخت و گهر
چنانيم بي تو چو ماهي بخاک
بتنگ اندرون سر تن اندر هلاک
چو ديدم کنون خوب چهر ترا
همین پرسش گرم و مهر ترا
مرا سوگ آن ارجمندان نماند
ببخت تو جز روی خندان نماند
بدو گفت رستم که دل شاد دار
ز غمهای گیتی سر آزاد دار
که گيتي سراسر فريبست و بند
گهی سودمندی و گاهی گزند
يکي را ببستر يکي را بجنگ
یکی را بنام و یکی را بننگ
همي رفت بايد کزين چاره نيست
مرا نیز از مرگ پتیاره نیست
روان تو از درد بي درد باد
همه رفتن ما بورد باد

سپس دیگر دلیران به دیدار رستم می شتابند

خروشي برآمد ز لشکر بدرد
ازان کشتگان زیر خاک نبرد
دل رستم از درد ايشان بخست
بکینه بنوی میان را ببست
بناليد ازان پس بدرد سپاه
چو آگه شد از کار آوردگاه
بسي پندها داد و گفت اي سران
بپیش آمد امروز رزمی گران

بزرگان انجمن کردند و اوضاع و احوال را برای رستم شرح دادند و از کاموس به توصیف گفتند و گفتند که اگر تو به داد ما نرسیده بودی بی گمان همه ما کشته شده بودیم

بکوه اندرون خيمه ها ساختند
درفش سپهبد برافراختند
نشست از بر تخت بر پيلتن
بزرگان لشکر شدند انجمن
ز يک دست بنشست گودرز و گيو
بدست دگر طوس و گردان نیو
فروزان يکي شمع بنهاد پيش
سخن رفت هر گونه بر کم و بیش
ز کار بزرگان و جنگ سپاه
ز رخشنده خورشید و گردنده ماه
فراوان ازان لشکر بي شمار
بگفتند با مهتر نامدار
ز کاموس و شنگل ز خاقان چين
ز منشور جنگی و مردان کین
ز کاموس خود جاي گفتار نيست
که ما را بدو راه دیدار نیست
درختيست بارش همه گرز و تيغ
نترسد اگر سنگ بارد ز میغ
ز پيلان جنگي ندارد گريز
سرش پر ز کینست و دل پر ستیز
ازين کوه تا پيش درياي شهد
درفش و سپاهست و پیلان و مهد
اگر سوي ما پهلوان سپاه
نکردی گذر کار گشتی تباه
سپاس از خداوند پيروزگر
ک او آورد رنج و سختی بسر
تن ما بتو زنده شد بي گمان
نبد هیچ کس را امید زمان

رستم مدتی برای رفتگان گریست و از رسم زمانه گفت، و اینکه باید تقدیر را قبول کرد. سپس زمان را زمان نبرد خواند 

ازان کشتگان يک زمان پهلوان
همی بود گریان و تیره روان
ازان پس چنين گفت کز چرخ ماه
برو تا سر تیره خاک سیاه
نبيني مگر گرم و تيمار و رنج
برینست رسم سرای سپنج
گزافست کردار گردان سپهر
گهی زهر و جنگست و گه نوش و مهر
اگر کشته گر مرده هم بگذريم
سزد گر بچون و چرا ننگریم
چنان رفت بايد که آيد زمان
مشو تیز با گردش آسمان
جهاندار پيروزگر يار باد
سر بخت دشمن نگونسار باد
ازين پس همه کينه باز آوريم
جهان را بایران نیاز آوریم
بزرگان همه خواندند آفرين
که بی تو مبادا زمان و زمین

ابیاتی که دوست داشتم
همان چتر کز دم طاوس نر
برو بافتستند چندان گهر

چنان رفت بايد که آيد زمان
مشو تیز با گردش آسمان

ازين پس همه کينه باز آوريم
جهان را بایران نیاز آوریم

قسمت های پیشین
ص 595  لشکر آراستن تورانیان و ایرانیان
© All rights reserved