Monday, 16 January 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 98

سپاه ایران و توران در مقابل هم قرار گرفته اند؛ پیران (از سپاه توران) که خود را پیروز میدان نمی داند، نامه مفصلی به گودرز(فرمانده سپاه ایران) می نویسد

یکی نامه فرمود پس تا دبیر
نویسد سوی پهلوان ناگزیر
سر نامه کرد آفرین بزرگ
بیزدان پناهش ز دیو سترگ
دگر گفت کز کردگار جهان
بخواهم همی آشکار و نهان
مگر کز میان دو رویه سپاه
جهاندار بردارد این کینه گاه

در نامه به گوردز می گوید که به خاطر کینه توزی تو خیلی ها کشته شدند. تا کی می خواهی برای انتقام رفتگان، زندگان را به خاک و خون بکشی

اگر تو که گودرزی آن خواستی
که گیتی بکینه بیاراستی
برآمد ازین کینه گه کام تو
چه گویی چه باشد سرانجام تو
+++
تن بی سرانشان فگندی بخاک
ز یزدان نداری همی شرم و باک
ز مهر و خرد روی برتافتی
کنون آنچ جستی همه یافتی
+++
بکین جستن مرده ای ناپدید
سر زندگان چند باید برید
گه آمد که بخشایش آید ترا
ز کین جستن آسایش آید ترا

پیران ادامه می دهد که اگر با ما از در صلح وارد شوی، تمام سپاه توران را از خاک ایران بیرون می کشم. سپس یک به یک همه سرزمین هایی را که قرار است سپاهان توران از آنجا پسروی کنند نام می برد

هران شهر کز مرز ایران نهی
بگو تا کنیم آن ز ترکان تهی
وز آباد و ویران و هر بوم و بر
که فرمود کیخسرو دادگر
+++
دگر طالقان شهر تا فاریاب
همیدون در بلخ تا اندر آب
دگر پنجهیر و در بامیان
سر مرز ایران و جای کیان
+++
دگر مولیان تا در بدخشان
همینست ازین پادشاهی نشان
فروتر دگر دشت آموی و زم
که با شهر ختلان براید برم
چه شگنان وز ترمذ ویسه گرد
بخارا و شهری که هستش بگرد
همیدون برو تا در سغد نیز
نجوید کس آن پادشاهی بنیز
وزان سو که شد رستم گرد سوز
سپارم بدو کشور نیمروز
ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه
سوی باختر برگشاییم راه
بپردازم این تا در هندوان
نداریم تاریک ازین پس روان
ز کشمیر وز کابل و قندهار
شما را بود آن همه زین شمار
+++
وزان سو که لهراسب شد جنگجوی
الانان و غر در سپارم بدوی
ازین مرز پیوسته تا کوه قاف
بخسرو سپاریم بی جنگ و لاف
وزان سو که اشکش بشد همچنین
بپردازم اکنون سراسر زمین

نامه ای به کیخسرو بنویس و شرایط صلح را بو او بگو تا با هم پیمان ببندیم

همیدون تو نزدیک خسرو بمهر
یکی نامه بنویس و بنمای چهر
+++
چو پیمان همه کرده باشیم راست
ز من خواسته هرچ خسرو بخواست
فرستم همه سربسر نزد شاه
در کین ببندد مگر بر سپاه

البته گمان نکنی که از ضعف چنین پیشنهادی را به تو دادم، دلم به حال سپاهیان می سوزد

نباید کزین خوب گفتار من
بسستی گمانی برند انجمن
که من جز بمهر این نگویم همی
سرانجام نیکی بجویم همی
مرا گنج و مردان از آن تو بیش
بمردانگی نام از آن تو پیش
ولیکن بدین کینه انگیختن
به بیداد هر جای خون ریختن
بسوزد همی بر سپه بر دلم
بکوشم که کین از میان بگسلم
سه دیگر که از کردگار جهان
بترسم همی آشکار و نهان

اگر هم صلح را نمی پذیری مبارزی انتخاب کن تا منهم از سپاهم دلاوری برگزینم تا به جنگ بپردازند. اگر تو پیروز شدی بر بقیه سپاه خشم نگیر و راه بده تا آنها به توران برگردند و اگر ما پیروز شدیم به سپاه شما راه می دهیم تا به ایران برگردید

اگر سر بپیچی ز گفتار من
نجویی همه ژرف کردار من
+++
گزین کن ز گردان ایران سران
کسی کو گراید برگرز گران
همیدون من از لشکر خویش مرد
گزینم چو باید ز بهر نبرد
+++
که بر ما تو گر دست یابی بخون
شود بخت گردان ترکان نگون
نیازاری از بن سپاه مرا
نسوزی بر و بوم و گاه مرا
گذرشان دهی تا بتوران شوند
کمین را نسازی بریشان کمند
وگر من شوم بر تو پیروزگر
دهد مر مرا اختر نیک بر
نسازم بایرانیان بر کمین
نگیریم خشم و نجوییم کین
سوی شهر ایران دهم راهشان
گذارم یکایک سوی شاهشان

اگر هم این مدلی نمی خواهی بجنگی تمام سپاهت را بیاور تا با هم روبرو شئیم

ور ایدونک زینسان نجویی نبرد
دگرگونه خواهی همی کار کرد
بانبوه جویی همی کارزار
سپه را سراسر بجنگ اند آر

پیران نامه را مهر می کند ، به پسرش (رویین) می دهد تا آنرا به گودرز برساند. نامه را رویین به گودرز می رساند. او هم دبیر را می خواند. بزرگانی که در آن محفل بودند از نکات خوبی که در نامه یاد شده بود همه تعجب کردند

ببست از بر نامه بر بند را
بخواند آن گرانمایه فرزند را
پسر بد مر او را سر انجمن
یکی نام رویین و رویینه تن
بدو گفت نزدیک گودرز شو
سخن گوی هشیار و پاسخ شنو
+++

دبیر آمد و نامه برخواند زود
بگودرز گفت آنچ در نامه بود

چو نامه بگودرز برخواندند
همه نامداران فرو ماندند
ز بس چرب گفتار و ز پند خوب
نمودن بدو راه و پیوند خوب

در پاسخ نامه، گودرز به پیران نوشت که خیلی زیرکانه نوشته بودی و کسی که عقل ندارند باورش می شود که نظرت خیر بوده ولی بر ما مسلم است که عقل و زبان تو با هم همگام نیستند

سرنامه کرد آفرین از نخست
دگر پاسخ آورد یکسر درست
که بر خواندم نامه را سربسر
شنیدیم گفتار تو در بدر
رسانید رویین بر ما پیام
یکایک همه هرچ بردی تو نام
ولیکن شگفت آمدم کار تو
همی زین چنین چرب گفتار تو
دلت با زبان هیچ همسایه نیست
روان ترا از خرد مایه نیست
بهرجای چربی بکار آوری
چنین تو سخن پرنگار آوری
کسی را که از بن نباشد خرد
گمان بر تو بر مهربانی برد
چو شوره زمینی که از دور آب
نماید چو تابد برو آفتاب

این تو بودی که در پیکار پیشدستی کردی نه ما

نخواهم که آید مرا پیش جنگ
دلم گشت ازین کار بیداد تنگ
دلت با زبان آشنایی نداشت
بدان گه که این گفته بر دل گماشت
اگر داد بودی بدلت اندرون
ترا پیشدستی نبودی بخون
که ز آغاز کار اندر آمد نخست
نبودی بخون ریختن هیچ سست
+++
تو کردی همه جنگ را دست پیش
سپه را تو برکندی از جای خویش

 گفته بودی که با پیرمردی جنگیدن درست نیست ولی بدان که خداوند به من عمر طولانی و بخت بلند داده تا دمار از روزگار شما درآورم

و دیگر که گفتی که با پیر سر
بخون ریختن کس نبندد کمر
بدان ای جهاندیده ی پرفریب
بهر کار دیده فراز و نشیب
که یزدان مرا زندگانی دراز
بدان داد با بخت گرد نفراز
که از شهر توران بروز نبرد
ز کینه برآرم بخورشید گرد

اگر من از تو بگذرم خداوند از من نمی پرسد که این همه ثروت و سپاه به تو دادم چرا از انتقام گرفتن از خون سیاوش چشم پوشیدی

من اکنون بدین خوب گفتار تو
اگر باز گردم ز پیکار تو
بهنگام پرسش ز من کردگار
بپرسد ازین گردش روزگار
که سالاری و گنج و مردانگی
ترا دادم و زور و فرزانگی
بکین سیاوش کمر بر میان
نبستی چرا پیش ایرانیان

همه آن سرزمین هایی را که گفتی به ما می بخشی و سپاهیانت را از آن بیرون میاوری، تماما توسط لهراسب، رستم و اشکش از سربازان شما بازپس گرفته شده

ششم شهر ایران که کردی تو یاد
برو و بوم آباد فرخ نژاد
سپاریم گفتی بخسرو همه
ز هر سو بر خویش خوانم رمه
تراکرد یزدان ازان بی نیاز
گر آگه نه ای تا گشاییم راز
سوی باختر تا بمرز خزر
همه گشت لهراسب را سربسر
سوی نیمروز اندرون تا بسند
جهان شد بکردار روی پرند
تهم رستم نیو با تیغ تیز
برآورد ازیشان دم رستخیز
سر هندوان با درفش سیاه
فرستاد رستم بنزدیک شاه
دهستان و خوارزم و آن بوم و بر
که ترکان برآورده بودند سر
بیابان ازیشان بپرداختند
سوی باختر تاختن ساختند
+++
بنیروی یزدان و فرمان شاه
بخون غرقه گردانم این رزمگاه
تو ای نامور پهلوان سپاه
نگه کن بدین گردش هور و ماه
+++
نگر تا ز کردار بدگوهرت
چه آرد جها نآفرین بر سرت
زمانه ز بد دامن اندر کشید
مکافات بد را بد آید پدید

نامه را بعد گودرز در حضور بزرگان می خواند (گمانم این اولین بار بود که نامه را قبل از ارسال برای دیگران هم می خواندند) نامه را مهر می کند و به روین می دهند و او هم نامه را به پیران می رساند. پیران به سپاهیانش می گوید که آماده نبرد شوید و پیکی هم نزد افراسیاب می فرستد

پس آن پاسخ نامه پیش گوان
بفرمود خواندن همی پهلوان
بزرگان که آن نام هی دلپذیر
شنیدند گفتار فرخ دبیر
+++
پس آن نامه را مهر کرد و بداد
برویین پیران ویسه نژاد
+++
چو رویین بنزدیک پیران رسید
بپیش پدر شد چنانچون سزید
+++
پس آن نامه برخواند پیشش دبیر
رخ پهلوان سپه شد چو قیر
دلش گشت پردرد و جان پرنهیب
بدانست کمد بتنگی نشیب
شکیبایی و خامشی برگزید
بکرد آن سخن بر سپه ناپدید
ازان پس چنین گفت پیش سپاه
که گودرز را دل نیامد براه
+++
بباید کنون بست ما را کمر
نمانم بایرانیان بوم و بر
بنیروی یزدان و شمشیر تیز
برآرم ازان انجمن رستخیز
از اسبان گله هرچ شایسته بود
ز هر سو بلشکر گه آورد زود
+++
پیاده همه کرد یکسر سوار
دو اسبه سوار از پس کارزار
سرگنجهای کهن برگشاد
بدینار دادن دل اندر نهاد

پیکی که نزد افراسیاب می رود نامه پیران را به افراسیاب می دهد. پیران در نامه اش گفته که من همیشه فرمانبردار تو بوده ام و تنها گناهم این بوده که از خسرو حمایت کرده ام و اکنون از او به شما آزار رسیده (یادآوری: وقتی افراسیاب می خواست مادر خسرو را با نوزاد درون شکمش بکشد پیران پادرمیانی کرد و نگذاشت و به این ترتیب جان کی خسرو و مادرش را نجات می دهد). سپس اخبار جنگ را به افراسیاب می دهد و از او می خواهد که برایش قوای کمکی بفرستد

چو این کرده شد نزد افراسیاب
نوندی برافگند هنگام خواب
فرستاده ای با هش و رای پیر
سخن گوی و گرد و سوار و دبیر
که رو شاه توران سپه را بگوی
که ای دادگر خسرو نامجوی
+++
یکی بند ه ام من گنهکار تو
کشیده سر از جان بیدار تو
ز کیخسرو از من بیازرد شاه
جزین خویشتن را ندانم گناه
که این ایزدی بود بود آنچ بود
ندارد ز گفتار بسیار سود
+++
دو بهره ز گردان این انجمن
دل از درد خسته بشمشیر تن
بما بر شده چیره ایرانیان
بکینه همه پاک بسته میان
بترسم همی زانک گردان سپهر
بخواهد بریدن ز ما پاک مهر
وزان پس شنیدم یکی بدخبر
کزان نیز برگشتم آسیمه سر
که کیخسرو آید همی با سپاه
بپشت سپهبد بدین رزمگاه
گرایدونک گردد درست این خبر
که خسرو کند سوی ما برگذر
جهاندار داند که من با سپاه
نیارم شدن پیش او کینه خواه
مگر شاه با لشکر کینه جوی
نهد سوی ایران بدین کینه روی
بگرداند این بد ز تورانیان
ببندد بکینه کمر بر میان

افراسیاب در پاسخ ابتدا پیران را تحسین می کند و از زحماتش تشکر و به او می گوید که خودت را نباید برای نجات خسرو گنهکار بدانی که تقدیر اینچنین بوده ضمنا من خسرو را نوه خود نمی دانم و برایم بیگانه ای بیش نیست - یادآوری: پدر کی خسرو سیاوش است و مادرش نیز دختر افراسیاب

چو بشنید گفتار پیران بدرد
دلش گشت پرخون و رخساره زرد
+++
تو تا زادی از مادر پاکتن
سرافراز بودی بهر انجمن
ترا بیشتر نزد من دستگاه
توی برتر از پهلوانان بجاه
همیشه یکی جوشنی پیش من
سپر کرده جان و فدی کرده تن
همیدون بهر کار با گنج خویش
گزیده ز بهر منی رنج خویش
تو بردی ز چین تا بایران سپاه
تو کردی دل و بخت دشمن سیاه
نبیند سپه چون تو سالار نیز
نبندد کمر چون تو هشیار نیز
+++
نخست آنک گفتی من از انجمن
گنهکار دارم همی خویشتن
که کیخسرو آمد ز توران زمین
به ایران و با ما بگسترد کین
بدین من که شاهم نیازرد هام
بدل هرگز این یاد ناورد هام
نباید که باشی بدین تنگدل
ز تیمار یابد ترا زنگ دل
که آن بودنی بود از کردگار
نیامد بدین بد کس آموزگار
که کیخسرو از من نگیرد فروغ
نبیره مخوانش که باشد دروغ
نباشم همیدون من او را نیا
نجویم همی زین سخن کیمیا
بدن کار او کس گنهکار نیست
مرا با جهاندار پیکار نیست
چنین بود و این بودنی کار بود
مرا از تو در دل چه آزار بود

اینکه گفتی که کی خسرو در راه است من بر او پیشدستی می کنم و نیروی کمکی می فرستم. تو هم سپاه را بر ایرانیان بتار و آنها را از بین ببر

سه دیگر که گفتی که خسرو پگاه
بجنگ اندر آید همی با سپاه
مبیناد چشم کس آن روزگار
که او پیشدستی نماید بکار
که من خود برانم کز ایدر سپاه
ازان سوی جیحون گذارم براه
نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس
نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس
بایران ازان گونه رانم سپاه
کزان پس نبیند کسی تاج و گاه
+++
یکی نامور لشکری ده هزار
دلیر و خردمند و گرد و سوار
فرستادم اینک بنزدیک تو
که روشن کند جان تاریک تو
+++
چو لشکر بنزد تو آید مپای
سر و تاج گودرز بگسل ز جای
همان کوه کو کرده دارد حصار
باسیان جنگی ز پا اندرآر
مکش دست ازیشان بخون ریختن
تو پیروز باشی بویختن
ممان زنده زیشان بگیتی کسی
که نزد تو آید ازیشان بسی

پیران که پیام افراسیاب را دریافت می کند سپاه را مژدگانی می دهد که فتح نزدیک است ولی در نهان دلش خون است و نگران روبرو شدن با خسرو - کی خسرو در عین اینکه دشمن او بود برایش حکم پسر را هم داشت، در کودکی پیران به علت ارادت به سیاوش برای خسرو پدری کرده بود

چو بشنید پیران سپه را بخواند
فرستاده چون این سخن باز راند
سپه را سراسر همه داد دل
که از غم بباشید آزاد دل
نهانی روانش پر از درد بود
پر از خون دل و بخت برگرد بود
که از هر سوی لشکر شهریار
همی کاسته دید در کارزار
هم از شاه خسرو دلش بود تنگ
بترسید کاید یکایک بجنگ
بیزدان چنین گفت کای کردگار
چه مایه شگفت اندرین روزگار
کرا برکشیدی تو افگنده نیست
جز از تو جهاندار دارنده نیست
+++
میان نیا و نبیره دو شاه
ندانم چرا باید این کینه گاه
دو شاه و دو کشور چنین جنگجوی
دو لشکر بروی اندر آورده روی
چه گویی سرانجام این کارزار
کرا برکشد گردش روزگار

 پیران از خداوند می خواهد که چنانچه افراسیاب در جنگ کشته شد او نیز زنده نماند تا پیروزی ایرانیان بر سرزمینش را ببیند

پس آنگه بیزدان بنالید زار
که ای روشن دادگر کردگار
گر افراسیاب اندرین کینه گاه
ابا نامداران توران سپاه
بدین رزمگه کشته خواهد شدن
سربخت ما گشته خواهد شدن
چو کیخسرو آید ز ایران بکین
بدو بازگردد سراسر زمین
روا باشد ار خسته در جوشنم
برآرد روان کردگار از تنم
مبیناد هرگز جهانبین من
گرفته کسی راه و آیین من

در همین موقع از سپاه ایرانیان صدای بوق و کرنا بلند می شود و جنگی سرنوشت ساز بین ایران و توران درمی گیرد. پایان این جنگ چه می شود می ماند تا جلسه بعدی

وزان پس ز ایران سپه کرنای
برآمد دم بوق و هندی درای

لغاتی که آموختم
اسپری = سپری، تمام شدن
ابیاتی که خیلی دوست داشتم

پس از مرگ نفرین بود بر کسی
کزو نام زشتی بماند بسی

تو با مهربانی نهی پای پیش
که دانی نهان دل و رای خویش

بیکسان نگردد سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند
گهی با می و رود و رامشگران
گهی با غم و گرم و با اندهان

برآرد گل تازه از خار خشک
شود خاک بابخت بیدار مشک
شگفت یتر آنک از پی آز مرد
همیشه دل خویش دارد بدرد

شجره نامه
رویین پسر پیران

قسمت های پیشین

ص 775 جهان چون شب تیره از تیره میغ 
© All rights reserved

Sunday, 15 January 2017

منچستر و نمایش



Congratulations to #Sepideh_Nazaripour for her powerful performance of #Medea. The clever use of movements with #eastern accents in her interpretation of Medea was one of the highlights of the performance.

بارش اولین برف امسال که از شب قبل آغاز شده بود را نمی شد ندیده گرفت. توی تخت ماندم و به آسمان یکپارچه سفید چرک تاب که طبق معمول در قاب پنجره لنگر انداخته بود نگاه کردم. این سوز و سرما و برف حتما یخبندان را هم بدنبال خواهد داشت و امروز رفتن به دانشگاه کار آسانی نخواهد بود. غلتی زدم ولی دوباره خیلی زود به سمت پنجره چرخیدم. به درخت کاج که به بلندای آسمان قد کشیده بود نگاه کردم. فیلی را می ماند که روی دوپا بلند شده. خرطومش مرتب در وزش باد از سمتی به سمت دیگر می تابید. آیا امروز هم برف ادامه خواهد داشت؟ در این فکر بودم که ناگهان از گوشه ی پنجره، آبی کم حالی چشمک زد. به آن نقطه چشم دوختم. اشتباه نمی کردم. ابرها رقیق تر شده بودند و هاشورهای آبی بر پهنه سفید نمایان می شدند. کم کم آن شد که چشم به راهش بود. آفتاب از میدان رزم آسمان پیروز بیرون آمد و به برکت این پیروزی، وقتی که از خانه خارج شدم، اثری از برف در خیابان ها دیده نمی شد
خودم را به دانشگاه رساندم و مدتی بعد در سالن غرق تماشای اجرای سپیده نظری پور بودم: برداشتی خاص و اجرایی قوی (که خالی از ردپای مشرق زمین نبود) از یک تراژدی حماسی. با آرزوی موفقیت های روزافزون برای ایشان
  بعد از نمایش زمانی را لازم داشتم تا تاثیر اجرا کمی رقیق تر شود. به کافی شاپ رفتم و به درختی که جلوی موزه در چله زمستان به گل نشسته بود فکر کردم. منچستر هم مکانی جادویی است و به نظرم کم کم می تواند به عنوان یکی از قطب های تاتر در هنر نمایش بین ایرانی تبارها جلوه نمایی بکند



© All rights reserved

Tuesday, 10 January 2017

 Medea
John Thaw Studio at the Martin Harris Centre, University of Manchester
Thursday 12th January 2017 at 6pm
                                              Friday 13th  January 2017 at 2 pm
We are delighted to invite you ‘Medea’ a play directed and designed by Sepideh Nazaripour in the John Thaw Studio at the Martin Harris Centre, University of Manchester. It will take place on Thursday 12th at 6pm and Friday 13th January 2017 at 2pm and will last approximately 45 minutes.  ‘Medea’ is adapted from Medea by Dario Fo. ‘Medea’ is an evocative play about injustice against women in some societies and reconsidering Medea's controversial action towards injustice.
Tickets are free, but places are limited so if you are interested in attending please send your full name and the date of the production which you wish to attend to sepide_actress@yahoo.com
You must have done this in order to attend. This production is supported by Drama in the School of Arts, Languages and Cultures at the University of Manchester.
Designer, director and actress: Sepideh Nazaripour

Address: The Martin Harris Centre for Music and Drama, The University of Manchester, Oxford Road, ManchesterM13 9PL


Monday, 9 January 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 97

داستان به رزم بیژن (از ایران) با هومان (از توران) رسید. این دو دلاور مقابل هم ایستاده اند و طبق معمول با رجزخوانی شروع می کنند. البته این رجزخوانی ها از هر طرف باید به زبان دیگری ترجمه شود 
:)
بپوشید هومان سلیح نبرد
سخن پیش پیران همه یاد کرد
+++
یکی ترجمان را ز لشکر بخواند
بگلگون بادآورش برنشاند
که رو پیش بیژن بگویش که زود
بیایی دمان گر من آیم چو دود
فرستاده برگشت و با او بگفت
که با جان پاکت خرد باد جفت
+++
چو بشنید بیژن بیامد دمان
بسیچیده جنگ با ترجمان
بپشت شباهنگ بر بسته تنگ
چو جنگی پلنگی گرازان بجنگ
زره با گره بر بر پهلوی
درفشان سر از مغفر خسروی
بهومان چنین گفت کای بادسار
ببردی ز من دوش سر یاددار
امیدستم امروز کین تیغ من
سرت را ز بن بگسلاند ز تن
که از خاک خیزد ز خون تو گل
یکی داستان اندر آری بدل
+++
چنین داد پاسخ که امروز گیو
بماند جگر خسته بر پور نیو
بچنگ منی در بسان تذرو
که بازش برد بر سر شاخ سرو

بیژن می گوید که سخن کوتاه کنیم و به چنگ بپردازیم ولی جایی برویم که نه از سوی ایران کسی به کمکمان بشتابد و نه از توران. دو دلاور هر یک به همراه مترجم خود به جایی دورافتاده می روند و به مترجم ها می گویند که بعد از ما شما رسالت دارین جریان این نبرد را همانگونه که اتفاق افتاده به دیگران بگویید

بدو گفت بیژن که تا کی سخن
کجا خواهی آهنگ آورد کن
بکوه کنابد کنی کارزار
اگر سوی زیبد برآرای کار
که فریادرسمان نباشد ز دور
نه ایران گراید بیاری نه تور
+++
نه بر آسمان کرگسان را گذر
نه خاکش سپرده پی شیر نر
نه از لشکران یار و فریادرس
بپیرامن اندر ندیدند کس
نهادند پیمان که با ترجمان
نباشند در چیرگی بدگمان
بدان تا بد و نیک با شهریار
بگویند ازین گردش روزگار
که کردار چون بود و پیکار چون
چه زاری رسید اندرین دشت خون

بیژن و هومان شروع به جنگ کردند. با نیزه و شمشیر و عمود مدتی بهم تاختند

چپ و راست گردان و پیچان عنان
همان نیزه و آب داده سنان
زرهشان درآورد شد لخت لخت
نگر تا کرا روز برگشت و بخت
دهنشان همی از تبش مانده باز
بب و بسایش آمد نیاز
+++
سپر برگرفتند و شمشیر تیز
برآمد خروشیدن رستخیز
چو بر درفشان که از تیره میغ
همی آتش افروخت ازهردو تیغ
زآهن بدان آهن آبدار
نیامد بزخم اندرون تابدار
بکردارآتش پرنداوران
فرو ریخت ازدست کنداوران
نبد دسترسشان بخون ریختن
نشد سیر دلشان زآویختن
+++
عمود از پس تیغ برداشتند
از اندازه پیکار بگذاشتند

بعد به کشتی پرداختند. بازهم کسی بر دیگری چیره نبود. تنفسی برداشتند و استراحتی کردند و آبی نوشیدند. دوباره به کشتی پرداختند با اینکه هومان در کشتی چیره دست تر از بیژن بود ولی بخت با بیژن همراه شد و بیيژن پیروز میدان شد و سر هومان را از تن جدا کرد

پس از اسب هر دو فرود آمدند
ز پیکار یکبار دم برزدند
گرفته بدست اسپشان ترجمان
دو جنگی بکردار شیر دمان
بدان ماندگی باز برخاستند
بکشتی گرفتن بیاراستند
+++
دهن خشک و غرقه شده تن در آب
ازان رنج و تابیدن آفتاب
وزان پس بدستوری یکدگر
برفتند پویان سوی آبخور
بخورد آب و برخاست بیژن بدرد
ز دادار نیکی دهش یاد کرد
+++
بیزدان چنین گفت کای کردگار
تو دانی نهان من و آشکار
اگر داد بینی همی جنگ ما
برین کینه جستن بر آهنگ ما
ز من مگسل امروز توش مرا
نگه دار بیدار هوش مرا
+++
بدان خستگی باز جنگ آمدند
گرازان بسان پلنگ آمدند
همی زور کرد این بران آن برین
گه این را بسودی گه آنرا زمین
ز بیژن فزون بود هومان بزور
هنر عیب گردد چو برگشت هور
+++
بزد دست بیژن بسان پلنگ
ز سر تا میانش بیازید چنگ
گرفتش بچپ گردن و راست ران
خم آورد پشت هیون گران
برآوردش از جای و بنهاد پست
سوی خنجر آورد چون باد دست
فرو برد و کردش سر از تن جدا
فگندش بسان یکی اژدها
بغلتید هومان بخاک اندرون
همه دشت شد سربسر جوی خون
+++
سرش را بفتراک شبرنگ بست
تنش را بخاک اندر افگند پست

مترجم هومان که دید سر هومان از تن جدا شده، ترس برش داشت که بر سر او قراره چی بیاید. ولی بیژن به او گفت نترس قول و قرار ما همان است که بوده. تو برو و جریان را به تورانیان بگو

بترسید ازو یار هومان چو دید
که بر مهتر او چنان بد رسید
+++
بدو گفت بیژن مترس از گزند
که پیمان همانست و بگشاد بند
تو اکنون سوی لشکر خویش پو 
ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی

بیژن بعد از اینکه مترجم هومان را روانه کرد به سمت سپاه ایران راه افتاد ولی باید از کنار سپاه توران می گذشت. با خودش فکر کرد اگر من از جلوی سپاه توران بگذرم اینها متوجه می شوند که هومان کشته شدن و برای انتقام خون او به من می تازند و منهم که خب حریف یک لشکر نمی شوم. فکری به سرش می زند. زره سیاوش را از تن در میاورد و لباس هومان را به تن می کند  و پرچم او را نیز به دست می گیرد

چو بیژن نگه کرد زان رزمگاه
نبودش گذر جز بتوران سپاه
بترسید از انبوه مردم کشان
که یابند زان کار یکسر نشان
بجنگ اندر آیند برسان کوه
بسنده نباشد مگر با گروه
برآهخت درع سیاوش ز سر
بخفتان هومان بپوشید بر
بران چرمه ی پی لپیکر نشست
درفش سر نامداران بدست

به این ترتیب دیدبانان سپاه توران گول می خورند و او را هومان می پندارند. بیژن هم در هیبت هومان از جلوی سپاه توران به سلامت عبور می کند. مترجم هومان که به سپاه توران رسیده واقعیت امر را به تورانیان می گوید و آنها می فهمند که هومان کشته شده

چو آن دیده بانان لشکر ز دور
درفش و نشان سپهدار تور
بدیدند زان دیده برخاستند
بشادی خروشیدن آراستند
طلایه هیونی برافگند زود
بنزدیک پیران بکردار دود
که هومان بپیروزی شهریار
دوان آمد از مرکز کارزار
+++
چو بیژن میان دو رویه سپاه
رسید اندران سایه ی تاج و گاه
بتوران رسید آن زمان ترجمان
بگفت آنچ دید از بد بدگمان

بیژن به سپاه ایران که رسید پرجم هومان را روی زمین انداخت. دیدبانان سپاه ایران خبر پیروزی او را دادند

سبک بیژن اندر میان سپاه
نگونسار کرد آن درفش سیاه
چو آن دیده بانان ایران سپاه
نگون یافتند آن درفش سیاه
+++
وزآنجا هیونی بسان نوند
طلایه سوی پهلوان برفگند
که بیژن بپروزی آمد چو شیر
درفش سیه را سر آورده زیر

گیو (پدر بیژن) که خبر را می شنود به پیشواز پسر می رود

چو دیوانگان گیو گشته نوان
بهرسو خروشان و هر سو دوان
+++
چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی
دمان پیش فرزند بنهاد روی
چو چشمش بروی گرامی رسید
ز اسب اندر آمد چنان چون سزید
بغلتید و بنهاد بر خاک سر
همی آفرین خواند بر دادگر
گرفتش ببر باز فرزند را
دلیر و جوان و خردمند را

بیژن همراه گیو به دیدار گودرز (پدربزرگش و فرمانده سپاه ایران) می رود و او هم بیژن را می نوازد

سلیح و سر و اسب هومان گرد
به پیش سپهدار گودرز برد
ز بیژن چنان شاد شد پهلوان
که گفتی برافشاند خواهد روان
گرفت آفرین پس بدادار بر
بران اختر و بخت بیدار بر
بگنجور فرمود پس پهلوان
که تاج آر با جامه ی خسروان
گهربافته پیکر و بوم زر
درفشان چو خورشید تاج و کمر
ده اسب آوریدند زرین لگام
پری روی زرین کمر ده غلام
بدو داد و گفت از گه سام شیر
کسی ناورید اژدهایی بزیر

از طرف دیگر پیران از نستیهن می خواهد که به جنگ با ایرانیان برخیزد

وز اندوه پیران برآورد خشم
دل از درد خسته پر از آب چشم
بنستیهن آنگه فرستاد کس
که ای نامور گرد فریادرس
سزد گر کنی جنگ را تیز چنگ
بکین برادر نسازی درنگ
بایرانیان بر شبیخون کنی
زمین را بخون رود جیحون کنی
+++
بدو گفت نستیهن ایدون کنم
که از خون زمین رود جیحون کنم

نستیهن هم قبول می کند و در تاریکی لشکرش را در سکوت به سمت سپاه ایران می تازاند. دیدبانان ایران آگاه می شوند و خبر را به گودرز می رسانند

چو کارآگهان آگهی یافتند
سبک سوی گودرز بشتافتند
که آمد سپاهی چو کوه روان
که گویی ندارند گویا زبان
بران سان که رسم شبیخون بود
سپهدار داند که آن چون بود

گودرز هم بیژن را می خواند به او می گوید سپاه را بردار و به جنگ برو. او هم با لشکری راه می افتد و باز دوسپاه ایران و توران به هم می رسند. اینبار در طی جنگ بیژن نستیهن را می کشد

بخواند آن زمان بیژن گیو را
ابا تیغ زن لشکر نیو را
بدو گفت نیک اختر و کام تو
شکسته دل دشمن از نام تو
ببر هرک باید ز گردان من
ازین نامداران و مردان من
پذیره شو این تاختن را چو شیر
سپاه اندر آورد به مردی بزیر
+++
فرود آمد از کوه ابر سیاه
بپوشید دیدار توران سپاه
سپهدار چون گرد تیره بدید
کزو لشکر ترک شد ناپدید
کمانها بفرمود کردن بزه
برآمد خروش از مهان و ز که
+++
ز ترکان دو بهره فتاده نگون
بزیر پی اسب غرقه بخون
یکی تیر بر اسب نستیهنا
رسید از گشاد و بر بیژنا
ز درد اندر آمد تگاور بروی
رسید اندرو بیژن جنگجوی
عمودی بزد بر سر ترگ دار
تهی ماند ازو مغز و برگشت کار

پیران که نشانی از نستیهن در سپاه نمی بیند، کسانی را می فرستد تا از او خبر آورند. آنها هم تحقیق کردند و نستیهن را سر از تن جدا شده افتاده در خاک یافتند

بکارآگهان گفت زین رزمگاه
هیونی بتازد بوردگاه
که آردنشانی ز نستیهنم
وگرنه دو دیده ز سر برکنم
هیونی برون تاختند آن زمان
برفت و بدید و بیامد دمان
که نستیهن آنک بدان رزمگاه
ابا نامداران توران سپاه
بریده سرافگنده بر سان پیل
تن از گرز خسته بکردار نیل
+++
چو بشنید پیران برآمد بجوش
نماند آن زمان با سپهدار هوش
+++
همی گفت کای کردگار جهان
همانا که با تو بدستم نهان
که بگسست از بازوان زور من
چنین تیره شد اختر و هور من
دریغ آن هژبر افن گردگیر
جوان دلاور سوار هژیر
گرامی برادر جهانبان من
سر ویسگان گرد هومان من
+++
کرا یابم اکنون بدین رزمگاه
بجنگ اندر آورد باید سپاه

 از طرفی گودرز گمان می برد که اکنون پیران از افراسیاب تقاضای کمک خواهد کرد. نامه ای به کی خسرو می نویسد. در نامه جریان نبرد را شرح می دهد و می گوید تا اینجا پیروز میدان بوده ایم اما اگر سپاه توران به این سمت جیحون پیش روی کند ما تاب مقاومت نداریم مگر اینکه نیروی کمکی بفرستید. ضمنا از حال و روز رستم و دیگر پهلوانان (که به هفت نقطه دنیا فرستاده شده بودند) هم خبر می گیرد 

یکی نامه فرمود نزدیک شاه
بگاه کردن ز کار سپاه
+++
بپردخت زان پس بافراسیاب
که با لشکر آمد بنزدیک آب
گر او از لب رود جیحون سپاه
بایران گذارد سپه را براه
تو دانی که با او نداریم پای
ایا فرخجسته جهان کدخدای
مگر خسرو آید بپشت سپاه
بسر بر نهد بندگانرا کلاه
+++
و دیگر که از رستم دیو بند
ز لهراسب وز اشکش هوشمند
ز کردار ایشان به کهتر خبر
رساند مگر شاه پیروزگر

گودرز نامه را مهر می کند. نامه را به هجیر می دهند تا آنرا به کی خسرو برساند. او هم اینکار را می کند

بفرمود تا رفت پیشش هجیر
جوانی بکردار هشیار و پیر
+++
بدو گفت کای پور هشیاردل
یکی تیز گردان بدین کاردل
+++
چو بستانی این نامه هم در زمان
برو هم بکردار باد دمان
شب و روز ماسای و سر بر مخار
ببر نامه ی من بر شهریار
+++
چو از راه ایران بیامد سوار
کس آمد بر خسرو نامدار
پذیره فرستاد شماخ را
چه مایه دلیران گستاخ را
بپرسید چون دید روی هجیر
که ای پهلوان زاد هی شیرگیر
درودست باری که بس ناگهان
رسیدی به نزدیک شاه جهان
بفرمود تا پرده برداشتند
باسبش ز درگاه بگذاشتند
هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی
نگه کرد پیشش بمالید روی
+++
بدو داد پس نامه ی پهلوان
جوان خردمند روشن روان
+++
چو برخواند نامه بخسرو دبیر
ز یاقوت رخشان دهان هجیر
بیاگند وزان پس بگنجور گفت
که دینار و دیبا بیار از نهفت

کی خسرو وقتی از همه ماجرا خبردار می شود دبیر را می خواند و پاسخ نامه گودرز را می دهد

دبیر خردمند را پیش خواند
سخنهای بایسته با او براند

کی خسرو هم در پاسخ گودرز می گوید که گفته بودی که گیو را فرستادی تا به پیران امان دهد و از او بخواهد که بما بپیوندد. من از ابتدا می دانستم که او با ما سر آشتی ندارد ولی به خاطر رفتار نیکش با ما در گذشته می خواستم فرصتی به او داده شود. ولی حالا که کوتاه نمی آید تو بی خیالش بشو
  
نخست آنک گفتی که مر گیو را
بزرگان فرزانه و نیو را
بنزدیک پیران فرستاده ام
چه مایه ورا پندها داده ام
نپذرفت ازان پس خود او پند من
نجست اندرین کار پیوند من
+++
که هر مهتری کو روان کاستست
ز نیکی ببخت بد آراستست
مرا زان سخن پیش بود آگهی
که پیران دل از کین نخواهد تهی
ولیکن ازان خوب کردار او
نجستم همی ژرف پیکار او
کنون آشکارا نمود این سپهر
که پیران بتوران گراید بمهر
کنون چون نبیند جز افراسیاب
دلش را تو از مهر او برمتاب
گر او بر خرد برگزیند هوا
بکوشش نروید ز خاراگیا

دوم از شجاعت های بیژن گفتی، او هم فرزند خلف توست. این توانمندی از لطف خداست و تا زنده ای یزدان را از یاد مبر

و دیگر ز پیکار جنگ آوران
کجا یاد کردی به گرز گران
+++
ز شیران چه زاید مگر نره شیر
چنانچون بود نامدار و دلیر
+++
تو زور و دلیری ز یزدان شناس
ازو دار تا زنده باشی سپاس

سوم اینکه گفتی سپاه افراسیاب به جیحون رسیده و چنانچه از آب بگذرد کار ما ساخته است. بدان که آنها منتظر رسیدن لشکر از چین و لشکریان خودشان که پراکنده شده اند هستند

سدیگر که گفتی که افراسیاب
سپه را همی بگذارند ز آب
ز پیران فرستاده شد نزد اوی
سپاهش بایران نهادست روی
+++
بدان ای پر اندیشه سالار من
بهر کار شایسته ی کار من
+++
که او بر لب رود جیحون درنگ
نه ازان کرد کید بر ما بجنگ
که خاقان برو لشکر آرد ز چین
فراز آمدش از دو رویه کمین
و دیگر که از لشکران گران
پراگنده برگرد توران سران

پیامی به خود: در نسخه های شاهنامه جمع ما به نکته چهارم برنخوردم
 نکته پنجم این بود که از حال رستم و دیگر سران می خواستی آگاه شوی

بپنجم سخن کگهی خواستی
بمهر گوان دل بیاراستی
+++
کزان سو که شد رستم شیرمرد
ز کشمیر و کابل برآورد گرد
وزان سو که شد اشکش تیزهوش
برآمد ز خوارزم یکسر خروش
برزم اندرون شیده برگشت ازوی
سوی شهر گرگان نهادست روی
وزان سو که لهراسب شد با سپاه
همه مهتران برگشادند راه
الانان و غز گشت پرداخته
شد آن پادشاهی همه ساخته

بدان که اگر افراسیاب از رود جیحون بگذرد گردان من به دنبال او روان خواهند شد و دمار از روزگارش درمیاورند. البته ما پیش دستی خواهیم کرد تو به نبرد با پیران مشغول باش منهم توس را به کمک می فرستم و خودم در پس او خواهم آمد. ولی دلم روشن است که تا ما به شما برسیم شما جنگ را برده اید

گر افراسیاب اندر آید براه
زجیحون بدین سو گذارد سپاه
بگیرند گردان پس پشت اوی
نماند بجز باد در مشت اوی
+++
بدان روز هرگز مبادا درود
که او بگذراند سپه را ز رود
بما برکند پیشدستی بجنگ
نبیند کس این روز تاریک و تنگ
بفرمایم اکنون که بر پیل کوس
ببندد دمنده سپهدار طوس
دهستان و گرگان و آن بوم و بر
بگیرد برآرد بخورشید سر
من اندر پی طوس با پیل و گاه
بیاری بیایم بپشت سپاه
تو از جنگ پیران مبر تاب روی
سپه را بیارای و زو کینه جوی
چو هومان و نستیهن از پشت اوی
جدا ماند شد باد در مشت اوی
+++
همیدون گمانم که چون من ز راه
بپشت سپاه اندر آرم سپاه
بریشان شما رانده باشید کام
به خورشید تابان برآورده نام

به فرمان کی خسرو سپاه توس براه می افتاد و به دنبال آن خود کی خسرو هم راهی نبرد می شود

تبیره برآمد ز درگاه طوس
خروشیدن نای رویین و کوس
سپاه و سپهبد برفتن گرفت
زمین سم اسبان نهفتن گرفت
+++
چو طوس از در شاه ایران برفت
سبک شاه رفتن بسیچید تفت
ابا ده هزار از گزیده سران
همه نامداران و کنداوران
بنزدیک گودرز بنهاد روی
ابا نامداران پرخاشجوی
ابا پیل و با کوس و با فرهی
ابا تخت و با تاج شاهنشهی

از طرفی هجیر نزد گودرز برمی گردد و نامه کی خسرو را به او می دهد. وقتی نامه را می خوانند گودرز هم به آرایش سپاه می رسد و آماده نبرد می شوند

هجیر آمد از پیش خسرودمان
گرازان و خندان و دل شادمان
+++
چو آمد بر نامور پهلوان
بگفت آنچ دید از شه خسروان
+++
پس آن نامه ی شهریار جهان
بگودرز داد و درود مهان
+++
دبیر آن زمان پند و فرمان شاه
ز نامه همی خواند پیش سپاه
سپهدار رزی دهان را بخواند
بدیوان دینار دادن نشاند
ز اسبان گله هرچ بودش به کوه
بلشکر گه آورد یکسر گروه
در گنج دینار و تیغ و کمر
همان مای هور جوشن و خود زر
بروزی دهان داد یکسر کلید
چو آمد گه نام جستن پدید
+++
یکی لشکری گشن برسان کوه
زمین از پی بادپایان ستوه
دل شیر غران ازیشان به بیم
همه غرقه در آهن و زر و سیم
بفرمودشان جنگ را ساختن
دل و گوش دادن بکین آختن
+++
بپیران رسید آگهی زین سخن
که سالار ایران چه افگند بن
ازان آگهی شد دلش پرنهیب
سوی چاره برگشت و بند و فریب

خبر به پیران می رسد که سپاه از همه سمت به سوی او روان است. او هم  به چاره جویی بر می خیزد. حال چه راهی را برمیگزیند باید بماند تا جلسه بعدی شاهنامه خوانی در منچستر

+++
لغاتی که آموختم

پرنداوران = ترکیبی از پرند ( به معنی شمشیز جوهر دار البته به معنی پارچه ابریشمی ظریف هم بکار رفته. پرنیان منقش بوده و پرند ساده) و آور یا ور به معنی مالکیت

خفتان = جامه حنگی که درونش را از ابریشم خام پر کنند 
ابیاتی که خیلی دوست داشتم

نوان = جنبان و لرزان، کنایه از زاری کردن
جهان را نمایش چو کردار نیست
سپردن بدو دل سزاوار نیست

اگر برگشایی تو لب را ز بند
زبان آورد بر سرت برگزند


قسمت های پیشین

ص 761 نامه پیران ویسه به گودرز کشواد 
© All rights reserved

Sunday, 8 January 2017

موزه گردی - لندن

Some of the old Persian artefacts in The Victoria and Albert Museum, London

از مجموعه ی توضیحی تصویری سفرنامه های شهیره


تصاویر این پست مربوط به موزه ویکتوریا و آلبرت است. داستان زیر را بعد از دیدار از موزه لوور نوشتم. تصاویر مربوط به موزه لوور را اینجا ببینید

هر جوری بود با ترکیبی از تحکم و تمنا تا قهوه خانۀ موزه کشاندمش. بند کیفم را روی دسته پشت صندلی آویختم و به مرد جوان و لاغری که پیش بندش قسمتی از پیراهن سفید و شلوار مشکیش را می پوشاند، برشی از کیک شکلاتی با چای به همراه یک فنجان قهوه سفارش دادم 
"بخیر گذشت..." به دور و برم نگاهی انداختم و پس از مطمئن شدن از اینکه کسی به ما چشم ندوخته ادامه دادم، "گفتم تا شیشه یکی از ویترینا رو پایین نیاری آروم نمی گیری."
آهی کشید و در حالیکه روی صندلیش جابجا میشد گفت: "آخه تو نمی دونی چه حالیم که."  آرنج راستش را روی میز گذاشت و وزن سرش را بر دستش انداخت ولی بلافاصله تغییر حالت داد و باز خودش را روی صندلی جابجا کرد، "دیوونه میشم وقتی فکر می کنم این نامردا چقدر زدن و خرابی به باز اوردن تا یکی از این تیکه ها رو سالم رسوندن اینجا. مگه شوخیه. دیدی چه عظمتی داشتن؟"
"می دونم چی میگی. ولی عصبانیت تو غیر از اینکه حداقلش این باشه که از موزه بندازنمون بیرون چه فایده ای داره؟
بطری کوچک پلاستیکی قهوه ای رنگی را از جیب بغلش درآورد.  کمی با سرش کلنجار رفت و بعد از چند بار صدای کلیک و کلیک راه انداختن موفق به باز کردن آن شد. دو قرص از داخل بطری کف دستش چپه کرد و گفت، "ببخشید. دست خودم نیست که. آخه چرا هر کی که پاش به ایرون میرسه، تا می تونه می چاپه. میگی مال باباشونه. هر چی بوده ورداشتن اوردن اینجا، که."
صحبت هایمان با برگشت گارسون جوان با سینی حامل سفارشات مان قطع شد.
همینطور که پیش دستی کیک را به سمت او سوق می دادم، گفتم: "سعی کن به اعصابت مسلط بشی. به خودت بگو که حداقل این آثار اینجا به اسم ایران ثبت شدن و جاشون امنه. من و توی نوعی هم راحت می تونیم بیایم ببینیمشون" پیش دستی کیک را پس زد و گفت: "ای بابا! ناسلامتی رژیمیما!"
"امروزه رژیم رو بذار کنار. برای تو گرفتم، کلی جوش زدی."
سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت، "چی بگم والله. دلم می سوزه. دلم به یتیمی خودمون می سوزه."
لبخندی زدم و گفتم، "چایت سرد نشه."
با دیدن اخم روی پیشانیش از بالای فنجان سفیدی که فاصله بین دست و لبش را پر می کرد پوزخندی زدم.
فنجان را پایین گذاشت و برای اولین بار بعد از چند ساعت لبخند زد، "چیه؟ به چی می خندی؟"
"هیچی. فکر کردم شاید بهتره بعد از این بریم قسمت یتیمای مصری رو ببینیم."








 
 











 


 












 



 









  سفرنامه های شهیره = تحفه سفر برای خوانندگان گرامی شامل مقاله ای کوتاه همراه چند عکس
دیگر سفرنامه های شهیره

مجموعه خراسان گردی 
مشهد موزه ی مردم شناسی
رباط سفید 
یخچال قدیمی 
غار مغان  



© All rights reserved

Fog


در غلظت مه تنهایی، تنها با حضور تو توانمندی لبخند تعبیر می شود

© All rights reserved

Friday, 6 January 2017

2017

Respect

Have a fantastic 2017.
Hope in this year we learn how to respect one another and tolerate each other more.
[The image shows part of a Persian carpet (silk wefts and metal thread) taken to Europe in the early 17 century, V&A museum, London.]

سال جدید میلادی هم از راه رسید. بیایید روی احترام متقابل و تحمل کسانی که مثل ما فکر نمی کنند کار کنیم
عکس  از قالی ایرانی (با تار و پود ابریشم و فلز) که در اوائل قرن 17 به اروپا برده شده و اکنون در موره ویکتوریا و آلبرت در لندن نگهداری می شود
 
© All rights reserved

Tuesday, 3 January 2017

چرخه ی درد


عجب دلم مي خواهد كه #تارك دنيا شوم  و از همه #آدم ها #دور، دور
در #ويرانه اي #مسكن گزينم كه تا فرسنگ ها شعاع اطراف آن خالي از #سكنه باشد
من باشم و چند #درخت و #مرغ و خروسي و #كتابخانه ام با چند #دفتر و #قلم و #رود آبي كه از نزديكي #ويراني من گذر كند. تا چشم مي بيند #دوري باشد و دوري

© All rights reserved