Showing posts with label پادشاهی گشتاسب. Show all posts
Showing posts with label پادشاهی گشتاسب. Show all posts

Sunday, 4 February 2018

شاهنامه خوانی در منچستر 123

به پادشاهی گشتاسپ می رسیم.  1000 بیتی که  دقیقی سروده و فردوسی به شیوه ی امانت داری معمول خود منبع این اشعار را مشخص می کند

چنان دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
 دقیقی ز جایی پدید آمدی 
بران جام می داستانها زدی
به فردوسی آواز دادی که می 
  مخور جز بر آیین کاوس کی 
+++
ازین باره من پیش گفتم سخن
سخن را نیامد سراسر به بن 
 ز گشتاسپ و ارجاسپ بیتی هزار 
بگفتم سرآمد مرا روزگار 
گر آن مایه نزد شهنشه رسد 
روان من از خاک بر مه رسد
کنون من بگویم سخن کو بگفت
 منم زنده او گشت با خاک جفت

حال می پردازیم به قسمتی که دقیقی سروده
لهراسپ پادشاهی را به گشتاسپ می دهد و خود در پرستشگاهی معتکف می شود

چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت  
فرود آمد از تخت و بربست رخت
به بلخ گزین شد بران نوبهار
 که یزدان پرستان بدان روزگار
مران جای را داشتندی چنان بدان
 که مر مکه را تازیان این زمان
 خانه شد شاه یزدان پرست 
 فرود آمد از جایگاه نشست
ببست آن در آفرین خانه را 
نماند اندرو خویش و بیگانه را
بپوشید جامه ی پرستش پلاس
خرد را چنان کرد باید سپاس
 بیفگند یاره فرو هشت موی
سوی روشن دادگر کرد روی

گشتاسپ و کتایون صاحب دو پسر (اسفندیار و پشوتن) می شوند و گشتاسپ به عدل فرمانروایی می کند

چو گشتاسپ بر شد به تخت پدر 
که هم فر او داشت و بخت پدر
به سر بر نهاد آن پدر داده تاج 
که زیبنده باشد بر آزاده تاج 
منم گفت یزدان پرستنده شاه
مرا ایزد پاک داد این کلاه
 بدان داد ما را کلاه بزرگ
که بیرون کنیم از رم میش گرگ
 سوی راه یزدان بیازیم چنگ 
بر آزاده گیتی نداریم تنگ 
چو آیین شاهان بجای آوریم
بدان را به دین خدای آوریم
 یکی داد گسترد کز داد اوی 
ابا گرگ میش آب خوردی به جوی
پس آن دختر نامور قیصرا 
که ناهید بد نام آن دخترا 
کتایونش خواندی گرانمایه شاه 
دو فرزندش آمد چو تابنده ماه
یکی نامور فرخ اسفندیار
شه کارزاری نبرده سوار
پشوتن دگر گرد شمشیر زن 
       شه نامبردار لشکرشکن 

همه ی پادشاهان گشتاسپ را پذیرا شدند بجز شاه ارجاسپ از توران که هر ساله ایران باید به او باج می داد

گزیدش بدادند شاهان همه 
نشستن دل نیک خواهان همه
مگر شاه ارجاسپ توران خدای 
که دیوان بدندی به پیشش به پای
گزیتش نپذرفت و نشنید پند
اگر پند نشنید زو دید بند 
 وزو بستدی نیز هر سال باژ
  چرا داد باید به هامال باژ

زرتشت در ایران ظهور می کند، اهریمن را شکست داده و گشتاسپ بدین او می گرود

چو یک چند سالان برآمد برین
درختی پدید آمد اندر زمین
 در ایوان گشتاسپ بر سوی کاخ 
درختی گشن بود بسیار شاخ 
همه برگ وی پند و بارش خرد  
کسی کو خرد پرورد کی مرد 
خجسته پی و نام او زردهشت 
که آهرمن بدکنش را بکشت
به شاه کیان گفت پیغمبرم 
سوی تو خرد رهنمون آورم 
جهان آفرین گفت بپذیر دین
  نگه کن برین آسمان و زمین
 گر ایدونک دانی که من کردم 
که بی خاک و آبش برآورده ام 
نگر تا تواند چنین کرد کس
مگر من که هستم جهاندار و بس 
 این ز گوینده بپذیر به دین اوی
 بیاموز ازو راه و آیین اوی 
 نگر تا چه گوید بران کار کن
خرد برگزین این جهان خوار کن
 بیاموز آیین و دین بهی 
که بی دین ناخوب باشد مهی
چو بشنید ازو شاه به دین به
 پذیرفت ازو راه و آیین به 

سپس به ساختن آتشکده مهربرزین می پردازد. درختی که به عنوان سروی از بهشت از آن یاد شده را جلوی آنشکده مهر برزین در کشمر می کارند و آن سرو را شاهدی می سازند که گشتاسپ دین زرتشت را پذیرفت. درخت رشد می کند و بر آن نقش جمشید و فریدون و بزرگان دیگر کنده می شود. گشتاسپ به همه فرمانروایان پیام می فرستد که به بتان چینی پشت بکنید، پیاده به کشمر بیایید و سخنان زرتشت را پذیرا باشید که این سرو کشمر نیست، نهالی است از بهشت که پادشاه آنرا در کشمر کاشته

نخست آذر مهربرزین نهاد 
به کشمر نگر تا چه آیین نهاد
یکی سرو آزاده بود از بهشت 
به پیش در آذر آن را بکشت
نبشتی بر زاد سرو سهی 
که پذرفت گشتاسپ دین بهی
گوا کرد مر سرو آزاد را 
چنین گستراند خرد داد را
چو چندی برآمد برین سالیان
مران سرو استبر گشتش میان 
 چنان گشت آزاد سرو بلند 
که برگرد او برنگشتی کمند
چو بسیار برگشت و بسیار شاخ 
بکرد از بر او یکی خوب کاخ 
رش به بالا و پهنا چهل
نکرد از بنه اندرو آب و گل
 دو ایوان برآورد از زر پاک
      زمینش ز سیم و ز عنبرش خاک
+++
برو بر نگارید جمشید را 
پرستنده مر ماه و خورشید را
فریدونش را نیز با گاوسار
بفرمود کردن برانجا نگار 
 همه مهتران را بر آن جا نگاشت
نگر تا چنان کامگاری که داشت
 چو نیکو شد آن نامور کاخ زر
به دیوارها بر نشانده گهر 
 به گردش یکی باره کرد آهنین
نشست اندرو کرد شاه زمین 
 فرستاد هرسو به کشور پیام 
که چون سرو کشمر به گیتی کدام 
ز مینو فرستاد زی من خدای 
مرا گفت زینجا به مینو گرای
کنون هرک این پند من بشنوید 
پیاده سوی سرو کشمر روید 
بگیرید پند ار دهد زردهشت
به سوی بت چین بدارید پشت
 به برز و فر شاه ایرانیان 
ببندید کشتی همه بر میان
در آیین پیشینیان منگرید 
برین سایه ی سروبن بگذرید 
سوی گنبد آذر آرید روی
     به فرمان پیغمبر راست گوی 
+++
همه نامداران به فرمان اوی
سوی سرو کشمر نهادند روی
 پرستشکده گشت زان سان که پشت
ببست اندرو دیو را زردهشت 
 بهشتیش خوان ار ندانی همی
چرا سرو کشمرش خوانی همی
 چراکش نخوانی نهال بهشت
  که شاه کیانش به کشمر بکشت

بعد از مدتی زردشت به گشتاسپ می گوید که این درست نیست که تو به تورانیان باج بدهی. گشتاسپ هم قبول می کند.  خبر تصمیم گشتاسپ برای نپرداختن باج به توران را دیوی به ارجاسپ می رساند

چو چندی برآمد برین روزگار 
خجسته ببود اختر شهریار 
به شاه کیان گفت زردشت پیر 
که در دین ما این نباشد هژیر 
که تو باژ بدهی به سالار چین 
نه اندر خور دین ما باشد این
نباشم برین نیز همداستان 
که شاهان ما درگه باستان
به ترکان نداد ایچ کس باژ و ساو 
برین روزگار گذشته بتاو
پذیرفت گشتاسپ گفتا که نیز 
   نفرمایمش دادن این باژ چیز 
+++
پس آگاه شد نره دیوی ازین 
هم اندرز زمان شد سوی شاه چین 
بدو گفت کای شهریار جهان
جهان یکسره پیش تو چون کهان
به جای آوریدند فرمان تو 
نتابد کسی سر ز پیمان تو
مگر پورلهراسپ گشتاسپ شاه  
 که آرد همی سوی ترکان سپاه

 ارجاسپ در نامه ای به گشتاسپ هشدار می دهد که زرتشت جادوگری است که تو را تسخیر کرده و اگر زرتشت را از خودت دور نکنی ما به ایران حمله می کنیم و ایران را با خاک یکسان می کنیم

چو ارجاسپ بشنید گفتار دیو
فرود آمد از گاه گیهان خدیو 
+++
بدانید گفتا کز ایران زمین 
بشد فره و دانش و پاک دین 
یکی جادو آمد به دین آوری 
به ایران به دعوی پیغمبری 
همی گوید از آسمان آمدم 
ز نزد خدای جهان آمدم 
+++
یکی نامه باید نوشتن کنون
سوی آن زده سر ز فرمان
 ببایدش دادن بسی خواسته 
برون که نیکو بود داده ناخواسته
مر او را بگویی کزین راه زشت 
  بگرد و بترس از خدای بهشت 
+++
مر آن پیر ناپاک را دور کن 
بر آیین ما بر یکی سور کن
گر ایدونک نپذیرد از ما سخن
کند روی تازه بما بر کهن 
 سپاه پراگنده باز آوریم 
یکی خوب لشکر فراز آوریم
به ایران شویم از پس کار اوی
نترسیم از آزار و پیکار اوی
 برانیمش از پیش و خوارش کنیم 
   ببندیم و زنده به دارش کنیم 

حال پیامد تهدید ارجاسپ چیست، می ماند برای جلسه ی بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به ما بپیوندید

لغاتی که آموختم
رش = واحد طول و آن برابر است با فاصله ٔ هر دو دست چون از هم باز کنند
هامال = مساوی، برابر
هژیر = نیکو، پسندیده

ابیانی که خیلی دوست داشتم
 ببایدش دادن بسی خواسته 
برون که نیکو بود داده ناخواسته

 بیاموز آیین و دین بهی 
که بی دین ناخوب باشد مهی

منم گفت یزدان پرستنده شاه
مرا ایزد پاک داد این کلاه
 بدان داد ما را کلاه بزرگ
که بیرون کنیم از رم میش گرگ
 سوی راه یزدان بیازیم چنگ 
بر آزاده گیتی نداریم تنگ 

قسمت های پیشین
ص  971  یکی نامه بنوشت خوب و هژیر

Monday, 22 January 2018

شاهنامه خوانی در منچستر 122

بعد از اینکه گشتاسپ در مقابل الیاس، حکمران خزر پیروز می شود، قیصر را طمع برمیدارد که چرا به این پیروزی اکتفا کنم و می خواهد به پشتوانه ی گشتاسپ از ایران هم باج بگیرد. البته هنوز هم نمی دانسته که گشتاسپ پسر پادشاه ایران، لهراسب است
قالوس نامی را به نزد لهراسب می فرستند که یا بما باج بدهید یا  دمار از روزگارتان در می اوریم

یکی نامور بود قالوس نام  
خردمند و با دانش و رای و کام 
بخواند آن خردمند را نامدار 
کز ایدر برو تا در شهریار
بگویش که گر باژ ایران دهی
 به فرمان گرایی و گردن نهی
 به ایران بماند بتو تاج و تخت
 جهاندار باشی و پیروزبخت
+++
وگرنه مرا با سپاهی گران 
هم از روم وز دشت نیزه وران 
نگه کن که برخیزد از دشت غو 
فرخ زاد پیروزشان پیش رو 
همه بومتان پاک ویران کنم 
ز ایران به شمشیر بیران کنم

شاه ایران از شنیدن پیام قیصر روم ناراحت می شود ولی از فرستاده ی قیصر در کمال احترام پذیرایی می کند

گرانمایه جایی بیاراستند 
فرستاده را شاد بنشاستند
فرستاد زربفت گستردنی
ز پوشیدنی و هم از خوردنی 
 بران گونه بنواخت او را به بزم
 تو گفتی که نشنید پیغام رزم

لهراسب سپس قالوس را می خواند و می گوید چطور شده که قیصر روم، که از پادشاهان بزدل است، چنین گستاخی می کند و از ایران باج می خواهد . قالوس هم می گوید که چون با من خیلی خوب تا کردی و خیلی تحویلم گرفتی واقعیت را بتو می گویم. واقعیت این است که قیصر دامادی دارد بس دلیر و به پشتوانه ی اوست که قیصر چنین به جهان گیری پرداخته. لهراسب می پرسد داماد او مگر کیست. می گوید فرخ زاد نامی است. لهراسب از شکل و شمایل او می پرسد. قالوس می گوید دقیقا شبیه زریر است. لهراسب هم متوجه می شود که فرخ زاد کسی نیست جز گشتاسب پسر خودش. به فرستاده می گوید تو پیش قیصر برگرد و بگو ما به او باج نمی دهیم و آماده ی جنگیم. به زریر هم می گوید که باید دست بجنبانیم تا کار از کار نگذشته چاره این کار را بیندیشیم تو سپاهی بردار و سریع خودت را به قیصر و گشتاسب برسان و به گشتاسب بگو که تاج پادشاهی را من به او می دهم

بدو گفت لهراسپ کای پر خرد 
مبادا که جان جز خرد پرورد
بپرسم ترا راست پاسخ گزار 
اگر بخردی کام کژی مخار 
نبود این هنرها به روم اندرون
بدی قیصر از پیش شاهان زبون
 کنون او بهر کشوری باژخواه 
  فرستاد و بر ماه بنهاد گاه 
+++
فرستاده گفت ای سخنگوی شاه
به مرز خزر من شدم باژخواه
به پیغمبری رنج بردم بسی
نپرسید زین باره هرگز کسی
ولیکن مرا شاه زان سان نواخت 
 که گردن به کژی نباید فراخت
سواری به نزدیک او آمدست
که از بیشه ها شیر گیرد به دست 
 به مردان بخندد همی روز رزم
هم از جامه ی می به هنگام بزم 
 به بزم و به رزم و به روز شکار
جهان بین ندیدست چون او سوار
 بدو داد پرمایه تر دخترش 
 که بودی گرامی تر از افسرش
+++
بدو گفت لهراسپ کای راست گوی
کرا ماند این مرد پرخاشجوی
 چنین داد پاسخ که باری نخست 
به چهره زریرست گویی درست
به بالا و دیدار و فرهنگ و رای
  زریر دلیرست گویی بجای 
+++
بدو گفت کاکنون به قیصر بگوی 
که من با سپاه آمدم جنگجوی 
پر اندیشه بنشست لهراسپ دیر
بفرمود تا پیش او شد زریر
 بدو گفت کاین جز برادرت نیست
بدین چاره بشتاب وایدر مه ایست
 درنگ آوری کار گردد تباه
میاسا و اسپ درنگی مخواه
 ببر تخت و بالا و زرینه کفش  
همان تاج با کاویانی درفش 
من این پادشاهی مر او را دهم  
  برین بر سرش بر سپاسی نهم 

زریر هم سپاهش را جایی نزیک روم مستقر می کند، فرماندهی را به بهرام می سپارد و خود با پنج تن از بزرگان به کاخ قیصر می رود. آنجا گشتاسب را می شناسد ولی با او صحبتی نمی کند و با قیصر به گفتگو می نشیند. قیصر هم می گوید چرا به فرخ زاد (که همان گشتاسب است) توجه نمی کنی. زریر هم می گوید این شخص در ایران بوده و از بودن در خدمت شاه ایران سیر شده و اکنون از داده های تو به این جایگاه رسیده. گشتاسب ولی سکوت می کند و هیچ به روی خود نمی آورد

زریر سپهبد سپه را بماند 
به بهرام گردنکش و خود براند
بسان کسی کو پیامی برد 
وگر نزد شاهی خرامی برد 
ازان ویژگان پنج تن را ببرد 
 که بودند با مغز و هشیار و گرد 
+++
زریر اندر آمد چو سرو بلند 
نشست از بر تخت آن ارجمند
ز قیصر بپرسید و پوزش گرفت 
همان رومیان را فروزش گرفت
بدو گفت قیصر فرخ زاد را 
  نپرسی نداری به دل داد را 
به قیصر چنین گفت فرخ زریر
که این بنده از بندگی گشت سیر
 گریزان بیامد ز درگاه شاه 
کنون یافت ایدر چنین پایگاه
چو گشتاسپ بشنید پاسخ نداد 
  تو گفتی ز ایران نیامدش یاد

 زریر پیام لهراسب را به قیصر می دهد که نه ایران خزر هست و نه من الیاس هستم که گمان می کنی بر ما هم می توانی پیروز شوی. ما جنگ را انتخاب می کنیم

به قیصر ز لهراسپ پیغام داد 
که گر دادگر سر نه پیچد ز داد
+++
نه ایران خزر گشت و الیاس من
که سر برکشیدی از آن انجمن 
چنین داد پاسخ که من جنگ را 
بیازم همی هر سوی چنگ را 

قیصر پیام پادشاه ایران را که می شنود به زریر می گوید خیلی خوب باید آماده جنگ شویم. تو برگرد. بعد قیصر رو به گشتاسپ می کند و می گوید تو چرا جواب زریر را ندادی. گشتاسپ هم می گوید من قبلا در خدمت پادشاه ایران بودم و این بزرگان و فرستادگان مرا می شناسند. بهتره بروم و با ایشان از نزدیک صحبتی داشته باشم

تو اکنون فرستاده ای بازگرد 
بسازیم ناچار جای نبرد 
ز قیصر چو بنشید فرخ زریر 
غمی شد ز پاسخ فروماند دیر 
چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفت 
که پاسخ چرا ماندی در نهفت
بدو گفت گشتاسپ من پیش ازین 
ببودم بر شاه ایران زمین 
همه لشکر شاه و آن انجمن
همه آگهند از هنرهای من
همان به که من سوی ایشان شوم 
  بگویم همه گفته ها بشنوم 

گشتاسپ به استراحتگاه ایرانیان می رود و تا می رسد همه او را تحویل می گیرند و زریر او را در آغوش می کشد و می گوید که پدر تاج و تختش را به تو داده. برگرد به ایران. گشتاسپ هم قبول می کند و همانجا تاج شاهی را بر سر می گذارد

بیامد به جای نشست زریر
به سر افسر و بادپایی به زیر
 چو لشکر بدیدند گشتاسپ را 
سرافرازتر پور لهراسپ را
پیاده همه پیش اوی آمدند 
 پر از درد و پر آب روی آمدند
همه پاک بردند پیشش نماز  
 که کوتاه شد رنجهای دراز 
+++
زریر خجسته به گشتاسپ گفت 
که بادی همه ساله با بخت جفت
پدر پیر سر شد تو برنادلی 
ز دیدار پیران چرا بگسلی 
به پیری ورا بخت خندان شدست 
پرستنده ی پاک یزدان شدست
فرستاد نزدیک تو تاج و گنج 
سزد گر نداری کنون دل به رنج
چنین گفت کایران سراسر تراست
 سر تخت با تاج کشور تراست
 ز گیتی یکی کنج ما را بس است
که تخت مهی را جز از من کس است
 برارد بیاورد پرمایه تاج 
همان یاره و طوق و هم تخت عاج 
چو گشتاسپ تخت پدر دید شاد 
     نشست از برش تاج بر سر نهاد 

گشتاسپ پیامی به قیصر می فرستد که ما با ایران هم پیمان شدیم و از قیصر می خواهد به پایگاه زریر برود. قیصر وقتی که گشتاسپ را بر تخت شاهی می بیند متوجه می شود که گشتاسپ همان پسر فراری لهراسب است و از اینکه داماد او پسر پادشاه ایران است بسیار خوشحال می شود و از رفتار خود معذرت می خواهد. گشتاسپ هم عذرخواهی او را می پذیرد و می گوید کتایون را نزد من بفرست که او مرا با وجود همه نداریم پذیرفت و از آن بابت به سختی گرفتار شد (چون قیصر، کتایون، دخترش را به خاطر اینکه می خواست با گشتاسپ ازدواج کند از کاخ بیرون رانده بود چون فکر می کرد گشتاسپ مردی گمنام بود). کتایون و هدایای فراوان به پیش گستاسپ فرستاده می شود و آنها به سمت ایران راه می افتند 

چو گشتاسپ را دید بر تخت عاج 
نهاده به سر بر ز پیروزه تاج 
بیامد ورا تنگ در برگرفت
سخنهای دیرینه اندر گرفت
 بدانست قیصر که گشتاسپ اوست
 فروزنده ی جان لهراسپ اوست
+++
ازان کرده ی خویش پوزش گرفت 
بپیچید زان روزگار شگفت
بپذرفت گفتار او شهریار
 سرش را گرفت آنگهی برکنار 
+++
بر ما فرست آنک ما را گزید
که او درد و رنج فراوان کشید
 بشد قیصر و رنج و تشویر برد 
بس نیز بر خوی بد برشمرد 
به سوی کتایون فرستاد گنج 
یکی افسر و سرخ یاقوت پنج
غلام و پرستار رومی هزار 
یکی طوق پر گوهر شاهوار
ز دینار رومی شتروار پنج 
یکی فیلسوفی نگهبان گنج 
سلیح و درم داد لشکرش را 
همان نامداران کشورش را 
هرانکس که بود او ز تخم بزرگ 
وگر تیغ زن نامداری سترگ
بیاراست خلعت سزاوارشان
برافرخت پژمرده بازارشان
 از اسپان تازی و برگستوان 
ز خفتان وز جامه ی هندوان
ز دیبا و دینار و تاج و نگین 
ز تخت و ز هرگونه دیبای چین
فرستاده نزدیک گشتاسپ برد 
   یکایک به گنجور او برشمرد
+++
کتایون چو آمد به نزدیک شاه 
غو کوس برخاست از بارگاه 
سپه سوی ایران برفتن گرفت 
هوا گرد اسپان نهفتن گرفت 

 به ایران که می رسند لهراسب آنها را به شادی می پذیرد 

همی راند تا سوی ایران رسید 
به نزد دلیران و شیران رسید 
چو بشنید لهراسپ کامد زریر
برادرش گشتاسپ آن نره شیر 
 پذیره شدش با همه مهتران 
بزرگان ایران و نام آوران 
چو دید او پسر را به بر درگرفت 
ز جور فلک دست بر سر گرفت
 بدو آفرین کرد و زاری نمود 
فرود آمد از باره گشتاسپ زود 
+++
بدو گفت لهراسپ کز من مبین 
چنین بود رای جهان آفرین 
نوشته چنین بد مگر بر سرت
که پردخت ماند ز تو کشورت
  
حال در زمان پادشاهی گشتاسپ چه ماجراهایی پیش می ماند تا جلسه بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

لغاتی که آموختم
یازیدن = دست فراچیزی بردن
بیران = ویران
پردخت = تهی

ابیانی که خیلی دوست داشتم
براندیش با این سخن با خرد
که اندیشه اندر سخن به خورد 

بدو گفت چون تیره گردد هوا
فروزیدن شمع باشد روا

که گیتی نماند همی بر کسی 
چو ماند به تن رنج ماند بسی 
چنین است گیهان ناپایدار 
برو تخم بد تا توانی مکار 

قسمت های پیشین
ص  936  بخواب دیدن فردوسی دقیقی را