Showing posts with label سیاوش. Show all posts
Showing posts with label سیاوش. Show all posts

Monday, 14 September 2020

گذر سیاوش از آتش


از نقاشی‌های ارسالی: گذر سیاوش از آتش، پارسا مجیدی (8 ساله) از مشهد
'Seyavash's trial of fire',Parsa Majidi (8yrs), Mashhad, Iran

To celebrate the tenth Commemoration Day of Ferdowsi in Manchester, Friends of Shahnameh would like to invite you to send your drawing related to Shahnameh or Ferdowsi, to be shared on the virtual pages of Friends of Shahnameh. The images selected will be used in the design of the poster and other advertising materials for Friends of Shahnameh. You can take part by sending your drawing indicating which age group you belong to: Children (under 15 years) or adults (15 years and over). Your work should be accompanied with your name and contact details (email or telephone number). For submission to the under 15 years category please also specify the child's age.
Deadline for sending your drawing is now extended till Monday 14 Sep. 12.00 at night. َAt the end of this period Abbas Shahsavar will be choosing a winner for each category.
By submitting your work, you agree to our terms and conditions:
-Friends of Shahnameh aims to create an environment free from discrimination and harassment, the submission should be based on respecting others.
-The submitted drawing should be your own work and you should be the copyright owner of the work.
-By submitting your work, Friends of Shahnameh has the right to use the image or part of it for its advertising or other purposes.
For more information, contact Friends of Shahnameh via email or phone number indicated below.
Tel No: 0788 7775556
sangrezeh@yahoo.co.uk
فراخوان عمومی
گروه دوستان شاهنامه به مناسبت دهمین بزرگداشت فردوسی در منچستر، از علاقمندان دعوت می‌نماید تا نقاشیهای خود را در رابطه با شاهنامه یا فردوسی به ایمیل زیر ارسال فرمایند.
نقاشیهای ارسالی در دو گروه سنی: کودکان (زیر 15 سال)، و بزرگسالان (15 سال و 15 سال به بالا) در صفحات مجازی دوستان شاهنامه به نام شما به اشتراک گذاشته خواهد شد. چند نقاشی انتخابی، در طرح پوستر و دیگر کارهای تبلیغاتی دوستان شاهنامه نیز استفاده خواهد شد. لطفا نام و نام خانوادگی، شماره تماس یا ایمیل خود را نیز همراه نقاشی ارسال فرمایید. برای شرکت در گروه سنی زیر 15 سال اضافه کردن سن شرکت کننده نیز الزامی است.
مهلت ارسال نقاشی تا دوشنبه 24 شهریور ساعت ۱۲ شب تمدید شد. در پایان این مهلت جناب آقای عباس شهسوار بهترین نقاشی ارسالی در هر گروه را مشخص می‌نمایند.
با ارسال نقاشی خود شما تعهد می‌نمایید که:
.نقاشی ارسالی با قوانین گروه از جمله احترام به دیگران مغایرت ندارد
.صاحب اثر، خود شما یا فرزند تحت تکلف شما می‌باشد
به دوستان شاهنامه این اختیار را می‌دهید تا به دفعات نامحدود از نقاشی یا بخشی از آن در گروه دوستان شاهنامه استفاده شود.
برای اطلاعات بیشتر با دوستان شاهنامه از طریق ایمیل یا شماره تلفن زیر در تماس باشید:
Tel No: 0788 7775556
sangrezeh@yahoo.co.uk









© All rights reserved


Thursday, 10 September 2020

عبور سیاوش از آتش


از نقاشی‌های ارسالی: عبور سیاوش از آتش، آراد رجایی (نه ساله) از مشهد
'ُSeyavash's Trial of Fire' by Arad Rajayi (9 yrs), Mashhad, Iran

To celebrate the tenth Commemoration Day of Ferdowsi in Manchester, Friends of Shahnameh would like to invite you to send your drawing related to Shahnameh or Ferdowsi, to be shared on the virtual pages of Friends of Shahnameh. The images selected will be used in the design of the poster and other advertising materials for Friends of Shahnameh. You can take part by sending your drawing indicating which age group you belong to: Children (under 15 years) or adults (15 years and over). Your work should be accompanied with your name and contact details (email or telephone number). For submission to the under 15 years category please also specify the child's age.
Deadline for sending your drawing is now extended till Monday 14 Sep. 12.00 at night. َAt the end of this period Abbas Shahsavar will be choosing a winner for each category.
By submitting your work, you agree to our terms and conditions:
-Friends of Shahnameh aims to create an environment free from discrimination and harassment, the submission should be based on respecting others.
-The submitted drawing should be your own work and you should be the copyright owner of the work.
-By submitting your work, Friends of Shahnameh has the right to use the image or part of it for its advertising or other purposes.
For more information, contact Friends of Shahnameh via email or phone number indicated below.
Tel No: 0788 7775556
sangrezeh@yahoo.co.uk
فراخوان عمومی
گروه دوستان شاهنامه به مناسبت دهمین بزرگداشت فردوسی در منچستر، از علاقمندان دعوت می‌نماید تا نقاشیهای خود را در رابطه با شاهنامه یا فردوسی به ایمیل زیر ارسال فرمایند.
نقاشیهای ارسالی در دو گروه سنی: کودکان (زیر 15 سال)، و بزرگسالان (15 سال و 15 سال به بالا) در صفحات مجازی دوستان شاهنامه به نام شما به اشتراک گذاشته خواهد شد. چند نقاشی انتخابی، در طرح پوستر و دیگر کارهای تبلیغاتی دوستان شاهنامه نیز استفاده خواهد شد. لطفا نام و نام خانوادگی، شماره تماس یا ایمیل خود را نیز همراه نقاشی ارسال فرمایید. برای شرکت در گروه سنی زیر 15 سال اضافه کردن سن شرکت کننده نیز الزامی است.
مهلت ارسال نقاشی تا دوشنبه 24 شهریور ساعت ۱۲ شب تمدید شد. در پایان این مهلت جناب آقای عباس شهسوار بهترین نقاشی ارسالی در هر گروه را مشخص می‌نمایند.
با ارسال نقاشی خود شما تعهد می‌نمایید که:
.نقاشی ارسالی با قوانین گروه از جمله احترام به دیگران مغایرت ندارد
.صاحب اثر، خود شما یا فرزند تحت تکلف شما می‌باشد
به دوستان شاهنامه این اختیار را می‌دهید تا به دفعات نامحدود از نقاشی یا بخشی از آن در گروه دوستان شاهنامه استفاده شود.
برای اطلاعات بیشتر با دوستان شاهنامه از طریق ایمیل یا شماره تلفن زیر در تماس باشید:
Tel No: 0788 7775556
sangrezeh@yahoo.co.uk



© All rights reserved

Friday, 7 April 2017

سیاوش

مشتری ای که ابتدا به قصد کوتاه کردن مو روی صندلی نشسته بود صورتش را به آینه نزدیک کرد، به چپ و راست چرخید و به ته ریشش دست کشید.

"قربون دستت، میشه صورتم را هم اصلاح بکنی؟"

سیاوش در ابتدا نمی خواست قبول کند، کلافه بود، هنوز مسکنی که دقایقی پیش خورده بود روی دندان دردش اثر نگذاشته بود ولی وقتی نگاهی به ساعت دیواری انداخت تصمیمش عوض شد. هنوز  نیم ساعت تا رسیدن پرویز وقت بود. بهتر بود که خودش را سرگرم نگه می داشت.  این دومین روزی بود که قرار بود با پرویز ریاضی کار کند. هفته پیش وقتی خانه ی خواهرش بود و پرویز با کارنامه ی درسی نه چندان موفق به خانه آمده بود این خود سیاوش بود که گفت نمره کم می تواند روی روحیه یک نوجوان تاثیر بدی بگذارد و پیشنهاد داد تا اوقات نهاری که آرایشگاه تعطیل است و پرویز هم وقت آزاد دارد با هم ریاضی کار کنند.

تازه از اصلاح صورت مشتری فارغ شده بود، مشغول جارو کردن کف سالن بود و به روح کاشفان و سازندگان همه ی مسکن ها درود می فرستاد که پرویز با همان لبخند همیشگیش وارد شد. سیاوش جاروی دسته بلند را به دست چپش سپرد و با پرویز "های فایوی" رد و بدل کرد

"اين فرنی رو مامان داده، گفته که بگم تا داغه بخورین."

"دستش درد نکنه. بذارش رو میز دائی، الان میام."

سیاوش جارو را جمع کرد و قبل از اینکه به پرویز بپیوندد در سالن را از داخل قفل کرد و تابلو پشت در را چرخاند.

"خب ببینم مسئله های دیروز را حل کردی؟"

"فقط آخریه رو نتوانستم. آوردم برام توضیحش بدین."

سیاوش پیاله فرنی را برداشت و صفحه کاغذی را به پرویز داد. در حالیکه روی صندلی  می نشست گفت.

"چندتا مسئله دیگه روی ضرب و تقسیم توان ها هم برات کپی کردم."

 در همان موقع چند ضربه به در نواخته شد. ابتدا سیاوش از جایش بلند نشد. گمان می کرد بالاخره طرف چشمش به تابلوی "تعطیل" یا  "ساعات کار" پشت در می افتد، می رود و ساعتی دیگر برمی گردد. ولی ضربه ها نه تنها قطع نشد بلکه شدت هم یافت. بالاخره سیاوش پیاله فرنی را روی میز گذاشت، از جایش بلند شد به سالن رفت و در را باز کرد. مرد کوتاه قدی با سبیل پرپشت مشکی و پشت سرش پسر دبستانی سربه زيري که صبح برای کوتاه کردن موهایش آمده بود وارد شدند.

"ببخشین ولی نهاری آرایشگاه تعطیله."

"آقا رو باش میگه نهاریه." پسرک را تقریبا هل داد تو بغل سیاوش. "ما هم الان بایس ناهار بخوریم ولی بجاش مجبوریم خدمت شوما باشیم."

سیاوش بدون اینکه حرفی بزند به چهره مرد خیره شده بود. مرد ادامه داد.

"ناسلامتی بچه رو فرستادیم سلمونی. می فهمی داشم سلمونی."

"از مدل موهاش ناراضین؟"

پرویز هم به سالن آمد و دست به سینه کنار سیاوش ایستاد.

"طوری شده؟"

سیاوش با حرکت دستش پرویز را مرخص کرد و اجازه دخالت به او نداد.

"این همه پول گرفتی اونقدر موهاش رو کوتاه نکردی که کوره بگه شفا! اینجور که داشم باز فردا ما بایس کلی پول سلمانی بسلفیم."

"آقازاده خودشون همین مدل را از رو عکس انتخاب کردن، ولی مشکلی نیست الان تا خودتون هستین بگین چقدر کوتاه ترش کنم." بعد به پرویزاشاره کرد. "دائی شما هم بیکار نشین. مسئله ی بعدی رو شروع کن به حل کردن."

پسر بچه با اکراه و آهسته روی صندلی نشست و سیاوش با اسپری موهای سشوار کشیده شده اش را خیس کرد. 

"خب چقدر کوتاه بشه؟"

مرد بی اعتنا در سالن قدم می زد و هر یک از پوسترهای رنگی به دیوار زده شده را به دقت نگاه می کرد. " اینام عکسه شوما زدی به در و دیفال؟ معلوم نیست اینا دخترن پسرن خب بچه چه می فهمه که از اینا مدل انتخاب کنه."

 سیاوش فقط نیم لبخندی زد.

"اصلا از ته بزن خیال همه رو راحت کن."

"چشم."

"چشمت بی بلا."

سیاوش نگاهی به لب ورچیده شده پسرک در آینه انداخت و گفت "عموجون پدر درست می گن اینطوری برای مدرسه هم راحتی دیگه ناظمتون هم نمی فرستت خونه که برو موهات رو کوتاه کن." بعد هم ظرف آب نبات رو جلو پسرک گرفت تا یکی از آب نبات های سبز را که در زرورق پیچیده شده بودند بردارد.

"فقط یادت باشه که خونه رسیدی دندونات رو مسواک کنی چون اینا برای دندونات خوب نیست."

"نخیر حسابی اینجا مکتب خونه است."

"ببخشین!"

" دِ، همینه دیگه داشم. کار شما چیه؟ ... کوتاه کردنه مو. همونو درست انجام بده. فرهنگ و ادب یاددادن به مشتریا پیشکش."

"قصد همچی جسارتی را نداشتم. گفتم که آب نبات ..."

مرد فرصت نداد تا سیاوش جمله اش را کامل کند. 

"دِ، نه دیگه. چون خیلی یکی به دو نکردی و اشتباهت رو قبول کردی نمی خواستم این یکی رو به روت بیارم. ولی خودت شروع کردی."

سیاوش با گفتن، منکه اصلا منظورتون رو نمی فهمم، شروع به ماشین کردن موهای پسرک کرد. پسرک مرتب سرش رو بالا میاورد و می خواست خودش را با موهایی که از ته تراشیده می شد تو آینه ببیند یا شاید می خواست آخرین نگاه ها را به موهای خرماییش که دسته دسته کف سالن می ریخت بیندازد. سیاوش مجبور شد با یک دست سر پسرک رو پایین نگه داره و با دست دیگه موهایش رو ماشین کرد. بعد هم موهای دور گردن پسرک را تکاند. مرد که با صدای ماشین اصلاح مجبور به سکوت شده بود حالا با پایان یافتن کار دوباره شروع به صحبت کرد.

"یه جفت کفش اونم به اصرار مادرش براش خریدم ولی مگه کفشای درب و داغونش رو ول می کنه."

سیاوش به خاطر آورد که چیزی در مورد کفش های نوی پسر که مغرورانه سرشون رو بالا نگه داشته بودند گفته بود.

"آخه مگه پسر من چشه، یعنی بهش نمیاد کفش نو بپوشه؟"

"اختیار دارین قربان، همچی جسارتی نکردم."

در همان لحظه دندان سیاوش تیر کشید. فقط آخی گفت و دستش را روی گونه اش فشار داد.

"کمی هم به این شمعدونی پشت پنجره ات برس. از بی آبی داره دق می کنه."

سیاوش که هنوز دستش روی گونه اش مانده بود چیزی نگفت. مرد دست پسرک را گرفت و از در خارج شد.

پرویز در حالیکه پیاله ی فرنی را در دست داشت وارد سالن شد.

"یخ کرد دائی جون." نگاهی به سیاوش انداخت و ادامه داد، "میگم دائی اگه دندونت خیلی درد می کنه می خوای ریاضی رو بذاریم برای بعد؟"

سیاوش روی نزدیک ترین صندلی نشست. 

"عجیبه. یک دقیقه ای فهمید که گلدون تشنه است ولی نمی دونم حال پسرش رو هم فهمید؟"

پرویز روی صندلی کنار سیاوش نشست.

"شما حال پسر اونو فهمیدین دائی، اونم زبون شمعدانی شما رو."

© All rights reserved

Monday, 15 December 2014

شاهنامه خوانی در منچستر 51

خبر لشکرکشی افراسیاب به ایران را جاسوسانی که برای همین منظور گماشته شده اند به کی کاووس می دهند. او هم با اطرافیان شور می کند و می گوید که افراسیاب تا میدان به او تنگ میاید صلح می کند ولی به محض اینکه سپاهی آماده می کند . به ایران می تازد، ولی باید اینبار او را گوشمالی دهم

به مهر اندرون بود شاه جهان
که بشنید گفتار کارآگهان
که افراسیاب آمد و صدهزار
گزیده ز ترکان شمرده سوار
سوی شهر ایران نهادست روی
وزو گشت کشور پر از گفت و گو
+++
که چندین به سوگند پیمان کند
زبان را به خوبی گروگان کند
چو گردآورد مردم کینه جوی
بتابد ز پیمان و سوگند روی
جز از من نشاید ورا کینه خواه
کنم روز روشن بدو بر سیاه

موبدی به سیاوش پیشنهاد می دهد که اینبار پهلوانی را انتخاب کن تا بجای تو جنگ را هدایت کند. کی کاووس می گوید کسی را ندارم که بتواند مقابل افراسیاب بایستد. سیاوش خود را داوطلب هدایت لشکر می کند

دو بار این سر نامور گاه خویش
سپردی به تیزی به بدخواه خویش
کنون پهلوانی نگه کن گزین 
سزاوار جنگ و سزاوار کین
+++
که دارد پی و تاب افراسیاب
مرا رفت باید چو کشتی بر آب
چنین داد پاسخ بدیشان که من
نبینم کسی را بدین انجمن
+++
سیاوش ازان دل پراندیشه کرد
روان را از اندیشه چون بیشه کرد
به دل گفت من سازم این رزمگاه
به خوبی بگویم بخواهم ز شاه
مگر کم رهایی دهد دادگر
ز سودابه و گفت و گوی پدر
دگر گر ازین کار نام آورم
چنین لشکری را به دام آورم
بشد با کمر پیش کاووس شاه
بدو گفت من دارم این پایگاه
که با شاه توران بجویم نبرد
سر سروران اندر آرم به گرد

کی کاووس می پذیرد تا سیاوش بجای او لشکر را هدایت کند. رستم را فرامی خواند و سیاوش را به او می سپارد

گو پیلتن را بر خویش خواند
بسی داستانهای نیکو براند
بدو گفت همزور تو پیل نیست
چو گرد پی رخش تو نیل نیست
ز گیتی هنرمند و خامش توی
که پروردگار سیاوش توی
چو آهن ببندد به کان در گهر
گشاده شود چون تو بستی کمر
سیاوش بیامد کمر بر میان
سخن گفت با من چو شیر ژیان
همی خواهد او جنگ افراسیاب
تو با او برو روی ازو برمتاب
چو بیدار باشی تو خواب آیدم
چو آرام یابی شتاب آیدم
جهان ایمن از تیر و شمشیر تست
سر ماه با چرخ در زیر تست
تهمتن بدو گفت من بند هام
سخن هرچ گویی نیوشند هام
سیاوش پناه و روان منست 
سر تاج او آسمان منست

سیاوش هم سپاهی می آراید

گزین کرد ازان نامداران سوار
دلیران جنگی ده و دو هزار
هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچ
ز گیلان جنگی و دشت سروچ

به افراسیاب خبر می دهند که لشکر ایران در راه است. نهایتا سپاه ایران و سپاه گرسیوز در بلخ درگیر می شوند و سه روز می جنگند. گرسیوز مجبور به عقب نشینی و رفتن به آن سوی رودخانه جیحون می شود

که آمد ز ایران سپاهی گران
سپهبد سیاووش و با او سران
سپه کش چو رستم گو پیلتن
به یک دست خنجر به دیگر کفن
تو لشکر بیاری و چندین مپای
که از باد کشتی بجنبد ز جای
+++
چو ز ایران سپاه اندر آمد به تنگ
به دروازه ی بلخ برخاست جنگ
+++
دو جنگ گران کرده شد در سه روز
بیامد سیاووش لشکر فروز
پیاده فرستاد بر هر دری
به بلخ اندر آمد گران لشکری
گریزان سپهرم بدان روی آب
بشدبا سپه نزد افراسیاب

سیاوش نامه ای به کی کاووس می فرستد و اخبار جنگ را به او می دهد و می گوید اگر فرمان دهی از رودخانه عبور کنم. کی کاووس می گویئ منتظر بمان تا افراسیاب حمله را آغاز کند 

کنون تا به جیحون سپاه منست
جهان زیر فر کلاه منست
به سغد است با لشکر افراسیاب
سپاه و سپهبد بدان روی آب
گر ایدونک فرمان دهد شهریار
سپه بگذرانم کنم کارزار
+++
ازان پس که پیروز گشتی به جنگ
به کار اندرون کرد باید درنگ
نباید پراگنده کردن سپاه
بپیمای روز و برآرای گاه
که آن ترک بدپیشه و ریمنست
که هم بدنژادست و هم بدتنست
همان با کلاهست و با دستگاه
همی سر برآرد ز تابنده ماه
مکن هیچ بر جنگ جستن شتاب
به جنگ تو آید خود افراسیاب

افراسیاب خوابی هولناک می بیند و در خواب فریاد می کشد. موبدان خواب او را چنین تعبیر می کنند که چنان که به این جنگ بروی همه لشکر نابود می شوند

خروشی برآمد ز افراسیاب
بلرزید بر جای آرام و خواب
پرستندگان تیز برخاستند
خروشیدن و غلغل آراستند
چو آمد به گرسیوز آن آگهی
که شد تیره دیهیم شاهنشهی
به تیزی بیامد به نزدیک شاه
ورا دید بر خاک خفته به راه
به بر در گرفتش بپرسید زوی
که این داستان با برادر بگوی
+++
چنین گفت پرمایه افراسیاب
که هرگز کسی این نبیند به خواب
+++
بیابان پر از مار دیدم به خواب
سپاهی ز ایران چو باد دمان
زمین خشک شخی که گفتی سپهر
بدو تا جهان بود ننمود چهر
چه نیزه به دست و چه تیر و کمان
جهان پر ز گرد آسمان پر عقاب
سراپرده ی من زده بر کران
به گردش سپاهی ز کندآوران
یکی باد برخاستی پر ز گرد
درفش مرا سر نگونسار کرد
برفتی ز هر سو یکی جوی خون
سراپرده و خیمه گشتی نگون
وزان لشکر من فزون از هزار
بریده سران و تن افگنده خوار
+++
اگر با سیاوش کند شاه جنگ
چو دیبه شود روی گیتی به رنگ
ز ترکان نماند کسی پارسا
غمی گردد از جنگ او پادشا

افراسیاب هم تصمیم می گیرد تا از جنگ بگذرد و با سپاه ایران از در آشتی درآید. نامه ای می فرستد و می گوید که ما در این سوی جیحون هستیم و به سرزمین ایران کاری نداریم - زمانی در اواخر جنگ ایران و عراق این گفتگو بود که چه کسی جنگ را آغاز کرده (انگار که شکی هم بوده) و امروز هم سازمان سیا زیر سوال رفته، که آیا از شیوه شکنجه استفاده کرده یا نه! یکی نیست بگوید که آفتاب آمد دلیل آفتاب

بجای جهان جستن و کارزار
مبادم بجز آشتی هیچ کار
فرستم به نزدیک او سیم و زر
همان تاج و تخت و فراوان گهر
مگر کاین بلاها ز من بگذرد
که ترسم روانم فرو پژمرد
+++
بپرسش فراوان و او را بگوی
که ما سوی ایران نکردیم روی
زمین تا لب رود جیحون مراست
به سغدیم و این پادشاهی جداست


ابیاتی که دوست داشتم

چنین است کردار گردنده دهر
گهی نوش بار آورد گاه زهر

چو تنگ اندر آمد ز ایران سپاه
نشایست کردن به پاسخ نگاه

نخواهم زمانه جز آن کاو نوشت
چنان زیست باید که یزدان سرشت

قسمت های پیشین



ص 347 رسیدن گرسیوز به نزد سیاوش

© All rights reserved