Showing posts with label داستان سیاوش. Show all posts
Showing posts with label داستان سیاوش. Show all posts

Tuesday, 9 December 2014

شاهنامه خوانی در منچستر 50

پنجاهمین جلسه ی شاهنامه خوانی با جشنی به همین مناسبت شروع شد، در پایان داستان گذشتن سیاوش از آتش را خواندیم

به رسم آن زمان و برای اثبات بی گناهی، سیاوش قبول می کند که از آتش عبور کند تا چنانچه گناهکار بود در آتش بسوزد و چنانچه از آتش جان سالم بدر برد بی گناهیش ثابت شود

نهادند هیزم دو کوه بلند
شمارش گذر کرد بر چون و چند
ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید
چنین جست و جوی بلا را کلید
+++
وزان پس به موبد بفرمود شاه
که بر چوب ریزند نفط سیاه
بیمد دو صد مرد آتش فروز
دمیدند گفتی شب آمد به روز
نخستین دمیدن سیه شد ز دود
زبانه برآمد پس از دود زود
زمین گشت روشنتر از آسمان
جهانی خروشان و آتش دمان

سیاوش کفن پوشان به دیدار پدر می رود. او را آرام می کند و به دل آتش می تازد ولی سالم از سوی دیگر بیرون میاید

پراگنده کافور بر خویشتن
چنان چون بود رسم و ساز کفن
بدانگه که شد پیش کاووس باز
چنان چون بود رسم و ساز کفن
رخ شاه کاووس پر شرم دید
سخن گفتنش با پسر نرم دید
سیاوش بدو گفت انده مدار
کزین سان بود گردش روزگار
چنان چون بود رسم و ساز کفن
++
جهانی نهاده به کاووس چشم
زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم
سیاوش سیه را به تندی بتاخت
نشد تنگدل جنگ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همی برکشید
کسی خود و اسپ سیاوش ندید
یکی دشت با دیدگان پر ز خون
که تا او کی آید ز آتش برون
+++
چنان آمد اسپ و قبای سوار
که گفتی سمن داشت اندر کنار
چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و آب یکسان بود
چو از کوه آتش به هامون گذشت
خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت
سواران لشکر برانگیختند
همه دشت پیشش درم ریختند

کی کاووس خوشحال به دیدار پسر می رود و سپس جشنی بپا می دارد و بعد از سه روز سودابه را فرامی خواند و تصمیم می گیرد که او به سزای اعمالش برساند ولی سیاوش از پدر می خواهد که سودابه را ببخشد

همی کند سودابه از خشم موی
همی ریخت آب و همی خست روی
چو پیش پدر شد سیاووش پاک
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک
فرود آمد از اسپ کاووس شاه
پیاده سپهبد پیاده سپاه
سیاووش را تنگ در برگرفت
ز کردار بد پوزش اندر گرفت
+++
سه روز اندر آن سور می در کشید
نبد بر در گنج بند و کلید
چهارم به تخت کیی برنشست
یکی گرزه ی گاو پیکر به دست
برآشفت و سودابه را پیش خواند
گذشت سخنها برو بر براند
که بیشرمی و بد بسی کرده ای
فراوان دل من بیازرده ای
یکی بد نمودی به فرجام کار
که بر جان فرزند من زینهار
+++
نیاید ترا پوزش اکنون به کار
بپرداز جای و برآرای کار
نشاید که باشی تو اندر زمین
جز آویختن نیست پاداش این
+++
بدو گفت سودابه کای شهریار
تو آتش بدین تارک من ببار
مرا گر همی سر بباید برید
مکافات این بد که بر من رسید
+++
همه جادوی زال کرد اندرین
نخواهم که داری دل از من بکین
بدو گفت نیرنگ داری هنوز
نگردد همی پشت شوخیت کوز
+++
به دژخیم فرمود کاین را به کوی
ز دار اندر آویز و برتاب روی
چو سودابه را روی برگاشتند
شبستان همه بانگ برداشتند
دل شاه کاووس پردرد شد
نهان داشت رنگ رخش زرد شد
سیاوش چنین گفت با شهریار
که دل را بدین کار رنجه مدار
به من بخش سودابه را زین گناه
پذیرد مگر پند و آید به راه
همی گفت با دل که بر دست شاه
گر ایدون که سودابه گردد تباه
به فرجام کار او پشیمان شود
ز من بیند او غم چو پیچان شود
+++
سیاووش را گفت بخشیدمش
ازان پس که خون ریختن دیدمش
+++
برین گونه بگذشت یک روزگار
برو گرمتر شد دل شهریار
چنان شد دلش باز از مهر اوی
که دیده نه برداشت از چهر اوی
دگر باره با شهریار جهان
همی جادوی ساخت اندر نهان
بدان تا شود با سیاووش بد
بدانسان که از گوهر او سزد
ابیاتی که به نظر عجیب میامد
  
همی خواست دیدن در راستی
ز کار زن آید همه کاستی
چو این داستان سر به سر بشنوی
به آید ترا گر بزن نگروی
به گیتی بجر پارسا زن مجوی
زن بدکنش خواری آرد بروی
 زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک زین هردو ناپاک به

قسمت های پیشین

ص 337  تاختن افراسیاب به ایران
© All rights reserved

Monday, 1 December 2014

شاهنامه خوانی در منچستر - 49

داستان سیاوش را دنبال می کنیم

سودابه که به بهانه ی انتخاب همسر از بین دختران خود سیاوش را بار دوم به شبستان کشیده، مجددا به او اظهار علاقه می کند. سیاوش سعی می کند با سیاست و به نرمی به سودابه جواب رد دهد

سیاوش بر تخت زرین نشست
ز پیشش بکش کرده سودابه دست
بتان را به شاه نوآیین نمود
که بودند چون گوهر نابسود
بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه
پرستنده چندین بزرین کلاه
همه نارسیده بتان طراز
که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز
کسی کت خوش آید ازیشان بگوی
نگه کن بدیدار و بالای اوی
+++
سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد
چنین آمدش بر دل پاک یاد
که من بر دل پاک شیون کنم
به آید که از دشمنان زن کنم
شنیدستم از نامور مهتران
همه داستانهای هاماوران
که از پیش با شاه ایران چه کرد
ز گردان ایران برآورد گرد
پر از بند سودابه کاو دخت اوست
نخواهد همی دوده را مغز و پوست
+++
من اینک به پیش تو استاده ام
تن و جان شیرین ترا داده ام
ز من هرچ خواهی همه کام تو
برآرم نپیچم سر از دام تو
سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک
بداد و نبود آگه از شرم و باک
رخان سیاوش چو گل شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
+++
نه من با پدر بیوفایی کنم
نه با اهرمن آشنایی کنم
وگر سرد گویم بدین شوخ چشم
بجوشد دلش گرم گردد ز خشم
یکی جادوی سازد اندر نهان
بدو بگرود شهریار جهان
+++
کنون دخترت بس که باشد مرا
کنون دخترت بس که باشد مرا

سودابه به کی کاووس کی گوید که سیاوش دختر مرا پسندیده. کی کاووس هم خوشحال می شود و گنجی را برای سیاوش کنار می گذارد. سودابه بار سوم سیاوش را به پیش خود می خواند و می گوید که قرار است که با دختر من ازدواج کنی ولی من را هم باید راضی نگه داری که من شیفته ی تو شده ام. سیاوش مجددا خواسته ی سودابه را رد می کند.  سودابه عصبانی می شود، لباس خود را می درد و صورتش را چنگ می کشد و شروع به داد و بی داد می کند و از شاه داد می خواهد

به تو داد خواهد همی دخترم
نگه کن بروی و سر و افسرم
بهانه چه داری تو از مهر من
بپیچی ز بالا و از چهر من
که تا من ترا دیده ام برده ام
خروشان و جوشان و آزرده ام
+++
و گر سر بپیچی ز فرمان من
نیاید دلت سوی پیمان من
کنم بر تو بر پادشاهی تباه
شود تیره بر روی تو چشم شاه
+++
سیاوش بدو گفت هرگز مباد
که از بهر دل سر دهم من به باد
چنین با پدر بیوفایی کنم
ز مردی و دانش جدایی کنم
تو بانوی شاهی و خورشید گاه
سزد کز تو ناید بدینسان گناه
وزان تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آویخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پیش تو
بگفتم نهان از بداندیش تو
مرا خیره خواهی که رسوا کنی
به پیش خردمند رعنا کنی
بزد دست و جامه بدرید پاک
به ناخن دو رخ را همی کرد چاک
برآمد خروش از شبس
فغانش ز ایوان برآمد به کویتان اوی
+++
چنین گفت کامد سیاوش به تخت
برآراست چنگ و برآویخت سخت
+++
بینداخت افسر ز مشکین سرم
بینداخت افسر ز مشکین سرم

کی کاووس سیاوش و سودابه را فرا می خواند و از هر کدام جریان را می پرسد. و پس از شنیدن پاسخ های ضد و نقیض آنها به اندیشه فرو می رود. سپس به امتحان آنها می پردازد. سودابه بوی مشک و گلاب می داده ولی سیاوش به این بو آغشته نبوده، کی کاووس می اندیشد که گر سیاوش به سودابه نزدیک شده بود می بایستی که اثری از آن رایجه بر بدن او هم می ماند. متوجه می شود که سودابه دروغ گفته 

سیاووش گفت آن کجا رفته بود
وزان در که سودابه آشفته بود
چنین گفت سودابه کاین نیست راست
که او از بتان جز تن من نخواست
+++
که او از بتان جز تن من نخواست
که گفتار هر دو نیاید به کار
+++
بر و بازو و سرو بالای او
سراسر ببویید هرجای او
ز سودابه بوی می و مشک ناب
همی یافت کاووس بوی گلاب
ندید از سیاوش بدان گونه بوی
نشان بسودن نبود اندروی

کی کاووس با خود به چاره اندیشی می نشیند، هم سودابه دختر پادشاه هاماوران بوده و کی کاووس نمی توانسته که او را بدون ترس از خون خواهی هاماوران تنبیه کند، ضمنا در زمانی که کی کاووس به بند بوده سودابه غمخوار او بوده و اکنون کی کاووس نمی توانسته خوبی های سودابه را فراموش کند. بعلاوه سودابه فرزندان کوچکی هم داشته که به او نیاز داشته اند و کی کیاووس نمی تواسته که کودکان را بیازارد و مادرشان را از آنها بگیرد. از این رو به سودابه می گوید که بهتر است این غائله  را خاتمه دهیم و در این باره سخن نگوییم

ز هاماوران زان پس اندیشه کرد
که آشوب خیزد پرآواز و درد
و دیگر بدانگه که در بند بود
بر او نه خویش و نه پیوند بود
پرستار سودابه بد روز و شب
که پیچید ازان درد و نگشاد لب
سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت
ببایست زو هر بد اندر گذاشت
چهارم کزو کودکان داشت خرد
غم خرد را خوار نتوان شمرد
+++
بدو گفت ازین خود میندیش هیچ
هشیواری و رای و دانش بسیچ
مکن یاد این هیچ و با کس مگوی
نباید که گیرد سخن رنگ و بوی

سودابه که متوجه می شود که رازش بر ملا شده برای حفظ آبروی خود چاره ای دیگر می اندیشد. زنی حامله را می خواند و از او می خواهد که بچه خود را بیندازد. زن هم دارو می خورد و بچه خود را که در واقع دوقلو بوده می اندازد. سودابه وانمود می کند که این بچه ها ی او و کی کاووس بوده اند و باعث مرگ آنها سیاوش بوده

چو دانست سودابه کاو گشت خوار
همان سرد شد بر دل شهریار
یکی چاره جست اندر آن کار زشت
ز کینه درختی بنوی بکشت
زنی بود با او سپرده درون
پر از جادوی بود و رنگ و فسون
گران بود اندر شکم بچه داشت
همی از گرانی به سختی گذاشت
+++
نهان کرد زن را و او خود بخفت
فغانش برآمد ز کاخ نهفت
در ایوان پرستار چندانک بود
به نزدیک سودابه رفتند زود
یکی طشت زرین بیارید پیش
بگفت آن سخن با پرستار خویش
نهاد اندران بچ هی اهرمن
خروشید و بفگند بر جامه تن
دو کودک بدیدند مرده به طشت
از ایوان به کیوان فغان برگذشت

کاووس شاه وقتی بچه های مرده را می بیند شک می کند و از اخترشناسان کمک می خواهد. آنها هم اصطرلاب انداختند (به نوعی آزمایش دی.ان.ای آن زمان را بکار بردند) و فهمیدند که این دو نوزاد نه از کی کاووس و نه از سودابه هستند. سربازان شاه همه جا بدنبال مادر اصلی بچه ها می گردند تا وی را پیدا می کنند و پیش شاه می آوردند. زن هم بناچار جریان را می گوید

دل شاه کاووس شد بدگمان
برفت و در اندیشه شد یک زمان
همی گفت کاین را چه درمان کنم
نشاید که این بر دل آسان کنم
ازان پس نگه کرد کاووس شاه
کسی را که کردی به اختر نگاه
بجست و ز ایشان بر خویش خواند
بپرسید و بر تخت زرین نشاند
+++
همه زیج و صرلاب برداشتند
بران کار یک هفته بگذاشتند
سرانجام گفتند کاین کی بود
به جامی که زهر افگنی می بود
دو کودک ز پشت کسی دیگرند
نه از پشت شاه و نه زین مادرند
+++
کشیدند بدبخت زن را ز راه
به خواری ببردند نزدیک شاه
+++
ببردند زن را ز درگاه شاه
ز شمشیر گفتند وز دار و چاه
چنین گفت جادو که من بی گناه
چه گویم بدین نامور پیشگاه

کی کاووس از سودابه می خواهد که از خود دفاع کند. او نیز می گوید که همه از سیاوش می ترسند و جریان را آنطوری که او می خواهد جلوه می دهند

چنین پاسخ آورد سودابه باز
که نزدیک ایشان جز اینست راز
فزونستشان زین سخن در نهفت
ز بهر سیاوش نیارند گفت
ز بیم سپهبد گو پیلتن
بلرزد همی شیر در انجمن
+++
جزان کاو بفرماید اخترشناس
چه گوید سخن وز که دارد سپاس

باز هم کی کاووس می ماند که کدام یک درست می گویند. از موبدان کمک می خواهد و آنها پیشنهاد می دهند تا از آتش کمک گیرند 

ز هر در سخن چون بدین گونه گشت
بر آتش یکی را بباید گذشت
چنین است سوگند چرخ بلند
که بر بیگناهان نیاید گزند

لغاتی که آموختم
کش = مغرور
کندآور = دلاور

بیتی که خیلی دوست داشتم
سخن گر گرفتی چنین سرسری
بدان گیتی افگندم این داوری

قسمت های پیشین

 ص 334  گذشتن سیاوش بر آتش
© All rights reserved

Monday, 24 November 2014

شاهنامه خوانی در منچستر 48

به داستان سیاوش رسیدیم. بین طوس و گیو بر سر زیبارویی که در بیشه دیده بودند دعوا می شود، هر یک او را می خواستند. کسی بین آنها میانجیگری می کند که دعوای خود را پیش شاه ببرید و هر چه او گفت گردن نهید. آنها هم پیش کی کاووس می روند. ولی وقتی کی کاووس آگاه می شود که دختر از نوادگان فریدون است و زیبایی او را می بیند، او را به عقد خود درمیاورد (این هم برای خود نوعی عدل و داد است،البته از نوع کیانی!). چندی بعد پسری بدنیا میاد بنام سیاوش. رستم پیشنهاد می دهد که فرزند کی کاووس را بدو بسپارند تا وی تربیتش کند. این ماجرا بعد از کشته شدن سهراب اتفاق میفتد و احتمالا رستم هم برای کنار آمدن با احساسات سوکوب شده ی پدرانه خود به پرورش پسری بجای سهراب نیازمند بوده

بگفتند با شاه کاووس کی
که برخوردی از ماه فرخنده پی
یکی بچ هی فرخ آمد پدید
کنون تخت بر ابر باید کشید
جهان گشت ازان خوب پر گفت و گوی
کزان گونه نشنید کس موی و روی
جهاندار نامش سیاوخش کرد
برو چرخ گردنده را بخش کرد
+++
چنین گفت کاین کودک شیرفش
مرا پرورانید باید به کش
چو دارندگان ترا مایه نیست
مر او را بگیتی چو من دایه نیست

رستم به سیاوش همه هنرهای رزمی و بزمی را می آموزد. پس از چندی سیاوش به پیش شاه برمی گردد و همه شیفته ی او می شوند از جمله سودابه که احتمالا از زنان کی کاووس بوده 

هنرها بیاموختش سر به سر
بسی رنج برداشت و آمد به بر
سیاوش چنان شد که اندر جهان
به مانند او کس نبود از مهان
چو یک چند بگذشت و او شد بلند
سوی گردن شیر شد با کمند
چنین گفت با رستم سرفراز
که آمد به دیدار شاهم نیاز
بسی رنج بردی و دل سوختی
هنرهای شاهانم آموختی
پدر باید اکنون که بیند ز من
هنرهای آموزش پیلتن
+++
یکی سور فرمود کاندر جهان
کسی پیش از وی نکرد از مهان
به یک هفته زان گونه بودند شاد
به هشتم در گنجها برگشاد
ز هر چیز گنجی بفرمود شاه
ز مهر و ز تیع و ز تخت و کلاه
از اسپان تازی به زین پلنگ
ز بر گستوان و ز خفتان جنگ

سودابه پیغامی به سیاوش می فرستد (خودمونیم ولی کسانی که در آن زمان پیغام ها را جابجا می کردند حکم تلفن های همراه امروزه را داشتند و  احتمالا رمزگشایی آنها هم به سادگی تلفن های همراه امروزه نبوده). باری، سیاوش از اینکار سودابه ناراحت می شود و به او پاسخ منفی میدهد. سودابه اینبار به سراغ می کاووس می رود و از او می خواهد تا فرزند خود را به خواهرانش بنمایاند. شاه هم قبول می کند، سیاوش را می خواند و از او می خواهد تا سری به شبستان بزند و خواهران و سودابه که چون مادر اوست را ببیند و دل آنها را شاد کند. سیاوش خرسند نیست، ولی نهایتا می پذیرد

برآمد برین نیز یک روزگار
چنان بد که سودابه ی پرنگار
ز ناگاه روی سیاوش بدید
پراندیشه گشت و دلش بردمید
چنان شد که گفتی طراز نخ است
وگر پیش آتش نهاده یخ است
کسی را فرستاد نزدیک اوی
که پنهان سیاووش را این بگوی
که اندر شبستان شاه جهان
نباشد شگفت ار شوی ناگهان
فرستاده رفت و بدادش پیام
برآشفت زان کار او نیکنام
بدو گفت مرد شبستان نیم
مجویم که بابند و دستان نیم
+++
نه اندر زمین کس چو فرزند تو
جهان شاد بادا به پیوند تو
فرستش به سوی شبستان خویش
بر خواهران و فغستان خویش
+++
سپهبد سیاووش را خواند و گفت
که خون و رگ و مهر نتوان نهفت
پس پرده ی من ترا خواهرست
چو سودابه خود مهربان مادرست
ترا پاک یزدان چنان آفرید
که مهر آورد بر تو هرکت بدید
به ویژه که پیوسته ی خون بود
چو از دور بیند ترا چون بود
پس پرده پوشیدگان را ببین
زمانی بمان تا کنند آفرین
+++
چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه
به خوبی و دانش به آیین و راه
مرا موبدان ساز با بخردان
بزرگان و کارآزموده ردان
دگر نیزه و گرز و تیر و کمان
که چون پیچم اندر صف بدگمان
دگرگاه شاهان و آیین بار
دگر بزم و رزم و می و میگسار
چه آموزم اندر شبستان شاه
بدانش زنان کی نمایند راه

سیاوش به شبستان می رود و سودابه را در آنجا می بیند که بر تخت نشسته. سودابه تا سیاوش را می بیند از تخت پایین میاید و سیاوش را در آغوش می گیرد. سیاوش به بهانه دیدن خواهران از معرکه می گریزد

چو برداشت پرده ز در هیربد
سیاوش همی بود ترسان ز بد
شبستان همه پیشباز آمدند
پر از شادی و بزم ساز آمدند
همه جام بود از کران تا کران
پر از شادی و بزم ساز آمدند
درم زیر پایش همی ریختند
عقیق و زبرجد برآمیختند
+++
سیاوش چو نزدیک ایوان رسید
یکی تخت زرین درفشنده دید
برو بر ز پیروزه کرده نگار
به دیبا بیراسته شاهوار
بران تخت سودابه ماه روی
بسان بهشتی پر از رنگ و بوی
+++
سیاوش چو از پیش پرده برفت
فرود آمد از تخت سودابه تفت
بیمد خرامان و بردش نماز
به بر در گرفتش زمانی دراز
همی چشم و رویش ببوسید دیر
نیمد ز دیدار آن شاه سیر
+++
که کس را بسان تو فرزند نیست
همان شاه را نیز پیوند نیست
سیاوش بدانست کان مهر چیست
چنان دوستی نز ره ایزدیست
به نزدیک خواهر خرامید زود
که آن جایگه کار ناساز بود

سودابه باز دیگر سعی می کند که از دری دیگر وارد شود. به کی کاووس می گوید که فرزند تو لایق همسری از میان دختران من است 

بدو گفت سودابه گر گفت من
پذیره شود رای را جفت من
هم از تخم خویشش یکی زن دهم
نه از نامداران برزن دهم
که فرزند آرد ورا در جهان
به دیدار او در میان مهان
مرا دخترانند مانند تو
ز تخم تو و پاک پیوند تو

کی کاووس با سیاوش به گفت و گو می نشیند و می گوید یکی را از سراپرده من به همسری اختیار کن. سیاوش هم انتخاب را به خود پدر می سپارد و می گوید مرا با سودابه و شبستان او کار نیست و از رفتن به شبستان سرباز می زند. از آن سو سودابه هنوز در تب و تاب است

پدر با پسر راز گفتن گرفت
ز بیگانه مردم نهفتن گرفت
همی گفت کز کردگار جهان
یکی آرزو دارم اندر نهان
که ماند ز تو نام من یادگار
ز تخم تو آید یکی شهریار
+++
کنون از بزرگان یکی برگزین
نگه کن پس پرده ی کی پشین
+++
بدو گفت من شاه را بند ه ام
به فرمان و رایش سرافگند ه ام
هرآن کس که او برگزیند رواست
جهاندار بربندگان پادشاست
نباید که سودابه این بشنود
دگرگونه گوید بدین نگرود
به سودابه زین گونه گفتار نیست
مرا در شبستان او کار نیست
ز گفت سیاوش بخندید شاه
نه آگاه بد ز آب در زیرکاه
گزین تو باید بدو گفت زن
ازو هیچ مندیش وز انجمن
که گفتار او مهربانی بود
به جان تو بر پاسبانی بود
+++
نهانی ز سودابه ی چاره گر
همی بود پیچان و خسته جگر
بدانست کان نیز گفتار اوست
همی زو بدرید بر تنش پوست

لغاتی که آموختم
چلیپا = صلیب
آهو = زشتی، ناپلیدی
بیت هایی که خیلی دوست داشتم
سخن چون برابر شود با خرد

روان سراینده رامش برد
کسی را که اندیشه ناخوش بود
بدان ناخوشی رای اوگش بود

ولیکن نبیند کس آهوی خویش
ترا روشن آید همه خوی خویش

قسمت های پیشین
شجره نامه
کی کاووس
.
.
سیاوش

 ص 325  رفتن سیاوش به شبستان دو دیگر بارد

© All rights reserved