Monday, 8 July 2019

Bahram Beyzaie: Women in Iranian Mythology -بهرام بیضایی: زن در اساطیر ا...



سخنان بهرام بیضایی در مورد کتاب  هزار افسان


 در  قرن 18 نام کتاب هزار افسان (که به زبان پهلوی بوده ولی اصل کتاب ناپدید شده) شب‌های عربی ترجمه شده و داستان‌ها به اشتباه به عنوان ریشه عرب شناخته شده
© All rights reserved

Sunday, 7 July 2019

شاهنامه‌خوانی در منچستر 173

 داستان به پادشاهی اردشیر رسیده

اردشیر در حضور بزرگان ایران در خطلابه‌ای اعلام می‌کند که این دنیا وفا ندارد، از من و سرنوشت من پند بگیرید و به پرستش خداوند بگروید

ازان پس شهنشاه بر پای خاست
به خوبی بیاراست گفتار راست
چنین گفت کای نامداران شهر
 ز رای و خرد هرک دارید بهر
بدانید کاین تیرگردان سپهر
ننازد به داد و نیازد به مهر
 یکی را چو خواهد برآرد بلند
هم آخر سپارد به خاک نژند
نماند به جز نام زو در جهان
همه رنج با او شود در نهان
به گیتی ممانید جز نام نیک
  هرانکس که خواهد سرانجام نیک
ترا روزگار اورمزد آن بود
که خشنودی پاک یزدان بود
به یزدان گرای و به یزدان گشای
که دارنده اویست و نیکی فزای
 ز هر بد به دادار گیهان پناه
که او راست بر نیک و بد دستگاه
کند بر تو آسان همه کار سخت 
   ز رای دلفروز و پیروز بخت 
+++
نخستین ز کار من اندازه گیر 
گذشته بد و نیک من تازه گیر 

بعد نکاتی را که می‌خواهد دیگران از آن پند بگیرند را به این گونه خلاصه می‌کند که خداوند بمن قدرت و توانایی داد و من سپاسگزار او هستم

که کردم به دادار گیهان پناه
مرا داد بر نیک و بد دستگاه
زمین هفت کشور به شاهی مراست 
 چنان کز خداوندی او سزاست 
+++
سپاسم ز یزدان که او داد زور
بلند اختر و بخش کیوان و هور
 ستایش که داند سزاوار اوی 
 نیایش بر آیین و کردار اوی 

سپس اردشیر به سهم مالیات دولت خود که یک دهم از درآمدها بوده می‌پردازد

کنون هرچ خواهیم کردن ز داد
بکوشیم وز داد باشیم شاد
 ز ده یک مرا چند بر شهرهاست
که دهقان و موبد بران بر گواست
چو باید شما را ببخشم همه 
  همان ده یک و بوم و باژ و رمه 

این ده درصد مالیات را درآمد اضافی خوانده و بعد به شفاف سازی چگونگی استفاده از مالیات‌ها می‌پردازد و می‌گوید که ارتشی درست کردم_یادداشتی به خود: شفافیت در استفاده از مالیات

مگر آنک آید شما را فزون
بیارد سوی گنج ما رهنمون
 ز ده یک که من بستدم پیش ازین
ز باژ آنچ کم بود گر بیش ازین
 همی از پی سود بردم به کار
  به در داشتن لشکر بی شمار 

باز به مردم سفارش می‌کند که به یزدان روی آورید و از او کمک بخواهید

شما دست یکسر به یزدان زنید 
بکوشید و پیمان او مشکنید 
+++
ستمدیده را اوست فریادرس
منازید با نازش او به کس
نباید نهادن دل اندر فریب
که پیش فراز اندر آید نشیب
 کجا آنک بر سود تاجش به ابر
کجا آنک بودی شکارش هژبر
نهالی همه خاک دارند و خشت
   خنک آنک جز تخم نیکی نکشت
همه هرک هست اندرین مرز من
 کجا گوش دارند اندرز من

بعد از پنج راه برای مردم صحبت می‌کند که ارزشش از تاج و گنج بیشتر است. ایمان به خداوند، اتکا به دانش، سوم اینکه سخن نزد آدم دانا کهنه نمی‌شود و چهارم آنکه ترس از گناه باید بیشتر از ترس از پادشاه باشد. نکته دیگر اینکه سخن زشت‌گو برای مردم آبرو و ارزشی ندارد 

نمایم شما را کنون راه پنج
که سودش فزون آید از تاج و گنج
به گفتار این نامدار اردشیر
همه گوش دارید برنا و پیر
 هرانکس که داند که دادار هست
نباشد مگر پاک و یزدان پرست
 دگر آنک دانش مگیرید خوار
اگر زیردستست و گر شهریار
 سه دیگر بدانی که هرگز سخن
نگردد بر مرد دانا کهن
چهارم چنان دان که بیم گناه
    فزون باشد از بند و زندان شاه
به پنجم سخن مردم زشت گوی
 نگیرد به نزد کسان آب روی 


اندرز بعدی که می‌دهددر مورد چیزی است که برتر از جان و مال هستو اردشیر می‌گوید خوشا به حال کسی  که جهان را آباد دارد و از دورویی دور است. با صدایی آرام صحبت می‌کند و گفتارش با خرد و شرم همراه است کسیکه اهل لاف هست و برای تظاهر سیم و زر پخش می‌کند نه مردم ارزشی برای او قائلند و نه مرد یزدان‌شناس می‌پسندد. همیشه میانه را انتخاب کن و زیاده‌روی نکن 

بگویم یکی تازه اندرز نیز
کجا برتر از دیده و جان و چیز
خنک آنک آباد دارد جهان
 بود آشکارای او چون نهان 
دگر آنک دارند آواز نرم
خرد دارد و شرم و گفتار گرم
به پیش کسان سیم از بهر لاف
 به بیهوده بپراگند بر گزاف
ز مردم ندارد کسی زان سپاس
 نبپسندد آن مرد یزدان شناس
میانه گزینی بمانی به جای
 خردمند خوانند و پاکیزه رای 

از اینها که بگذریم پنج اندیشه است که توسط آنها دین و ایمانت تازه  و باعث شادیت می‌شود. اول آنکه از بخشش خداوند و آنچه قرار است روزی تو شود با آز و سعی زیاد نمی‌توانی بگذری پس قانع باش که با قناعت خرسندی همراه است. نکته دوم اینکه گردن آز را بشکن (راز را پیش زنان مگو؟ می‌تواند مصرع الحاقی باشد؟ چرا که اصلا به آز ربظی ندارد و فقط برای جور شدن قافیه اضافه شده؟) نکته سوم اینکه به جنگ ننازی که همراه جنگ درد و رنج میاید. چهارم اینکه دلت را از غم دور داری و از اتفاقی که هنوز نیفتاده دلت را غمگین نکنی. دیگر اینکه به کاری که کار تو نیست دست مزن. همیشه دنبال علم و دانش باش و فرزندانت را هم بدین راه بیاور

کزین بگذری پنج رایست پیش
کجا تازه گردد ترا دین وکیش
 تن آسانی و شادی افزایدت
 که با شهد او زهر نگزایدت
یکی آنک از بخشش دادگر
به آز و به کوشش نیابی گذر
توانگر شود هرک خرسند گشت
 گل نوبهارش برومند گشت
 دگر بشکنی گردن آز را 
  را نگویی به پیش زنان راز را
سه دگیر ننازی به ننگ و نبرد
 که ننگ ونبرد آورد رنج و درد
چهارم که دل دور داری ز غم
ز نا آمده دل نداری دژم
 نه پیچی به کاری که کار تو نیست
 نتازی بدان کو شکار تو نیست
همه گوش دارید پند مرا
سخن گفتن سودمند مرا
بود بر دل هرکسی ارجمند
که یابند ازو ایمنی از گزند
 زمانی میاسای ز آموختن
اگر جان همی خواهی افروختن
چو فرزند باشد به فرهنگ دار 
  زمانه ز بازی برو تنگ دار 


چهار عامل هستند که نه تنها باعث آرامشند بلکه فایده هم دارند. یکی ترس از خداوند، دیگری از راه عدل گذر نکردن و پاک‌دامان بودن، بعد راستگویی و از کژی دور بودن و آخر سر اینکه از راه پادشاه برنگردی و او را چون خودت دوست بداری 

دل آرام دارید بر چار چیز
کزو خوبی و سودمندیست نیز
 یکی بیم و آزرم و شرم خدای
 که باشد ترا یاور و رهنمای
دگر داد دادن تن خویش را
نگه داشتن دامن خویش را
به فرمان یزدان دل آراستن
مرا چون تن خویشتن خواستن
سه دیگر که پیدا کنی راستی
  بدور افگنی کژی و کاستی
چهارم که از رای شاه جهان
نپیچی دلت آشکار و نهان
ورا چون تن خویش خواهی به مهر
  به فرمان او تازه گردد سپهر 

از طرف دیگر در قبال اینکه از مردم می‌خواهد به پادشاه و فرمانش عمل کنند این ارتباط را ارتباطی دوجانبه می‌داند و در قبال آن می‌گوید که پادشاه و جکمران هم باید در اندیشه‌ی ملت باشد و اگر بداند که مردم کشورش در غم هستند باید دست به کار شود و برای کاهش رنج مردم کاری بکند وگرنه لایق حکمرانی بر مردم نیست چون حاکم بی‌عدل و داد مثل شیر درنده در مرغزار است

غم پادشاهی جهانجوی راست
ز گیتی فزونی سگالد نه کاست
گر از کارداران وز لشکرش 
بداند که رنجست بر کشورش
نیازد به داد او جهاندار نیست 
برو تاج شاهی سزاوار نیست
سیه کرد منشور شاهنشهی 
ازان پس نباشد ورا فرهی
چنان دان که بیدادگر شهریار 
   بود شیر درنده در مرغزار 

در اینجا سخن از زبان خود فردوسی بیان می‌شود و خطاب به کسی که خریدار سخن پر مغز است می‌گوید که دل بر این دنیا نبند که این دنیا بر هیچ‌کس وفا نمی‌کند. همانگونه که پیشینیان ما رفته‌اند ما هم خواهیم رفت. خوشا به حال آن کسی که تخم نیکی را کاشت. داستان اردشیر هم نشانه‌ای بیش نبود برای کسی که می‌خواهد از من بیاموزد 

الا ای خریدار مغز سخن
دلت برگسل زین سرای کهن
کجا چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
  اگر شهریاری و گر پیشکار
تو ناپایداری و او پایدار
چه با رنج باشی چه با تاج و تخت
ببایدت بستن به فرجام رخت
 اگر ز آهنی چرخ بگدازدت
چو گشتی کهن نیز ننوازدت
چو سرو دلارای گردد به خم
خروشان شود نرگسان دژم
 همان چهره ی ارغوان زعفران 
    سبک مردم شاد گردد گران 
+++
کجا آن گزیده نیاکان ما
کجا آن دلیران و پاکان ما
همه خاک دارند بالین و خشت
 خنک آنک جز تخم نیکی نکشت
 نشان بس بود شهریار اردشیر
 چو از من سخن بشنوی یادگیر

دنباله‌ی دوران پادشاهی اردشیر را در بخش بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر دنبال می‌کنیم

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

ابیانی که خیلی دوست داشتم
غم پادشاهی جهانجوی راست
ز گیتی فزونی سگالد نه کاست
گر از کارداران وز لشکرش 
بداند که رنجست بر کشورش
نیازد به داد او جهاندار نیست 
برو تاج شاهی سزاوار نیست
سیه کرد منشور شاهنشهی 
ازان پس نباشد ورا فرهی
چنان دان که بیدادگر شهریار 
   بود شیر درنده در مرغزار 


 زمانی میاسای ز آموختن
اگر جان همی خواهی افروختن

قسمتهای پیشین

ص 1322 پادشاهی بهرام اورمزد
© All rights reserved

Friday, 5 July 2019

محفل رونمایی کتاب وابسته و گسسته


Friday, 26 July 2019 from 19:00-21:00
Gatley Hill House, Church Rd, Gatley, SK8 4EY


محفل رونمایی مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه وابسته و گسسته، نوشته شهیره شریف، نشر آفتاب

جناب دکتر عباس شکری از نشر آفتاب مهمان ویژه‌ی برنامه هستند.

شرکت در برنامه رایگان می‌باشد ولی چنانچه علاقمند به حضور در محفل رونمایی کتاب وابسته و گسسته هستید لطفا جای خود را از قبل رزرو بفرمایید تا به علت کمبود جا شرمنده‌ شما عزیزان نشویم. از طریق کامنت زیر همین پست یا تماس با تلفن یا ایمیل هم می‌توانید جای خود را رزرو فرمایید. از حمایت و همکاری شما سپاسگزارم.

تلفن تماس: 07887775556
ایمیل: sangrezeh@yahoo.co.uk



مجموعه داستان «وابسته و گسسته» مجموعه‌ای از شانزده داستان کوتاه است که به‌صورت نمادین به مواردی چون سنت و رسوم و جبر و تصادف اشاره دارد و به نقش آن‌ها در شکل‌گیری بینش و رفتار افراد و تأثیرشان بر ارتباطات و ماندگاری پیوندها می‌پردازد.
آنچه در داستان‌های این کتاب می‌خوانید، ضمن این‌که واقعیت و تخیل را درهم‌آمیخته تا واقعیت بیرونی دیگری از آنچه هست آفریده شود، خواننده را به اندیشه وامی‌دارد تا با خرد و تخیل خویش واقعیتی جدای آنچه نویسنده آفریده است را رقم بزند که هر کس می‌تواند خود یا یکی از نزدیکان پیرامونش را با یکی از شخصیت‌های داستان نزدیک ببیند و واقعیت دیگری را بسازد.


آدرس سایت نشر آفتاب
www.aftab.pub
آدرس‌های پست الکترونیکی نشر آفتاب
ifno@aftab.pub
aftab.publication@gmail.com
سایت فروشگاه شرکت لولو برای خرید کتاب به صورت آنلاین.
http://www.lulu.com/…/devot…/paperback/product-24136789.html

شناسنامه کتاب:
نام کتاب: وابسته و گسسته
نویسنده: شهیره شریف
ژانر: داستان کوتاه
سال انتشار: 1398 شمسی
طرح روی جلد: نادیا ویشنوسکا
صفحه‌پرداز: مهتاب محمدی
ناشر: نشر آفتاب، نروژ
شماره شابک: 8-70367-359-0-978
http://www.lulu.com/…/devot…/paperback/product-24136789.htm

© All rights reserved

Wednesday, 3 July 2019

شاهنامه‌خوانی در منچستر 172

در این قسمت از شاهنامه فردوسی به صحبت در مورد عدل و داد اردشیر می‌پردازد

کنون از خردمندی اردشیر
سخن بشنو و یک به یک یادگیر
 بکوشید و آیین نیکو نهاد 
 بگسترد بر هر سوی مهر و داد 

اردشیر تمام جوانان را تعلیم می‌دهد تا در رزم توامند باشند(یادداشتی به خود: خدمت سربازی؟)  یعنی آموزش را برای همگان ممکن ساخت، نه فقط برای طبقه‌ی دارا و توامند. وقتی که بچه‌ها بزرگ شدند و توانمندی‌شان آزموده.  گزارش آن به پادشاه می رسید و هر کسی که توانمد در میادین رزم بود به همان اندازه هم پاداش می‌گرفت

به درگاه چون خواست لشکر فزون
فرستاد بر هر سوی رهنمون
که تا هرکسی را که دارد پسر
نماند که بالا کند بی‌هنر
سواری بیاموزد و رسم جنگ
به گرز و کمان و به تیر خدنگ
چو کودک ز کوشش به مردی شدی
بهر بخششی در بی آهو بدی
ز کشور به درگاه شاه آمدند
بدان نامور بارگاه آمدند
نوشتی عرض نام دیوان اوی
بیاراستی کاخ و ایوان اوی
چو جنگ آمدی نورسیده جوان
برفتی ز درگاه با پهلوان
یکی موبدان را ز کارآگهان
که بودی خریدار کار جهان
ابر هر هزاری یکی کارجوی
برفتی نگه داشتی کار اوی
هرانکس که در جنگ سست آمدی
به آورد ناتن‌درست آمدی
شهنشاه را نامه کردی بران
هم از بی‌هنر هم ز جنگ‌آوران
جهاندار چون نامه برخواندی
فرستاده را پیش بنشاندی
هنرمند را خلعت آراستی
ز گنج آنچ پرمایه‌تر خواستی
چو کردی نگاه اندران بی‌هنر
نبستی میان جنگ را بیشتر

بدین ترتیب سپاه اردشیر بی‌اندازه بزرگ شد.  اردشیر همچنین بخردان و مشاوران را برگزید و به آنها خلعت داد و نامشان را زنده نگه داشت و همچنین سخن‌وران و خطاطان را. کسی که توانایی نگارش و زیبایی خط نداشت و درکش کمتر بود  آنها  به ایوان پادشاه راه نداشتند به کارهای دیگر مشغول شدند



چنین تا سپاهش بدانجا رسید 
که پهنای ایشان ستاره ندید 
ازیشان کسی را که بد رای‌زن 
برافراختندی سرش ز انجمن 
که هرکس که خشنودی شاه جست 
زمین را به خوان دلیران بشست 
بیابد ز من خلعت شهریار 
بود در جهان نام او یادگار 
به لشکر بیاراست گیتی همه 
شبان گشت و پرخاش‌جویان رمه 
به دیوانش کارآگهان داشتی 
به بی‌دانشی کار نگذاشتی 
بلاغت نگه داشتندی و خط 
کسی کو بدی چیره بر یک نقط 
چو برداشتی آن سخن رهنمون 
شهنشاه کردیش روزی فزون    
کسی را که کمتر بدی خط و ویر 
نرفتی به دیوان شاه اردشیر 
سوی کارداران شدندی به کار 
قلم‌زن بماندی بر شهریار 

 از لندرزهای اردشیر این بود که مبادا درویش را خوار دارید

شناسنده بد شهریار اردشیر 
چو دیدی به درگاه مرد دبیر 
نویسنده گفتی که گنج آگنید 
هم از رای او رنج بپراگنید 
بدو باشد آباد شهر و سپاه 
همان زیردستان فریادخواه 
دبیران چو پیوند جان منند 
همه پادشا بر نهان منند 
چو رفتی سوی کشور کاردار 
بدو شاه گفتی درم خوار دار 
نباید که مردم فروشی به گنج 
که برکس نماند سرای سپنج 
همه راستی جوی و فرزانگی 
ز تو دور باد آز و دیوانگی 
ز پیوند و خویشان مبر هیچ‌کس 
سپاه آنچ من یار دادمت بس 
درم بخش هر ماه درویش را 
مده چیز مرد بداندیش را 
اگر کشور آباد داری به داد 
بمانی تو آباد وز داد شاد 
و گر هیچ درویش خسپد به بیم 
همی جان فروشی به زر و به سیم
   
هر کسی که به درگاه اردشیر میامد. به خواست یا شکایت او رسیدگی میشد و اگر داد خواهی لازم بود انجام میشد
  
هرانکس که رفتی به درگاه شاه 
به شایسته کاری و گر دادخواه 
بدندی به سر استواران اوی 
بپرسیدن از کارداران اوی
که دادست ازیشان و بگرفت چیز
وزیشان که خسپد به تیمار نیز
دگر آنک در شهر دانا که‌اند 
گر از نیستی ناتوانا که‌اند 
دگر کیست آنک از در پادشاست 
جهاندیده پیرست و گر پارساست
  
اردشیر همه را در گنج خویش شریک کرد و گفت که مبادا کسی گرسنه بماند. جوانان شایسته و دانش‌پژوه را به کار گرفت و در جایگاه پیران نشاند. یاداشتی به خود: ایدئولوژی جوان گرایانه داشت

شهنشاه گوید که از رنج من 
مبادا کسی شاد بی‌گنج من 
مگر مرد با دانش و یادگیر 
چه نیکوتر از مرد دانا و پیر 
جهاندیدگان را همه خواستار 
جوان و پسندیده و بردبار 
جوانان دانا و دانش‌پذیر 
سزد گر نشینند بر جای پیر 

 وقتی که لشکرکشی می‌کرد به جایی اول دبیری با پیامی می‌فرستاد و اگر او را پذبرا بودند خلعت می‌داد ولی اگر پیام او را نمی‌پذیرفتند به آنها می‌تاخت. در آن موقع هم دبیری با کسی بر پشت پیل می فرستاد تا نظارت کنند که مبادا به مردم عادی و درویشان آسیب برسد و به اموال مردم دست درازی شود

چو لشکرش رفتی به جایی به جنگ 
خرد یار کردی و رای و درنگ 
فرستاده‌ای برگزیدی دبیر 
خردمند و با دانش و یادگیر 
پیامی به دادی به آیین و چرب 
بدان تا نباشد به بیداد حرب 
فرستاده رفتی بر دشمنش 
که بشناختی راز پیراهنش 
شنیدی سخن گر خرد داشتی 
غم و رنج بد را به بد داشتی 
بدان یافت او خلعت شهریار 
همان عهد و منشور با گوشوار 
وگر تاب بودی به سرش اندرون 
به دل کین و اندر جگر جوش خون 
سپه را بدادی سراسر درم 
بدان تا نباشند یک تن دژم 
یکی پهلوان خواستی نامجوی
خردمند و بیدار و آرامجوی 
دبیری به آیین و با دستگاه 
که دارد ز بیداد لشکر نگاه 
وزان پس یکی مرد بر پشت پیل 
نشستی که رفتی خروشش دو میل 
زدی بانگ کای نامداران جنگ 
هرانکس که دارد دل و نام و ننگ 
نباید که بر هیچ درویش رنج 
رسد گر بر آنکس بود نام و گنج
به هر منزلی در خورید و دهید 
بران زیردستان سپاسی نهید 
به چیز کسان کس میازید دست 
هرانکس که او هست یزدان‌پرست
  
همچنین اردشیر اعلام کرد که هر کسی که به دشمن پشت بکند چه دبیر باشد و چه نه. چه کشته و یا اسیر باشد نامش از دیوان پاک می‌شود 

به دشمن هرانکس که بنمود پشت
شود زان سپس روزگارش درشت
اگر دخمه باشد به چنگال اوی 
وگر بند ساید بر و یال اوی 
ز دیوان دگر نام او کرده پاک 
خورش خاک و رفتنش بر تیره خاک
  
از نصایح اردشیر به سالار سپاه این بود که نه سستی کن و نه پیش‌دستی، میانه را بگیر. همیشه تا چهارمیل طلایه را جلوی سپاه بفرست. قلب سپاه هیچکاه نباید خالی باشد. همچنین اردشیر قول میدهد که برای پیر و جوان سپاهیان خلعت خواهد داد
   
به سالار گفتی که سستی مکن 
همان تیز و پیش دستی مکن 
همیشه به پیش سپه دار پیل 
طلایه پراگنده بر چار میل 
نخستین یکی گرد لشکر به گرد 
چو پیش آیدت روز ننگ و نبرد 
به لشکر چنین گوی کاین خود کیند 
بدین رزمگاه اندرون برچیند 
از ایشان صد اسپ افگن از ما یکی 
همان صد به پیش یکی اندکی 
شما را همه پاک برنا و پیر 
ستانم همه خلعت از اردشیر 
چو اسپ افگند لشکر از هر دو روی 
نباید که گردان پرخاشجوی 
بیاید که ماند تهی قلب گاه 
وگر چند بسیار باشد سپاه 
چنان کن که با میمنه میسره 
بکوشند جنگ‌آوران یکسره 
همان نیز با میسره میمنه 
بکوشند و دلها همه بر بنه 
بود لشکر قلب بر جای خویش 
کس از قلبگه نگسلد پای خویش 
وگر قلب ایشان بجنبد ز جای 
تو با لشکر از قلب‌گاه اندر آی 

همچنین اردشیر به سالار لشکرش می‌گوید که وقتی پیروز شدی خون بیهوده نریز. اگر کسی امان خواست به او امان بده

چو پیروز گردی ز کس خون مریز
که شد دشمن بدکنش در گریز
چو خواهد ز دشمن کسی زینهار
تو زنهارده باش و کینه مدار
چو تو پشت دشمن ببینی به چیز
مپرداز و مگذر هم از جای نیز
نباید که ایمن شوید از کمین 
سپه باشد اندر در و دشت کین 
هرآنگه که از دشمن ایمن شوی 
خن گفتن کس همی نشنوی 
غنیمت بدان بخش کو جنگ جست 
به مردی دل از جان شیرین بشست
  
در ادامه اردشیر می‌گوید: هر کسی که به دستت اسیر شد آنها را به اینجا بیاور. من شهرستانی برایشان میسازم (یادداشتی به خود: نخستین اردوگاه اسیران جنگی؟) از مرزها هم باید خبر داشته باشی
   
هرانکس که گردد به دستت اسیر 
بدین بارگاه آورش ناگزیر 
من از بهر ایشان یکی شارستان 
برآرم به بومی که بد خارستان 
ازین پندها هیچ گونه مگرد 
چو خواهی که مانی تو بی‌رنج و درد 
به پیروزی اندر به یزدان گرای 
که او باشدت بی‌گمان رهنمای 
ز جایی که آمد فرستاده‌ای 
ز ترکی و رومی و آزاده‌ای 
ازو مرزبان آگهی داشتی 
چنین کارها خوار نگذاشتی 
بره بر بدی خان او ساخته 
کنارنگ زان کار پرداخته 
ز پوشیدنیها و از خوردنی 
نیازش نبودی به گستردنی
+++
چو آگه شدی زان سخن کاردار 
که او بر چه آمد بر شهریار 
هیونی سرافراز و مردی دبیر 
برفتی به نزدیک شاه اردشیر 
بدان تا پذیره شدندی سپاه 
بیاراستی تخت پیروز شاه 
کشیدی پرستنده هر سو رده 
همه جامه‌هاشان به زر آژده 
فرستاده را پیش خود خواندی 
به نزدیکی تخت بنشاندی 
به پرسش گرفتی همه راز اوی 
ز نیک و بد و نام و آواز اوی
ز داد و ز بیداد وز کشورش
ز آیین وز شاه وز لشکرش
به ایوانش بردی فرستاده‌وار
بیاراستی هرچ بودی به کار
وزان پس به خوان و میش خواندی 
بر تخت زرینش بنشاندی 
به نخچیر بردیش با خویشتن 
شدی لشکر بیشمار انجمن 
کسی کردنش را فرستاده‌وار 
بیاراستی خلعت شهریار 
به هر سو فرستاد پس موبدان
بی‌آزار و بیداردل بخردان 

در دوران اردشیر همه جا شهر ساختند و بی‌خانمانان را صاحب خانه کردند. چون اردشیر پادشاهی نبود
   
که تا هر سوی شهرها ساختند 
بدین نیز گنجی بپرداختند 
بدان تا کسی را که بی‌خانه بود 
نبودش نوا بخت بیگانه بود 
همان تا فراوان شود زیردست 
خورش ساخت با جایگاه نشست 
ازو نام نیکی بود در جهان 
چه بر آشکار و چه اندر نهان 
چو او در جهان شهریاری نبود 
پس از مرگ او یادگاری نبود 
منم ویژه زنده کن نام اوی 
مبادا جز از نیکی انجام اوی 
فراوان سخن در نهان داشتی 
به هر جای کارآگهان داشتی 
چو بی‌مایه گشتی یکی مایه‌دار 
ازان آگهی یافتی شهریار 
چو بایست برساختی کار اوی 
نماندی چنان تیره بازار اوی 
زمین برومند و جای نشست 
پرستیدن مردم زیردست 
بیاراستی چون ببایست کار 
نگشتی نهانش به کس آشکار 
تهی‌دست را مایه دادی بسی 
بدو شاد کردی دل هرکسی
  
کودکان را به فرهنگیان سپردند تا به آنها دانش بیاموزند و جهان در زمان اردشیر سراسر علم و دانش شد

همان کودکان را به فرهنگیان 
سپردی چو بودی ورا هنگ آن 
به هر برزنی در دبستان بدی 
همان جای آتش‌پرستان بدی 
نماندی که بودی کسی را نیاز 
نگه داشتی سختی خویش راز 
به میدان شدی بامداد پگاه 
برفتی کسی کو بدی دادخواه 
نچستی بداد اندر آزرم کس 
چه کهتر چه فرزند فریادرس 
چه کهتر چه مهتر به نزدیک اوی 
نجستی همی رای تاریک اوی 
ز دادش جهان یکسر آباد کرد 
دل زیردستان به خود شاد کرد 
جهاندار چون گشت با داد جفت 
زمانه پی او نیارد نهفت
  
چنان بود که بازرسان را می فرستادند تا اگر جایی آباد نبود یا کم‌آبی بود خراج را از آن جا بردارند و اگر نیازمند کمک بودند به آنها کمک  می‌شدند

فرستاده بودی به گرد جهان 
خردمند و بیدار کارآگهان 
به جایی که بودی زمینی خراب 
وگر تنگ بودی به رود اندر آب 
خراج اندر آن بوم برداشتی 
زمین کسان خوار نگذاشتی 
گر ایدونک دهقان بدی تنگ دست 
سوی نیستی گشته کارش ز هست 
بدادی ز گنج آلت و چارپای 
نماندی که پایش برفتی ز جای 
ز دانا سخن بشنو ای شهریار 
جهان را برین گونه آباد دار 
چو خواهی که آزاد باشی ز رنج 
بی‌آزار و بی‌رنج آگنده گنج 
بی آزاری زیردستان گزین 
بیابی ز هرکس به داد آفرین 
آفرین یردستان گزین
+++
و از آن پس شاهنشاه خوانده شد
ز هر مرز پیوسته شد باژ و ساو 
کسی را نبد با جهاندار تاو
همه مهتران را ز ایران بخواند 
 سزاوار بر تخت شاهی نشاند  

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
بلاعت =فصیح، سخن گو
ویر = درک

ابیانی که خیلی دوست داشتم
دبیران چو پیوند جان منند 
همه پادشا بر نهان منند
+++
چو رفتی سوی کشور کاردار
بدو شاه گفتی درم خوار دار
 نباید که مردم فروشی به گنج
که برکس نماند سرای سپنج
 همه راستی جوی و فرزانگی 
ز تو دور باد آز و دیوانگی
ز پیوند و خویشان مبر هیچ کس
سپاه آنچ من یار دادمت بس 
 درم بخش هر ماه درویش را 
مده چیز مرد بداندیش را
اگر کشور آباد داری به داد
   بمانی تو آباد وز داد شاد 
+++
بدو شاه گفتی درم خوار دار 
نباید که مردم فروشی به گنج 
که برکس نماند سرای سپنج 
همه راستی جوی و فرزانگی 
ز تو دور باد آز و دیوانگی 
+++
جوان و پسندیده و بردبار 
جوانان دانا و دانش‌پذیر 
سزد گر نشینند بر جای پیر 

قسمتهای پیشین

اندرز اردشیر بابکان
ص 1305
© All rights reserved