Monday, 26 January 2015

شاهنامه خوانی در منچستر 55

افراسیاب، سیاوش را با آغوش باز می پذیرد و بعد از مدتی چنان به او عادت می کند که بدون سیاوش به او خوش نمی گذشت. بازی چوگان افراسیاب و سیاوش را فردوسی چه زیبا به تصویر می کشد

سیاووش برانگیخت اسپ نبرد
چو گوی اندر آمد به پیشش به گرد
بزد هم چنان چون به میدان رسید
بران سان که از چشم شد ناپدید
بفرمود پس شهریار بلند
که گویی به نزد سیاوش برند
سیاوش بران گوی بر داد بوس
برآمد خروشیدن نای و کوس
سیاوش به اسپی دگر برنشست
بیانداخت آن گوی خسرو به دست
ازان پس به چوگان برو کار کرد
چنان شد که با ماه دیدار کرد
ز چوگان او گوی شد ناپدید
تو گفتی سپهرش همی برکشید
+++
چو ترکان به تندی بیاراستند
همی بردن گوی را خواستند
ربودند ایرانیان گوی پیش
بماندند ترکان ز کردار خویش
سیاووش غمی گشت ز ایرانیان
سخن گفت بر پهلوانی زبان
که میدان بازیست گر کارزار
برین گردش و بخشش روزگار
چو میدان سرآید بتابید روی
بدیشان سپارید یک بار گوی
سواران عنانها کشیدند نرم
نکردند زان پس کسی اسپ گرم
یکی گوی ترکان بینداختند
به کردار آتش همی تاختند

 یک سال بدین ترتیب می گذرد، پیران با سیاوش به صحبت می نشیند که اکنون وقت آن رسیده که برای خود همسری انتخاب کنی. ضمن صحبت در مورد دختران اطرافیان و بزرگان ترکان پیشنهاد می دهد که فرنگیس دختر افراسیاب برای او انتخاب بهتری است

به ایران و توران توی شهریار
ز شاهان یکی پرهنر یادگار
بنه دل برین بوم و جایی بساز
چنان چون بود درخور کام و ناز
نبینمت پیوسته ی خون کسی
کجا داردی مهر بر تو بسی
برادر نداری نه خواهر نه زن
چو شاخ گلی بر کنار چمن
یکی زن نگه کن سزاوار خویش
از ایران منه درد و تیمار پیش
+++
فرنگیس مهتر ز خوبان اوی
نبینی به گیتی چنان موی و روی
به بالا ز سرو سهی برترست
ز مشک سیه بر سرش افسرست
هنرها و دانش ز اندازه بیش
خرد را پرستار دارد به پیش
از افراسیاب ار بخواهی رواست
چنو بت به کشمیر و کابل کجاست
شود شاه پرمایه پیوند تو
درفشان شود فر و اورند تو
چو فرمان دهی من بگویم بدوی
بجویم بدین نزد او آبروی

سیاوش هم که از دیدار مجدد ایران و اطرافیانش ناامید شده بود، موافقت می کند و تن به قضا می دهد و از پیران می خواهد که برایش فرنگیس را از افراسیاب خواستگاری کند

اگر آسمانی چنین است رای
مرا با سپهر روان نیست پای
اگر من به ایران نخواهم رسید
نخواهم همی روی کاووس دید
چو دستان که پروردگار منست
تهمتن که روشن بهار منست
چو بهرام و چون زنگه ی شاوران
جزین نامدران کنداوران
چو از روی ایشان بباید برید
به توران همی جای باید گزید
پدر باش و این کدخدایی بساز
مگو این سخن با زمین جز به راز
اگر بخت باشد مرا نیکخواه
همانا دهد ره به پیوند شاه
همی گفت و مژگان پر از آب کرد
همی برزد اندر میان باد سرد

پیران هم پیشنهاد می دهد که اکنون دیگر در ایران نیستی، اطرافیانت در ایران را به خدا سپردی و گذشتی

بدو گفت پیران که با روزگار
نسازد خرد یافته کارزار
نیابی گذر تو ز گردان سپهر
کزویست آرام و پرخاش و مهر
به ایران اگر دوستان داشتی
به یزدان سپردی و بگذاشتی

پیران به نزد افراسیاب می رود و فرنگیس را برای سیاوش خواستگاری می کند 

ز بهر سیاوش پیامی دراز
رسانم به گوش سپهبد به راز
مرا گفت با شاه ترکان بگوی
که من شاد دل گشتم و نامجوی
بپروردیم چون پدر در کنار
همه شادی آورد بخت تو بار
کنون همچنین کدخدایی بساز
به نیک و بد از تو نیم بی نیاز
پس پرده ی تو یکی دخترست
که ایوان و تخت مرا درخورست
فرنگیس خواند همی مادرش
شود شاد اگر باشم اندر خورش

افراسیاب ابتدا کمی دو دل است و نمی داند که فرزند سیاوش و فرنگیس که از نژاد پادشاهان ایران و توران خواهد بود، طرفدار کدام سرزمین خواهد بود. ولی پیران افراسیاب را آرام می سازد و می گوید با این پیوند هر دو کشور به آرامش خواهند رسید. افراسیاب هم قبول می کند تا دخترش، فرنگیس را به سیاوش دهد

ندانم به توران گراید به مهر
وگر سوی ایران کند پاک چهر
+++
بدو گفت پیران که ای شهریار
دلت را بدین کار غمگین مدار
کسی کز نژاد سیاوش بود
خردمند و بیدار و خامش بود
بگفت ستار هشمر مگرو ایچ
خردگیر و کار سیاوش بسیچ
کزین دو نژاده یکی نامور
برآرد به خورشید تابنده سر
بایران و توران بود شهریار
دو کشور برآساید از کارزار
+++
به پیران چنین گفت پس شهریار
که رای تو بر بد نیاید به کار
به فرمان و رای تو کردم سخن
برو هرچ باید به خوبی بکن

لغاتی که آموختم
 زخم = زدن
سفت = شانه، کتف
مکیس = سخت گیری
مغربل = سوراخ سوراخ
کبست = خنظل، تلخ

ابیاتی که دوست داشتم
به گرسیوز تیغ زن داد مه
که خانه بمال و در آور به زه

نشانی نهادند بر اسپریس
سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس

نشانه دوباره به یک تاختن
مغربل بکرد اندر انداختن

بخوان بر یکی خلعت آراست شاه
از اسپ و ستام و ز تخت و کلاه

همان دست زر جامه ی نابرید
که اندر جهان پیش ازان کس ندید

قسمت های پیشین

ص 372  پیوند کردن سیاوش با افراسیاب
© All rights reserved

Saturday, 24 January 2015


Crocus Books presents the launch of Bazgasht by Shahireh Sharif.

Bazgasht, meaning return or homecoming: an inspirational journey of self discovery through the eyes of two childhood friends. Revisiting their homeland, the mystical world and richness of Persian culture revitalises their spirits. Influenced by the writings of th Persian Philosopher, Attar, each finds new ways of coping with the difficulties of life as they get to know themselves and understand others.

The Launch will include an excerpt in Farsi with a translation in English, along with a screening of
‘The Collections’, a short film by dissident film maker Payman Mandegar.

Bazgasht is a Farsi language text, avaliable in PDF form

19th February 2015
6.00 PM

FREE entry

Performance Space
Manchester Central Library
St. Peter’s Square
Manchester
M2 5PD

Monday, 19 January 2015

مهاجرت در شاهنامه

جل الخالق! همه جا انتظار داشتم ردپای مهاجرت را پیدا کنم مگر در شاهنامه. ولی وقتی فکرش را می کنم، می بینم چه کسی بهتر از فردوسی برای شرح حال مهاجرت

.شاهنامه خوانی این هفته با موقعیت  برخی از مهاجران معاصر هم خوانی داشت

سیاوش که دلش از جنگ و خونریزی پر است و بدنبال زندگی آرامی می گردد، قصد عبور از رود جیحون را دارد و می خواهد تا افراسیاب به او اجازه ی عبور بدهد تا بتواند در کشوری دور مقیم شود - چیزی شبیه ویزای ترانزیت امروزی خودمان 

چه باید همی خیره خون ریختن
چنین دل به کین اندر آویختن
+++
یکی راه بگشای تا بگذرم
بجایی که کرد ایزد آبشخورم
یکی کشوری جویم اندر جهان
که نامم ز کاووس ماند نهان
ز خوی بد او سخن نشنوم
ز پیگار او یک زمان بغنوم

افراسیاب، مردد است و گمان می کند که امان دادن به سیاوش نهایتا به ضرر وی خواهد بود

ولیکن شنیدم یکی داستان
که باشد بدین رای همداستان
که چون بچه ی شیر نر پروری
چو دندان کند تیز کیفر بری
چو با زور و با چنگ برخیزد او
به پروردگار اندر آویزد او

ولی پیران که مشاوری دنیادیده است توانایی های سیاوش را برای افراسیاب برمی شمارد - شاید بشود سیاوش را نیز در ردیف مغزهای فراری از میهن دانست

من ایدون شنیدم که اندر جهان
کسی نیست مانند او از مهان
به بالا و دیدار و آهستگی
به فرهنگ و رای و به شایستگی 

بهرحال افراسیاب از سیاوش می خواهد که در سرزمین او بماند. یک جور ویزای دائم به او می دهند

ازین کرد یزدان ترا بی نیاز
هم ایدر بباش و به خوبی بناز

سیاوش این خبر را به یاران و زیر دستانش می دهد

همی سازم اکنون پذیره شدن
شما را هم ایدر بباید بدن
سیاوش حال خیلی از مهاجران را دارد هم به خاطر اخذ ویزا شادست و هم برای دوری از وطن دلگیر

سیاوش به یک روی زان شاد شد
به دیگر پر از درد و فریاد شد
که دشمن همی دوست بایست کرد
ز آتش کجا بردمد باد سرد

 سیاوش دلتنگ ایران است و خیلی از مناظر او را به یاد ایران  می اندازد

سیاوش چو آن دید آب از دو چشم
ببارید و ز اندیشه آمد به خشم
که یاد آمدش بوم زابلستان
بیاراسته تا به کابلستان
همان شهر ایرانش آمد به یاد
همی برکشید از جگر سرد باد
ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت
ز پیران بپیچید و پوشید روی
سپهبد بدید آن غم و درد اوی
بدانست کاو را چه آمد بیاد
غمی گشت و دندان به لب بر نهاد
سیاوش از دیدار مجدد ایران و اطرافیانش ناامید شده بود، با پیشنهاد ازدواج موافقت می کند و تن به قضا می دهد و از پیران می خواهد که برایش فرنگیس را از افراسیاب خواستگاری کند

اگر آسمانی چنین است رای
مرا با سپهر روان نیست پای
اگر من به ایران نخواهم رسید
نخواهم همی روی کاووس دید
چو دستان که پروردگار منست
تهمتن که روشن بهار منست
چو بهرام و چون زنگه ی شاوران
جزین نامدران کنداوران
چو از روی ایشان بباید برید
به توران همی جای باید گزید
پدر باش و این کدخدایی بساز

پیران هم پیشنهاد می دهد که با سونوشتت بساز. اکنون دیگر در ایران نیستی، اطرافیانت در ایران را به خدا سپردی و گذشتی

بدو گفت پیران که با روزگار
نسازد خرد یافته کارزار
نیابی گذر تو ز گردان سپهر
کزویست آرام و پرخاش و مهر
به ایران اگر دوستان داشتی
به یزدان سپردی و بگذاشتی

و در جایی دگر وقتی سخن از آینده سیاوش می شود و سیاوش که می دانسته بدست افراسیاب کشته خواهد شد باز هم به یاد ایران است

وزان پس چنین گفت با دل به مهر
که از جنبش و راز گردان سپهر
چه داند بدو رازها کی گشاد
همانا ز ایرانش آمد بیاد
ز کاووس و ز تخت شاهنشهی
بیاد آمدش روزگار بهی
دل خویش زان گفته خرسند کرد
نه آهنگ رای خردمند کرد

© All rights reserved

شاهنامه خوانی در منچستر 54

پس سیاوش لشگر را بدست بهرام می سپارد و از او می خواهد تا سپاه را با رسیدن طوس به وی تحویل دهد، گروگان ها را هم به همراه زنگه به نزد افراسیاب می فرستد، خود هم منتظر است تا افراسیاب راهی برایش باز کند تا وی از آنجا به سرزمینی دور برود تا دست کی کاووس به وی نرسد

پیران پیغام سیاوش را برای افراسیاب می برد و با هم به مشورت می نشینند. پیران برای افراسیاب فضیلت های سیاوش را می شمارد و می گوید که خردمندانه نیست تا بگذاریم که سیاوش فقط از کشور ما عبور کند و برود، بهتر است که او پیش ما بماند. کی کاووس هم پیر شده و به زودی تاج و تخت ایران به سیاوش می رسد

چو پیران بیامد تهی کرد جای
سخن رفت با نامور کدخدای
ز کاووس وز خام گفتار او
ز خوی بد و رای و پیگار او
همی گفت و رخساره کرده دژم
ز کار سیاووش دل پر ز غم
فرستادن زنگه ی شاوران
همه یاد کرد از کران تا کران
بپرسید کاین را چه درمان کنیم
وزین چاره جستن چه پیمان کنیم
+++
من ایدون شنیدم که اندر جهان
کسی نیست مانند او از مهان
به بالا و دیدار و آهستگی
به فرهنگ و رای و به شایستگی
هنر با خرد نیز بیش از نژاد
ز مادر چنو شاهزاده نزاد
بدیدن کنون از شنیدن بهست
گرانمایه و شاهزاد و مهست
وگر خود جز اینش نبودی هنر
که از خون صد نامور با پدر
برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه
همی از تو جوید بدین گونه راه
نه نیکو نماید ز راه خرد
کزین کشور آن نامور بگذرد
ترا سرزنش باشد از مهتران
سر او همان از تو گردد گران
و دیگر که کاووس شد پیرسر
ز تخت آمدش روزگار گذر
سیاوش جوانست و با فرهی
بدو ماند آیین و تخت مهی

پیران به افراسیاب پیشنهاد می دهد که بهتر است که سیاوش را نزد خود مثل فرزندت نگه داری و دختر خود را به عقد وی درآوری. چنانچه سرزمین ایران بدو برسد و او بماند سرزمین تو هم درآرامش خواهد بود و اگر به ایران هم برگردد باز هم به نفع ماست 

اگر شاه بیند به رای بلند
نویسد یکی نامه ی سودمند
چنان چون نوازنده فرزند را
نوازد جوان خردمند را
یکی جای سازد بدین کشورش
بدارد سزاوار اندر خورش
بر آیین دهد دخترش را بدوی
بداردش با ناز و با آبروی
مگر کاو بماند به نزدیک شاه
کند کشور و بومت آرامگاه
و گر باز گردد سوی شهریار
ترا بهتری باشد از روزگار

افراسیاب پاسخ می دهد که شنیده ام که نگه داشتن بچه شیر عاقبت خوشی ندارد. پیران می گوید که سیاوش با همه بدخلقی های پدرش شیوه بد را انتخاب نکرده پس به تو هم بدی نخواهد کرد ضمنا با پادشاهی او هر دو کشور ایران و توران به فرمان تو درمیاد

چو سالار گفتار پیران شنید
چنان هم همه بودنیها بدید
پس اندیشه کرد اندر آن یک زمان
همی داشت بر نیک و بد بر گمان
چنین داد پاسخ به پیران پیر
که هست اینک گفتی همه دلپذیر
ولیکن شنیدم یکی داستان
که باشد بدین رای همداستان
که چون بچه ی شیر نر پروری
چو دندان کند تیز کیفر بری
چو با زور و با چنگ برخیزد او
به پروردگار اندر آویزد او
+++
کسی کز پدر کژی و خوی بد
نگیرد ازو بدخویی کی سزد
نبینی که کاووس دیرینه گشت
چو دیرینه گشت او بباید گذشت
سیاوش بگیرد جهان فراخ
بسی گنج بی رنج و ایوان و کاخ
دو کشور ترا باشد و تاج و تخت
چنین خود که یابد مگر نیک بخت

افراسیاب نامه ای برای سیاوش می فرستد که من ترا مثل فرزند خود می دانم (سیاوش از مادر به یکی از بستگان افراسیاب می رسد) و چنانچه به ما بپیوندی همه توران به فرمان توست. شرط جوانمردی هم نیست که بگذارم از اینجا بگذری و بروی. 
اینجا راهی برای عبور نیست و این راه به دریای چین می رسد. بعلاوه تو و پدرت به زودی آشتی خواهید کرد و من تو را از همین جا به سمت ایران می فرستم. پس همینجا بمان

همه شهر توران برندت نماز
مرا خود به مهر تو باشد نیاز
تو فرزند باشی و من چون پدر
پدر پیش فرزند بسته کمر
چنان دان که کاووس بر تو به مهر
بران گونه یک روز نگشاد چهر
کجا من گشایم در گنج بست
سپارم به تو تاج و تخت نشست
بدارمت ب یرنج فرزندوار
به گیتی تو مانی زمن یادگار
چو از کشورم بگذری در جهان
نکوهش کنندم کهان و مهان
+++
ازین کرد یزدان ترا بی نیاز
هم ایدر بباش و به خوبی بناز
سپاه و در گنج و شهر آن تست
به رفتن بهانه نبایدت جست
چو رای آیدت آشتی با پدر
سپارم ترا تاج و زرین کمر
که ز ایدر به ایران شوی با سپاه
ببندم به دلسوزگی با تو راه
نماند ترا با پدر جنگ د
کهن شد سرش گردد از جنگ سیر

نامه را به زنگه می سپارند و او هم نامه را به سیاوش می رساند. سیاوش وقتی نامه را می خواند هم شاد می شود و هم غمگین. نامه ای برای پدرش می نویسد. از اتفاقاتی که به خاطر سودابه در خانه ی پدر بر سرش آمده گله می کند و می گوید که بعد از آن به خواست پدر جنگ آمددم. حال که بین دو کشور صلح برقرار شده و همه از این امر خوشحالند، شما هنوز سودای جنگ داری، من سپاه را به بهرام سپردم که تا رسیدن طوس فرمانروا باشد 

سیاوش به یک روی زان شاد شد
به دیگر پر از درد و فریاد شد
که دشمن همی دوست بایست کرد
ز آتش کجا بردمد باد سرد
یکی نامه بنوشت نزد پدر
همه یاد کرد آنچ بد در به در
که من با جوانی خرد یافتم
بهر نیک و بد نیز بشتافتم

سپس سیاوش سپاه را جمع کرد و ماجرا را به آنها گفت و از آنها خواست تا به فرمان بهرام باشند. سپس خود از رود جیحون می گذرد و به توران می رود. پیران هم به استقبال او میاید

چنین گفت کز نزد افراسیاب
گذشتست پیران بدین روی آب
یکی راز پیغام دارد به من
که ایمن به دویست از انجمن
همی سازم اکنون پذیره شدن
شما را هم ایدر بباید بدن
همه سوی بهرام دارید روی
مپیچد دل را ز گفتار اوی
همی بوسه دادند گردان زمین
بران خوب سالار باآفرین
+++
چو خورشید تابنده بنمود پشت
هوا شد سیاه و زمین شد درشت
سیاووش لشکر به جیحون کشید
به مژگان همی از جگر خون کشید
+++
چنین تا به قچقار باشی براند
همه سرکشان با تبیره شدند
چو آگاهی آمد پذیره شدند
پذیره شدن را برآراست کار
ز خویشان گزین کرد پیران هزار
سپه را همه داد یکسر نوید
بیاراسته چار پیل سپید
درفشنده مهدی بسان درخت
یکی برنهاده ز پیروزه تخت
سرش ماه زرین و بومش بنفش
به زر بافته پرنیایی درفش
ابا تخت زرین سه پیل دگر
صد از ماه رویان زرین کمر
سپاهی بران سان که گفتی سپهر
بیاراست روی زمین را به مهر
صد اسپ گرانمایه با زین زر
به دیبا بیاراسته سر به سر
سیاووش بشنید کامد سپاه
پذیره شدن را بیاراست شاه
درفش سپهدار پیران بدید
خروشیدن پیل و اسپان شنید
بشد تیز و بگرفتش اندر کنار
بپرسیدش از نامور شهریار
+++
ببوسید پیران سر و پای او
همان خوب چهر دلارای او
چنین گفت کای شهریار جوان
مراگر بخواب این نمودی روان
+++
ترا چون پدر باشد افراسیاب
همه بنده باشیم زین روی آب
ز پیوستگان هست بیش از هزار
پرستندگانند با گوشوار
تو بی کام دل هیچ دم بر مزن
ترا بنده باشد همی مرد و زن

سیاوش با دیدن زیبایی های توران بیاد ایران می افتد و دلش برای ایران و رستم (که سیاوش را تربیت کرده) تنگ می شود

سیاوش چو آن دید آب از دو چشم
ببارید و ز اندیشه آمد به خشم
که یاد آمدش بوم زابلستان
بیاراسته تا به کابلستان
همان شهر ایرانش آمد به یاد
همی برکشید از جگر سرد باد
ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت
ز پیران بپیچید و پوشید روی
سپهبد بدید آن غم و درد اوی
بدانست کاو را چه آمد بیاد
غمی گشت و دندان به لب بر نهاد

باری، سیاوش همراه پیران به قچقار وارد می شوند. پیران به سیاوش می گوید که بیش از این نیندیش. اینجا بمان، دارایی من از آن  توست و همه فرمانبردار توییم مگر اینکه آشوب براه بیندازی

نگه کرد پیران به دیدار او
نشست و بر و یال و گفتار او
بدو در دو چشمش همی خیره ماند
همی هر زمان نام یزدان بخواند
بدو گفت کای نامور شهریار
ز شاهان گیتی توی یادگار
سه چیزست بر تو که اندر جهان
کسی را نباشد ز تخم مهان
یکی آنک از تخمه ی کیقباد
همی از تو گیرند گویی نژاد
و دیگر زبانی بدین راستی
به گفتار نیکو بیاراستی
سه دیگر که گویی که از چهر تو
ببارد همی بر زمین مهر تو
+++
گر از بودن ایدر مرا نیکویست
برین کرده ی خود نباید گریست
و گر نیست فرمای تا بگذرم
نمایی ره کشوری دیگرم
+++
بدو گفت پیران که مندیش زین
چو اندر گذشتی ز ایران زمین
مگردان دل از مهر افراسیاب
مکن هیچ گونه برفتن شتاب
پراگنده نامش به گیتی بدیست
ولیکن جز اینست مرد ایزدیست
خرد دارد و رای و هوش بلند
به خیره نیاید به راه گزند
مرا نیز خویشیست با او به خون
همش پهلوانم همش رهنمون
همانا برین بوم و بر صد هزار
به فرمان من بیش باشد سوار
همم بوم و بر هست و هم گوسفند
هم اسپ و سلیح و کمان و کمند
مرا ب ینیازیست از هر کسی
نهفته جزین نیز هستم بسی
فدای تو بادا همه هرچ هست
گر ایدونک سازی به شادی نشست
+++
مگر کز تو آشوب خیزد به شهر
بیامیزی از دور تریاک و زهر

 سیاوش هم قبول می کند و با هم به گنگ و سرای افراسیاب می روند. افراسیاب هم با آغوش باز سیاوش را می پذیرد و با هم به جشن و سرور می نشینند

سیاووش بدان گفتها رام شد
برافروخت و اندر خور جام شد
بخوردن نشستند یک با دگر
سیاوش پسر گشت و پیران پدر
+++
پیاده به کوی آمد افراسیاب
از ایوان میان بسته و پر شتاب
سیاوش چو او را پیاده بدید
فرود آمد از اسپ و پیشش دوید
گرفتند مر یکدگر را به بر
بسی بوس دادند بر چشم و سر
ازان پس چنین گفت افراسیاب
که گردان جهان اندر آمد به خواب
ازین پس نه آشوب خیزد نه جنگ
به آبشخور آیند میش و پلنگ
برآشفت گیتی ز تور دلیر
کنون روی گیتی شد از جنگ سیر
+++
سپهدار دست سیاوش به دست
بیامد به تخت مهی بر نشست
به روی سیاوش نگه کرد و گفت
که این را به گیتی کسی نیست جفت
+++
ازان پس به پیران چنین گفت رد
که کاووس تندست و اندک خرد
که بشکیبد از روی چونین پسر
چنین برز بالا و چندین هنر
مرا دیده از خوب دیدار او
بماندست دل خیره از کار او
که فرزند باشد کسی را چنین
دو دیده بگرداند اندر زمین
+++
سیاوش به ایوان خرامید شاد
به مستی ز ایران نیامدش یاد

لغاتی که آموختم
 خنیده = تنین انداز، مشهور و معروف
انوشه = نوشه (مخفف آن) جاوید، بی مرگ

ابیاتی که دوست داشتم
دبیر جهان دیده را پیش خواند
زبان برگشاد و سخن برفشاند

خداوند شرم و خداوند باک
ز بیداد و کژی دل و دست پاک

قسمت های پیشین

ص 365  هنر نمودن سیاوش پبش افراسیاب
© All rights reserved


Saturday, 17 January 2015

Thanks for the support

What a fantastic start to today, "Bazgasht" was mentioned here 

این خیلی خوبه که دانشگاهی که در آن درس خواندی تنهایت نمی گذارد و مثل پدر یا مادری مهربان همیشه آغوشش به رویت بازه حتی بعد از آنکه ترکش کردی. مراسم معرفی کتابم "بازگشت" روی وبلاگ دانشکده داروسازی دانشگاه منچستر در لینک بالا قید شده. برای این همراهی ممنونم

© All rights reserved

Thursday, 15 January 2015

خدا قوت


Football museum, Manchester

مسیر طولانی را پیمودی
حال دمی بیاسای
و چشمه ای از حس امروزت 
را در چنته نگهدار تا در آینده راهنمایت باشد
...
تو بر هر حسی پیروزی
و بر هر کاری توانا 
من به تو افتخار می کنم

© All rights reserved

زندگی در آغوش مادران


اینهم از ماجراهایی است که مو بر تن آدم سیخ می کنه. کودک مرده بدنیا میاد. ولی مادر می خواهد تا فرزند مرده اش را در آغوش نگه دارد و با او خداحافظی کند. بعد از دو ساعت کودک به زندگی برمی گردد. شبیه  این جریان قبلا هم با مادری (که یکی ار دوقلوهایش مرده بدنیا آمده بود و بعد از ماندن در آغوش مادر مجددا به زندگی برگشت) دیگر اتفاق افتاده بود. شاید این فقط بهشت نیست که زیر پای مادران است، زندگی هم در آغوش آنهاست

© All rights reserved

Wednesday, 14 January 2015

نخبه های ریاضی

 همیشه از راه حل های ریاضی که خاص پدربزرگم (روحش شاد) بود و میانبرهای او برای حل مسائل ریاضی مات و متحیر می ماندم. فکر می کنیم که دانش و علم همیشه رو به جلو حرکت کرده و بر اساس همین بینش می پرسیم که چطور قدیما بدون داشتن مثلا فلان وسیله فلان ساختمان را ساخته اند، در صورتیکه امروزه با وجود افزایش امکانات، در توانایی هایمان پس روی هم داشته ایم. جمله زیر را که خواندم بی اختیار یاد پدربزرگ افتادم 
اگر چوبی را در سطح افقی بحالت عمودی نصب کنیم ... از مقایسه سایه چوب با سایه دیوار می توان ارتفاع دیوار را بدون اینکه احتیاجی به بالا رفتن از آن و آویزان کردن شاغول باشد پیدا کرد.* ص186
اسفندیاری دیگر، اکبر آزاد، 1350*

© All rights reserved