Manchester, UKآهسته آمدی، خیلی آرام
شاید حتی پاورچین
از پشت نقابی توری
با تردید
درودی فرستادی
به کسی که چشم انتطارت نبود
وقتی بودی
محسورحس وحشی نگاهت شدم
دلتنگ تو و آوازهای مغمومت
دعوت پر اوهام و جسورانه اولت
و سفرهایی که میرفتیم
نه به راهی طولانی، که به خلوتی دور
ولی امشب تو را به گونه ای دگر یافتم
بی هیچ تعلق خاطری با سردی نگاهم کردی
نوایی در گوشم خواند، "فراموشش کن
"وابسته نبودن خود نوعی آزادی است
دریغا، که من این آزادی را نمیخواهم
و صلاح راه را نمی جویم
(16/09/09)
© All rights reserved





